مرگ باران
كوچه را بوي باران گرفتهبود. قطرههاي آب از روي برگها سرميخوردند و ميافتادند. ميترسيد كه قطرهها روي او بيفتند و او را له كنند. بعد از اين كه باران شروع شد، جايي پناه گرفت اما حالا نميتوانست راهش را پيدا كند. اگر به لانه نميرسيد حتماً ميمرد. ياد لانه كه افتاد، نگران شد. نكند لانهشان خراب شدهباشد. هيچ وقت از باران خوشش نميآمد.
خودش را به كنار ديواري رساند. با قدمهاي فرز مورچهاياش به سمتي حركت كرد تا شايد راه را پيدا كند. اما بيفايده بود. باران بوي دوستانش را شسته بود و نميتوانست ردي پيدا كند.
از دور، گروهي مورچه ديد. خوشحال شد. با آخرين سرعت به سمتشان رفت. وقتي به آنها رسيد، ديد از خودش كوچكترند. پس اشتباه آمده بود. به مورچهها كه دقت كرد، ديد همهشان سراسيمه به اين طرف و آنطرف ميدوند. لانهشان حسابي خراب شده بود و سعيداشتند تعميرش كنند. دلش به حالشان سوخت. خواست كمكشان كند اما بايد دنبال لانه خودش ميگشت.
گوشه پياده رو، دختر بچهاي ديد. دخترك شاد بود و ميخنديد. دست عروسكش را گرفتهبود و ميچرخيد. ظاهراً از باريدن باران خيلي خوشحال بود. دخترك همينطور كه ميچرخيد، به مورچه نزديك و نزديكتر ميشد . مورچه خواست فرار كند اما چاله آب جلوي پايش را نديد و در آن افتاد. تقلا ميكرد تا از آب بيرون بيايد. ولي ديگر خيلي دير شده بود. پاي دختر بچه روي او رفت...
*اين اولين داستانيه كه اين جا مي ذارم. لطفا نظر بديد.