آخر دنیا کجاست؟

 

داستانی از فرهاد حسن زاده- از کتاب کنار دریاچه نیمکت هفتم

حتی یک نقطه هم روی کاغذ نگذاشتم. حتی یک کلمه جغرافی هم نخواندم. خواندن!؟ حتی لای کتاب را هم باز نکردم، چه برسد به خواندن. روشنک و فرشته هم همین طور، حتی بچه‌های دیگر. هیچ کس حال و حوصله‌ی  خواندن و نوشتن و گوش دادن به درس را نداشت.از پنجره بیرون را نگاه کردم، خبری نبود. قالب یخ داشت چکه‌چکه آب می‌شد و آبش از روی سکو مثل جویبارهایی کوچک راه افتاده بود و آن جلوترها شبیه رودخانه‌ای بود که دنبال دریاش می گشت.

بی اختیار نفس عمیقی کشیدم که بیشتر شبیه یک آه داغ بود. بوی گل‌ها قاطی نفسم شد. گل را مریم از مغازه‌ی گل فروشی پدرش آورده بود. روشنک می گفت: «خب می تونه دیگه، منم اگه بابام شیرینی فروشی داشت نون خامه‌ای می‌آوردم. حیف که مصالح فروشی داره.»

مریم گفته بود: «خب سنگ و سیمان بیار، چه عیبی داره؟ تو که همه‌ی کارات یه جور دیگه‌اس!»

 هیچ کس نخندیده بود به این شوخی یخ.

یخ را من آورده بودم، یعنی از بابام خواسته بودم یک قالب یخ بخرد و با ماشینش بیاورد مدرسه. همان یخی که حالا ذره ذره آب می‌شد و من دلشوره‌اش را داشتم. فرشته اما یک دفترچه خاطرات خوشگل هدیه آورده بود که هدیه بدهد. از آن دفترچه هایی که قفل و کلید دارند.  همه می‌گفتند دفترچه خاطرات یعنی این، ضد مزاحم، ضد فضول، ضد خام مرادی و امثالهم.

خانم مرادی باصدای یکنواختی از نیم کره ی شمالی و جنوبی وتفاوت هایشان می گفت. تمام چشم ها و گوش ها ی کلاس به او بود، اما حواس ها جای دیگر،  هیچ کس حواسش به جغرافیا نبود. اشتباه نمی کنم که می گویم هیچ کس. چون همه منتظر رسیدن آهو بودند. به فرشته گفتم: «پس چرا نیومد؟ »

گفت: « شاید می خواد زنگ آخر بیاد.»

گفتم : « یخه داره آب می شه. نگاه کن! چرا هیشکی  به دادش نمی رسه؟»

گفت: « به مش سلمان گفتی؟ »

گفتم: « آره. »

گندش در آمد.

- اونجا چه خبره؟

-       کجا خانوم؟

-       چرا حواست به درس نیست. بیرون خبریه؟

-       خانوم اجازه! این یخه داره آب می شه.

آمد طرف من وفرشته و پنجره. از بالای عینک بیرون را نگاه کرد، از بالای عینک. چین عمیقی افتاد وسط ابروهای نازک دم موشی اش.

-       آب می شه؟ خب بشه. چه ربطی به تو داره؟

به سفیدی سفت یخ نگاه کردم وقطره های ریز آب. نمی دانم چرا گفتم:

-       آخه مال ماست خانم  .

-       جدی؟

-       آقا سلمان باید بندازتش تو بشکه.

-       بشکه! بشکه ی چی؟

-       شربت.

-       شربت! شربت چی؟

فرشته گفت: « شربت آب لیمو دیگه.» و خندید و کلاس هم تکان خورد از موج خنده.

خانم مرادی آرام زد پشت گردن فرشته و گفت: « خنک! منظورم مناسبت شربته نه طعمش.»

و رو کرد به من و سرش را تکان داد وگفت: « واسه چیه این شربت؟ »

موهایم را که ریخته بود روی پیشانی کنار زدم و قایمشان کردم  زیر مقنعه و گفتم:« نذریه خانم.»

پره های نازک بینی اش تکان خورد، مثل خرگوشم وقتی کاهو جلوش می ریختم و او کاهو را بو می کرد. نگاهش چرخید طرف نیمکت آخر می آمد. دسته گل را که دید طاق ابروهایش باز شد:« پس این بو، مال این گلهاست؟ من خیال کردم یکی عطر زده.»

مریم دسته گل را گذاشت تو جامیز، حتما برای این که فکر نکند گل برای اوست. خوشم آمد.

خانم مرادی کتاب جغرافی تو نرمی سینه اش فرو رفته بود. خط استوای نقشه زیر انگشت های دراز و لاغرش گم شد.سرش برگشت طرف من و فرشته: « می تونم بپرسم اینجا چه خبره جریان شربت نذری چیه؟ »

فرشته  فرصت نداد، مثل بلبل جواب داد:« ما نذر کرده بودیم که آهو زود خوب بشه و برگرده. حالا قراره امروز بیاد سر کلاس. شربت مال برگشت آهو به مدرسه اس!»

دست خانم مرادی رفت طرف گونه اش وتند تند آن را خاراند. صدایش نازک شد.

-       آهو،  قراره برگرده! همین دختره ی رمانتیک عاشق پیشه!؟

آب دهانم را قورت دادم و گفتم : « آره.» و نگفتم همین دختره ی رمانتیک عاشق پیشه که شما داغونش کردید. که بی اجازه دفترچه ی خاطراتش را برداشتید و خواندید. که خواندید و برای دیگران تعریف کردید. که رازش را برملا کردید. نفرت انگیزترین کار دنیا. کم مانده بود خط به خط دفترچه خاطرات آهو را از پشت بلندگو بخوانند. نخواندند. کاشکی می خواندند. آن وقت معلوم می شد هیچ کس نباید هیچ حیاط خلوتی برای خودش داشته باشد. و آهو، آهوی حریم شکسته  انگار به آخر دنیا رسیده بود. آخر دنیا.

فرشته پرسیده بود: «آخر دنیا کجاست؟»

من نمی دانستم چطور جلوی اشک های آهو را بگیرم. فقط از پشت گوشی تلفن گفتم: « آدم که به خاطر یه همچین کار احمقانه ای سر خودش بلا نمی یاره! »

یخ، آب می شد، قطره هایش آرام آرام می چکید روی موزاییک هایی که باید زنگ تفریح پا رویشان می گذاشتیم همیشه از دیدن نقش کفشم روی زمین کیف می کردم. فرقی ندارد: روی خشکی موزاییک، روی نرمی برف، روی سفیدی سرامیک های حمام. بابا گفته بود: « یه قالب یخ کافیه؟»

بوسش کرده بودم و گفته بودم: « آره قربون سیبیل های پهلوانیت بشم. نصفش هم از سرمون زیاده. بذارش جلوی دفتر، بقیه اش با ما و مش سلمان.»

بابا لبخند همیشگی را زده و گفته بود: « چشم! تو امر کن! دنیا رو هم که بخوای در عرض سه سوت حاضر می کنم برات. دنیا. »

فرشته پرسیده بود: « آخر دنیا کجاست؟»

خانم مرادی سرد و سنگین برگشت و دور شد. با تمام مناطق سردسیری و گرمسیری و استوایی اش. منتظر بودیم چیزی بگوید. اما نگفت. منتظر بودیم آتشفشان دهانش فوران کند وگدازه هایش بر سرمان فوران کند، اما نکرد. کیفش را برداشت که از کلاس بیرون ... نه، نرفت. جلوی در مکثی کرد و برگشت. تخته پاک کن را برداشت و تابلو را پاک کرد. همین طوری، بی هدف و سنگین دستش از بازو روی تابلو می چرخید و نقشه ی دنیا را پاک می کرد.

فرشته پرسیده بود: « آخر دنیا کجاست؟»

مامانم گفته بود:« آدمای حساس ، آدمای ضعیف هر وقت ضربه ای بخورند، فکر می کنند دنیا به آخر رسیده و خب، این خیلی اشتباهه. دنیا آخر نداره. همیشه بوده، هست خواهد بود. خارج از اراده ی ما. »

تابلو پاک پاک شد. خانم مرادی بفهمی نفهمی فین فین می کرد. سرم را گرداندم طرف حیاط. قالب یخ نبود. اثرش روی موزاییک ها خیلی قشنگ مانده بود. شبیه یک دریا و چندتا جزیره و اگر می گشتی چندتا ناخدا و کشتی. صدای سلمان و بشکه و آماده کردن شربت می آمد. و صداهای دیگر.

خانم مرادی با کیف به شانه انداخته اش قدم می زد و بر سکوت سرد کلاس خط می کشید. چرا نمی رفت؟ این همه دودلی برای چه بود؟ از کنارمان که رد می شد یک مرتبه چیزی دید و ایستاد.

-       این چی بود؟

فرشته زبانش بند آمد.

-       گفتم این چی بود؟

فرشته که نتوانسته بود دفتر خاطرات را قایم کند گفت:« خریدیم واسه آهو. »

خانم مرادی مثل بازرس ها زیر و بالای دفتر را برانداز کرد: « قفل و کلید داره؟ »

چه قدر دلم تاپ تاپ کرد تا توانستم بگویم: « بله خانوم. مثل خونه ی آدم که قفل و کلید داره.»

خانم مرادی عمیق نگاهم کرد. من هم زل زدم تو چشم هاش. مردمک های درشت و قهوه ای اش مثل دو تیله ی خوشگل می درخشیدند. انگار چشم های آهو. بعد نگاهش چرخید روی فرشته ، بعد روشنک، بعد مریم، بعد چندنفر از جلویی ها و بعد چند تا از عقبی ها. انگار دنبال چیزی می گشت. نمی دانم، چیزی که همه ی ما آن را داشتیم و نمی دانستیم آن چیز چیست. بعد نفس بلندی کشید و دید که در کلاس باز شد و خانم مدیر آمد. بعد آهو آمد. بعد کلاس پر شد از شادی. بعد مبصر برپا داد. برپا شدیم تا آهو را بهتر ببینیم. بعد خانم مدیر چیزهایی گفت که من درست نفهمیدم چی گفت. بعد آهو آرام نشست روی نیمکت اول. بعد مدیر از کلاس بیرون رفت. بعد خانم مرادی که انگار بیتاب بود از کلاس بیرون رفت. بعد...

 

پی نوشت ها:

اول اینکه خب با خودم فکر کردم بهتر است یک کار جدید بکنیم و از همه مهم تر یک داستان خوب بخوانیم. این بود که این داستان فرهاد حسن زاده را که یکی از بهترین داستان های نوجوانی ست که این روزها و هم چنین روزهای دیگر خوانده ام انتخاب کردم.  برای اطلاعات بیشتر می توانید به اینجا مراجعه کنید و هم مشخصات کامل کتاب را بخوانید هم یک گفتگو و هم یک معرفی از زری نعیمی از همین کتاب.

و دوم اینکه چند وقت پیش من یک کامنت کوچولویی گذاشتم درباره ی عوض کردن مدیریت اینجا و بخشیدن صندلی مدیریت به کسی دیگر و ... که جز دو سه نفری البته به آن توجهی نشان ندادند ـ از همین جا از همان دو سه نفر صمیمانه تشکر می کنم ـ و می خواهم بدانید که این خواسته ی من هم چنان پابرجاست و شما دوستان عزیز هم چنان می توانید اسامی منتخبین خودتان را برای مدیر بعدی وبلاگ در کامنت ها بگذارید تا رای گیری کنیم و ببینیم چه می شود.

و سوم و آخر اینکه خوب است داستان هایی را که دوست داریم و خواندیم و خوشمان آمده را هرازگاهی در باغچه ی داستان با هم به اشتراک بگذاریم. این طوری هم وبلاگ از حالت یکنواختش در می آید و هم ... خب٬ خوب می شود دیگر!  نظرتان چیست؟

 

نقش

 

"کات!"

رو کرد به بازیگرها. آشفته گفت: "دوباره می گیریم ..."

مشکل، نقش اول مرد بود. نمی توانست آن طور که در متن نوشته شده بود بخندد. جلو رفت و همین که دهانش را باز کرد، مرد مستاصل شد. گفت: "نمی توانم، از پس اش برنمی آیم!"

کارگردان آهی کشید: "هیچ کاری نیست که نتوان با تمرین کردن از پس اش برآمد..."

و مرد تمرین کرد. روز و شب.

رو به آینه می ایستاد و متن را در ذهن اش مرور می کرد: ".... و خندید. طولانی و بی روح."

در آینه نگاه می کرد. به خودش. به حالت دهان اش هنگام خندیدن.

باید می خندید!  باید آن طور که در متن نوشته شده بود می خندید.

روز فیلم برداری همه چیز را در ذهن اش مرور کرد. رو به بازیگر مقابل ایستاد و با خودش فکر کرد، این یک آینه است.

 دهان اش را باز کرد، نفسی عمیق کشید .... و خندید. طولانی و بی روح.

"کات!"

کارگردان جلو آمد٬ دست هایش را به هم کوبید: "عالی بود."

 

*

 

زن به نیمکت تکیه داد. مرد حرف نمی زد. هر دو خیره به دریا بودند و بچه ها روی شن های ساحل بازی می کردند. صدای خنده شان با صدای موج نرمی که به صخره ها می خورد یکی شده بود.

زن دوباره به مرد نگاه کرد، به سکوت طولانی اش. بعد لبخند زد. گفت:" ما خوشبختیم. مگر نه؟"

مرد به زن نگاه کرد. چند بار پلک زد و گفت: "البته ..."

بعد برگشت. به دریا خیره شد و خندید.

 خنده ای طولانی و بی روح.    

 

راز نوشتن داستان کوتاه های بزرگ _ سه

 

همکاری: ایده‌ها در کار تیمی

واقعیت این است که به ندرت پیش می‌آید که تنها یک ایده برای نوشتن داستان کافی باشد. فرض کنیم ایده‌ی خوبی سراغ دارید که از آن می‌توان داستانی عالی ساخت: ایده‌ای که دائم در در ذهن شما می‌کوبد و می‌خواهد که نوشته شود. اما چیزی که دارید صرفاً چند قطعه است: پیرزنی که سوار قطار شده، یک جمله نه چندان بدیع از یک دوست، منظره‌ای از یک خانه‌ی قدیمی که باید تسخیر ارواح شده باشد. خمیر‌مایه‌ی داخل ظرف منتظر است ببیند چه مواد دیگری اضافه می‌کنید.

زمانی که تصمیم گرفتید از چه مواد دیگری استفاده کنید، زمانی است که داستان شکل می‌گیرد و زنده می‌شود. داستان از زمانی شروع می‌شود که چند ایده با هم همکاری کنند. کارن کوشمن، نویسنده تصنیف لوسی ویپل، گفته که ایده‌ی این داستان زمانی به سراغش آمد که در کتابخانه‌ی موزه‌ای در حوالی کالیفرنیا کتابی می‌خواند. او با آمار عجیبی مواجه شد که نود درصد مهاجرانی که در دهه 50 قرن 19 به کالیفرنیا مهاجرت کرده بودند، مرد بوده‌اند. این یعنی ده درصد را زن‌ها و کودکان تشکیل می‌دادند. با خودش فکر کرد، «برای یه دختر زندگی در چنین شرایط سختی و در این منطقه چگونه بوده است؟» خود کوشمن مهاجرت ناخوشایندی را از کشوری به کشور دیگر در سن دوازده سالگی تجربه کرده بود. حالا دو ایده داشت که در هم بیامیزد، اول ایده‌ی دیدگاه بچه‌ای درباره یک لحظه هیجانی در تاریخ و نیز تجربه و احساس خودش زمانی که دختر بچه دوازده ساله‌ای بود و از محیط آشنا و راحت خانه کنده شد. وقتی این ایده‌ها با هم جفت شدند ، شخصیت لوسی ویپل متولد شد.

مارگارت اتوود در مصاحبه‌ای رادیویی گفت که بسیاری از داستان‌هایش از چند سوال شروع شدند. یکی از پرسش‌هایی که از خود پرسید این بود که «اگر مدیریت آمریکا را در دست داشته باشی چه می‌کنی؟» و سوال دیگر این بود: «اگر جای زن در خانه نیست، چگونه می‌توانی زمانی که نمی‌خواهد برود او را به آن‌جا برگردانی؟» هرکدام از این سوال‌ها این قابلیت را داشت که داستانی پیچیده بسازد. اما وقتی اتوود این دو را در هم آمیخت، فرایند داستان‌نویسی با اشتیاق شروع شد و نتیجه‌اش رمانی شد به نام قصه آن زن خدمتکار.

قصه ساختن: بازی «چه می‌شود اگر...»

نویسنده‌ها بازی قصه‌سازی تمرین می‌کنند. به آدم‌ها، جاها و موقعیت‌های مختلف نگاه می‌کنند و از خود می‌پرسند که این‌ها چه پتانسیل نمایشی چشمگیری می‌توانند داشته باشند.

ذهن ناخودآگاه مدام به شما اشاره می‌کند که از کجا شروع کنید. هر وقت چیزی به اندازه‌ی کافی ذهن شما را قلقلک داد که به خودتان بگویید: «این جالبه...» یا «عجیبه...» علامتی است که اینجا ایده‌ای برای یک داستان وجود دارد که منتظر است کشفش کنید. گام بعدی این است که فکر کنید «چه می‌شود اگر...» این را بازی کنید تا احتمال‌های متعدد را بررسی کنید.

فرض کنید در کافی‌شاپی نشسته‌اید. ناگهان متوجه خانم جوانی می‌شوید که یک ساعتی است کنار پنجره نشسته است، با کاپوچینویش بازی می‌کند و بی‌صبرانه ساعتش را نگاه می‌کند. موضوع از چه قرار است؟

چه می‌شود اگر منتظر محبوبش باشد؟ چه می‌شود اگر مرخصی ساعتی گرفته باشد و ریسک عصبانیت رییسش را به‌جان خریده باشد؟ چه می‌شود اگر متاهل باشد و دزدکی به ملاقات محبوبی آمده باشد و اتفاقاً مادرش در همان حوالی قدم بزند و او را از پنجره‌ی کافی‌شاپ ببیند؟ یا شوهرش او را ببیند؟ چه می‌شود اگر همان‌وقت طرف هم از راه برسد؟ یا اصلاً نیاید و زن بخواهد بداند چرا؟

یک سناریوی دیگر: چه می‌شود اگر زن فهمیده باشد، شرکتی که برایش کار می‌کند کلاهبردار است؟ چه می‌شود اگر با یک کارآگاه قرار گذاشته باشد که به چنین پرونده‌هایی رسیدگی می‌کند؟ چه می‌شود اگر آن روسری سبز علامتی باشد که کارآگاه تشخیصش بدهد و چمدانی که کنار صندلی‌اش گذاشته پر از مدارکی باشد که کلاهبرداری را ثابت کند؟

می‌توانید «چه می‌شود اگر...» را هر جایی بازی کنید. مثلاً در فرودگا وقتی هواپیما تاخیر  دارد، چند تا از مسافرها را انتخاب کنید: مردی که کت شلوار پوشیده و روی صندلی‌اش قوز کرده، یا شاید، دختر مو قرمزی که دارد یک فنجان قهوه می‌خورد، چرا دارند به این سفر می‌روند؟ چه چیزی در مقصد منتظرشان است؟ تاخیر هواپیما چه تاثیر منفی روی زندگیشان خواهد داشت؟

در صف سوپر‌مارکت به خانمی نگاه کنید که پشت سر شماست و نوزادی را روی چرخ خریدش گذاشته است. کجا زندگی می‌کند؟ چه کسی آنجا منتظرش است؟ چه می‌شود اگر به خانه برود و ببیند که همسرش در خانه بوده است، در حالی‌که باید سر کار باشد؟ اما وقتی او رسیده رفته است؟ بعد متوجه بشود که یادداشت رمزداری روی میز نهارخوری است؟

هرروز حجم زیادی از ایده‌های داستانی در خانه شما را می‌زنند. مثلاً در روزنامه، مقاله‌ی جالبی انتخاب کنید و «چه می‌شود اگر...» را بازی کنید. قرار نیست از ماجرای واقعی داستان بسازید، یا آدم‌های واقعی را به شخصیت داستانی تبدیل کنید. کاری که باید بکنید این است که از موقعیت موجود، ماجرای کاملاً متفاوتی بسازید. یا ممکن است بعد از خواندن رئوس مطلب بازی را شروع کنید.

مثلاً فرض کنید روزنامه تیتر زده که «مامور دولت آمریکا به جرم جاسوسی در آمریکا متهم شد.» متن خبر را نخوانید و بگذارید قوه تخیلتان به کار بیافتد. آن فرد کیست؟ چه چیزی باعث شد جاسوس شود. اما چه می‌شود اگر اشتباهأ محکوم شده باشد و گناهکار نباشد؟ چه می‌شود اگر اشتباهاً به جای فرد دیگری دستگیر شده باشد؟ چه می‌شود اگر رییسش او را وارد این درگیری کرده باشد؟ چه می‌شود اگر در اصل جاسوس دو طرفه باشد، وانمود جاسوس کشوری خارجی است اما در اصل در حال جمع‌آوری اطلاعات برای سی.آی.ای باشد؟ برای این‌که تخیلتان واقعاً تقویت شود، سعی کنید برای هر فرد، مکان یا موقعیت، سه سناریو مختلف طرح کنید و «چه می‌شود اگر...» را بازی کنید.   

عناصر اصلی داستان

حالا که ایده‌ای برای داستان‌ دارید، بیایید تعریف دوم را مرور کنیم و واژه «طرح شده» را بررسی کنیم. تعریف اصلاح شده‌ی ما می‌تواند این باشد: داستان‌ کوتاه "روایت کوتاهی است که در آن نویسنده، عناصر شخصیت، جدل، طرح و جایگاه را هنرمندانه در هم می‌آمیزد تا خواننده را سرگرم، جذب و آگاه کند.»

این چهار عنصر و ترکیب هنرمندانه‌ی آن‌ها اجزای اصلی همه‌ی داستان کوتاه‌ها را تشکیل می‌دهند­- همان شکر، تخم مرغ، وانیل و خامه‌ای است که با هم مخلوط می‌کنید تا نان یا شیرینی خوشمزه و مطبوعی به دست بیاید.

در فصل‌های بعدی، این عناصر را دقیقاً خواهیم خواند که ابزار صنعت داستان کوتاه هستند. خواهیم دید که چگونه هر یک از این عناصر در ساخت داستان تاثیر دارند و چگونه رابطه متقابل آن‌ها در توسعه داستان موثر است.

شخصیت‌ها: ایده‌ی اولیه‌ی شما هرقدر هم که جذاب باشد، تا شخصیت‌های تخیلی خلق نکنید و ایده را به آن‌ها تحویل ندهید، ایده‌ی شما جان نخواهد گرفت. داستان از راه انگیزه‌ها، رفتار‌‌ها و واکنش‌های شخصیت‌ها شکل می‌گیرد. برای این که داستان واقعاً خوبی بنویسید، نه تنها باید از آوردن شخصیت‌های کلیشه‌ای دوری کنید بلکه بگذارید شخصیت‌هایتان نفس بکشند، به اندازه‌ی شما و خواننده‌تان پیچیده و زنده باشند. فصل دوم به شما می‌گوید چگونه این کار را بکنید.

جدل: جدل خون‌حیات داستان شماست که در آن جریان دارد و انرژی می‌بخشد. جدل داستان را به جلو می‌راند و مساله‌ای را مطرح می‌کند که قرار است در طی داستان حل شود. در واقع شخصیت‌ها با واکنشی که در برابر جدل داستان نشان می‌دهند، خود را لو می‌دهند، انگیزه‌ها، نقطه ضعف‌ها و نقطه قوت‌ها‌یشان را. فصل سوم به شما خواهد گفت چگونه جدل داستان را پیش می‌برد و تعلیق ایجاد می‌کند که خواننده تا صفحه آخر بر جا میخکوب شود.

طرح و ساختار: ساختار داستان مثل چهارچوب خانه یا استخوان‌بندی بدن است. سازمان‌بندی می‌کند و به اجزا پراکنده، هماهنگی می‌بخشد.

زمانی که فهمیدید شخصیت‌هایتان کدام‌ها هستند و چه جدلی را تجربه می‌کنند نوبت آن می‌رسد تصمیم بگیرید آن‌ها را به چه ترتیبی کنار هم بچینید. ابتدا، وسط و انتهای داستان را بشناسید. هر چند راه‌های مختلفی برای آرایش داستان وجود دارند، در فصل چهارم به رویکردی می‌پردازیم که گرچه از زمان‌باستان استفاده می‌شد، هنوز هم چالش عظیم و خوشنودی زیادی برای نویسنده و خواننده ایجاد می‌کند یعنی معماری یک طرح اثر بخش.

جایگاه و فضا: جایگاه (زمان و مکان) داستان زمینه‌ای برای شخصیت‌ها و ماجرای داستان فراهم می‌کند. نه تنها زمان و مکان را مشخص می‌کند، بلکه بر شخصیت‌ها و آنچه که برایشان رخ می‌دهد تاثیر می‌گذارد. بر خواننده هم تاثیر می‌گذارد. زمانی که جایگاه واضح باشد و فضای داستان با لحن و حالت داستان همخوانی داشته باشد، خواننده‌تان را درست وسط داستان می‌آورید و درگیری خواننده را با داستانتان بیشتر می‌کنید. فصل پنجم کمک می‌کند بتوانید حس «شما همین‌جا هستید» را به خواننده منتقل کنید.

صدای روایت: چهار عنصر اول چه کسی، چرا، چه، چه وقت و کجای داستان را تعیین می‌کنند. عنصر پنجم چگونگی بیان است، یعنی همان روش هنرمندانه‌ای که داستان را نقل می‌کند.

واژه‌ی «صدا» همه‌ی انتخاب‌های داستان را در زمینه‌ی زبان، و سبک داستان در بر می‌گیرد. همچنین دیدگاه منحصر به فردی که هر نویسنده‌ای در آثارش دارد. اگر پیش می‌آمد که همینگوی و فاکنر یک داستان را می‌گفتند، حاصل دو داستان متفاوت می‌شد چرا که هرکدام صدای خاص و قوی خود را دارند.

چه تازه‌کار و چه حرفه‌ای، هر نویسنده‌ای صدای خاص خودش را دارد حتی اگر این کار را آگاهانه انجام ندهد. نویسنده مبتدی سعی می‌کند صدای دیگری را قرض بگیرد اما این صدای عاریه‌ای همان‌قدر می‌تواند مناسب باشد که کت و شلوار عاریه‌ای. یکی از علائم رشد مهارت نویسنده این است که سعی دارد «به روش خودم» بنویسد و با دقت و ملاحظه این کار را بکند. فصل ششم کمک خواهد کرد مفهوم صدا را تشخیص بدهید و صدای خود را بیابید و توسعه دهید.

                                   

                                                                            مارگارت لوک/ برگردان: اسو حیدری

 

زیر ِتخت ِ من

تاریکی صدای خش خش می داد.

بی صدا سر جایش دراز کشید و انگشت شستی را که زیر پتو بیرون مانده بود، تکان تکان داد. تاریکی را می توانست ببیند اما سرما موجودی نامرئی بود که آرام آرام از زیر پتویش می خزید و بالا می آمد. اول انگشت های پایش را قلقلک داده بود، بعد کم کم از پاها بالا رفته بود و حالا داشت به سینه اش می رسید. نفسی عمیق کشید، اما به زودی پشیمان شد: فکر کرد سرما وارد گلویش شده است.

نفسی کشید و فهمید سینه اش خس خس می کند. چند بار سرفه کرد، اما سرما از گلویش بیرون نرفت. انگشت های پایش را جمع کرد. پتو را محکم دور خودش پیچید و صدا زد: مامان؟ 

صدایی نیامد. صدای خش خشی از زیر بالشتش می شنید، درست جایی که سرش را قرار داده بود. دوباره صدا زد: مامان!

مامان در چهارچوب در ظاهر شد، با موهای ژولیده و اخم های درهم. انگشت هایش را بر سطح دیوار لغزاند و کلید را پیدا کرد:تق!  تاریکی از بین رفت و صدای خش خش قطع شد. دختر دستش را جلوی چشم هایش گرفت: آخخخ ...

 مامان از چهار چوب در جلوتر نیامد. همان جا پرسید: چی شده؟ دختر حرفی نزد. گوشش را محکم تر به بالشت چسباند و گوش داد، صدایی نمی آمد. مامان این پا و آن پا کرد. گفت: سردت هست؟ ببینم، هنوز سرفه می کنی؟ داروهای امشبت را خوردی؟

دختر با چشم های باز سری تکان داد. آرام گفت: مامان، صدایی شنیدم. مامان نفسی عمیق کشید: چه صدایی؟  دختر چند لحظه ساکت ماند. به چپ و راست نگاه کرد و آرام تر گفت: صدای ِ ...  لولو. مامان اخم کرد، سرش را خم کرد و پرسید: چی؟ دختر با اطمینان بیشتر گفت: لولو. مامان چند لحظه ایستاد. بعد لب هایش را به هم فشار داد و برگشت تا از در بیرون برود. دختر با التماس گفت: صبر کن مامان. راست می گویم. یک لولو زیر تخت من است. هر شب صدایش را می شنوم. خش خش می کند و می خواهد مرا بخورد. تازه، بعضی وقت ها هم با من حرف می زند.  

مامان با بی حوصلگی گفت: مزخرف نگو. خوابم می آید. صبح زود هم که باید ... دختر تند گفت: لولو می گوید اگر یک چیزی بهش بدهید دیگر مرا نمی خورد. مامان آهی کشید و به دیوار تکیه داد: مثلاً چی؟

دختر روی تختش نیم خیز شد. زانوهایش را از زیر پتو بغل کرد و مثل اینکه دارد کلمه را زیر زبانش مزه مزه می کند، آرام گفت: شکلات.

مامان بدون هیچ احساسی نگاهش کرد. بعد برگشت، چراغ را خاموش کرد و رفت.

دختر با درماندگی روی تخت دراز کشید. پتو را تا روی سرش بالا آورد و شروع کرد به گریه کردن: راست می گویم. خودش گفت. تازه گفت مرا تنهایی نمی خورد. گفت اگر بهش شکلات ندهم مرا می برد تا با بچه هایش، با هم بخورند. گفت شوخی هم نمی کند. تازه ...

صدای خش خش بلند شده بود. بلند تر از قبل. دختر آب دهانش را قورت داد و خودش را زیر پتو جمع کرد. این بار با صدای بلند شروع کرد به حرف زدن: اگر من مُردم تقصیر شماست.تازه،  مگر چند تا شکلات خواسته بود؟ سه تا شکلات هم بدهید دیگر مرا نمی خورد. یکی برای خودش می خواهد و دو تا برای بچه هایش. لولو می گوید ...

چراغ ناگهان روشن شد. مامان وارد شد و با قدم های محکم به طرف دختر آمد. نزدیک تخت، مشتش را باز کرد و شکلات ها را به دختر نشان داد: بفرما بفرما، خودت و لولو چه داد و بیدادی راه انداختید نصف شبی؟ این ها را از طرف من به لولو بده و بگو اینها از دختر من خیلی خوشمزه تر هستند.

دختر نفسی عمیق کشید. خم شد، پتویش را کنار زد و شکلات ها را با احتیاط زیر تخت گذاشت. با صدای گرفته ای گفت: ممنون مامان. مامان لبخند زد، برگشت و از اتاق بیرون رفت.

 *

 دختر گفت: امیدوارم بهشان دست هم نزده باشی.

خم شد، پتو را کنار زد و شکلات ها را از زیر تخت قاپید. لبخند محوی زد: به نظر خوشمزه می آیند ... بعد سرش را کج کرد: نصف مال من، نصف مال تو. چه طوره؟

از زیر تخت صدای خش خشی آمد.   

دختر گفت: بله، بله که عادلانه است. لابد می خواهی به خاطر چند تا خش خش بهت یک بسته شکلات بدهم؟

صدای خش خش عصبانی بود. دختر یک مشتش را از شکلات پر کرد. گفت: تازه، بچه هم که نداری. همه اش را خودت بخور. نوش جانت! بعد دستش را زیر تخت برد: بفرما.

دختر نگاهی به شکلات های پخش شده روی پتویش انداخت. آنها را منظم، روی یک خط کنار هم چید و دور دهانش را لیسید. یعنی: باید خیلی خوشمزه باشند.

لولو از زیر تخت با شادی خش خشی کرد، یعنی: خیلی خیلی خوشمزه ...

 


 

۱. داستانی از عباس منتظری شاد در پایگاه ادبی - هنری برزخ...

۲. با عرض پوزش از کسانی که در تمام این مدت درخواست عضویت کرده بودند. به دلیل وضع خراب اینترنت من٬ به تدریج کلمه عبور و نام کاربری را برای اعضای تازه می فرستم. پس صبوری پیشه کرده(!) ٬عذر مرا نیز پیشاپیش بپذیرید.

 

بیست و سه اندرز به کسانی که وقت ندارند بنویسند

   فکر می‌کنید بیشتر نویسندگان و از جمله ویراستارها از چه رنج می‌برند؟ از این‌که وقت کافی برای نوشتن ندارند. برای حل این مشکل از نویسندگان دیروز و امروز کمک گرفتیم و نتیجه‌اش بیست و سه راهی شد که در زیر آورده‌ایم:


   1 – صبح‌ها زودتر از خواب بلند شوید. لطفاَ غرغر نکنید، باور کنید که نویسنده‌ها بیش از هر چیز، این شگرد را توصیه می‌کنند. مثلاَ پاول ارتمان نویسندة سوییسی کتاب پرفروش سقوط 79، اضطراب 89  به نویسندگان توصیه می‌کند که:« سعی کنید ساعت پنج و نیم صبح از خواب بلند شوید و حداکثر ساعت شش و نیم پای ماشین تحریر باشید، و بعد اگر تا ساعت نه صبح کار کنید خواهید دید که کار زیادی انجام شده، ضمن این‌که در بهترین و  پربارترین ساعات روز یعنی ساعاتی که ذهن کاملاَ آماده و هوشیار است قلم زده‌اید.»


   2 – پس از این‌که از سر کار به خانه آمدید بنویسید. البته همة نویسندگان نمی‌توانند این کار را بکنند، اما ممکن است همان‌طور که ویلیام. اچ. میلر نویسندة آمریکایی و مؤلف بیش از بیست و چهار کتاب در استفاده از این شیوه موفق بوده، این توصیه به حال شما نیز سودمند باشد. میلر می‌گوید:


    «من معمولاَ وقتی از سر کار به خانه می‌آیم کمی استراحت می‌کنم و بعد شروع می‌کنم به نوشتن، یعنی هر روز از ساعت 5 تا 9 شب می‌نویسم. البته آخرهای هفته که تعطیل است، چند ساعتی بیشتر می‌نویسم.» در ضمن میلر به کسانی که تمایل دارند با استفاده از این شیوه با او از در رقابت برآیند توصیه می‌کند که: « همیشه یک قوری بزرگ قهوه هم برای خودتان درست کنید.»


   3- از هر فرصتی برای نوشتن استفاده کنید. حتی اگر مجبورید هر روز از ساعت نه صبح تا پنج بعدازظهر کار کنید، موقع ناهار یا هنگام استراحت و خوردن چای، دقایقی را هم به کار نوشتن اختصاص دهید.


   مرحوم ویلیام کارلوس ویلیام پزشک تمام وقت کودکان و نیز شاعری پرکار بود. فکر می‌کنید رمز موفقیتش چه بود؟ خود او در شرح احوالاتش می‌نویسد: « همیشه می‌شود ده، دوازده دقیقه وقت اضافی پیدا کرد، من توی دفترم ماشین تحریری هم داشتم. فقط باید کاغذی را که تویش گذاشته بودم کمی می‌کشیدم بالا و بعد شروع می‌کردم و به سرعت می‌نوشتم. هر وقت مریضی می‌‌آمد تو و من وسط جمله بودم، ماشین تحریر متوقف می‌شد و من دوباره می‌شدم پزشک. و وقتی مریض بیرون می‌رفت، دوباره ماشین تحریر به کار می‌افتاد.»


   4- همیشه برنامة کاری مشخصی دم دست داشته باشید. برای نویسنده‌ای که وقتش کم است هیچ چیز بدتر از این نیست که هنگام گیرآوردن فرصت، عملاَ طرح و برنامه‌ای برای نوشتن نداشته باشد. مثلاَ می‌شود بین کارهای کلاسی از فرصت استفاده کرد و یادداشت‌هایی ادبی برای استفاده در آینده نوشت یا در کتاب‌خانه در مورد مسئله‌ای تحقیق کرد. به علاوه می‌توان برای کاستن از رنج پیش بردن برنامة کاری مفصل ولی شوق‌برانگیزی، از لحظات بیکاری، حداکثر استفاده را کرد.


   تاریخ نویس مشهور آرنولد. جی. توین‌بی برای نوشتن فرصت کمی داشت، و شاید به همین دلیل در مقاله‌ای در مجلة « ساتردی ری‌وی‌یو»( در سال 1969  میلادی) به نویسندگان توصیه می‌کند که« فرصت‌هایی را که به طور تصادفی به دست می‌‌آورید، تلف نکنید.» خود توین‌بی از فرصت‌های تصادفی‌اش استفاده می‌کرد تا یادداشت‌هایی پیرامون طرح‌های تاریخ‌نگاری‌اش بنویسد. گاهی حتی این یادداشت‌ها مربوط به طرح‌هایی می‌شد که تا بیست سال دیگر هم احتمال پیاده‌شدنشان نمی‌رفت.


   5- با این حال بهتر است سعی کنید هم‌زمان، دو تا از طرح‌هایتان را پیش ببرید، البته از این بهتر آن است  که  هر دو برنامة  کاری در مرحله‌ای  واحد از مراحل نوشتن( برنامه‌ریزی، تحقیق، نگارش و حک‌واصلاح) نباشند تا بشود بر حسب حالات روحی از یکی به دیگری پرداخت.


   آگاتا کریستی که پرکاریش اسرار‌آمیز می‌نمود، از این شیوه استفاده می‌کرد، کریستی در شرح احوالاتش می‌نویسد:« یکی از مشکلات ما نویسنده‌ها این است که گاهی شوق و ذوقمان برای نوشتن کتابی فروکش می‌کند، در این جور مواقع آدم مجبور است کتاب را کنار بگذارد و به کاری دیگر مشغول شود... و چون من خوشم نمی‌آمد بنشینم و توی فکر بروم، فکر کردم که اگر هم‌زمان دو کتاب را در دست بگیرم و به تناوب از یکی به دیگری بپردازم، همیشه سرحال و مشغول به کار خواهم بود.»


   6- همیشه کارتان همراهتان باشد. البته ممکن است شما  نخواهید فی‌المثل در اتاق رخت‌شویی چیزی بنویسید، اما می‌توانید در آن‌جا پیرامون مسئله‌ای کمی مطالعه، یا دست‌نوشته‌ای را ویراستاری کنید.


   دن کارلینسکی که تاکنون بیش از بیست کتاب و نیز صدها مقاله در مجلات نوشته، از این روش استفاده می‌کرده، خود او در این باره می‌گوید:« من خیلی چیزها را توی ماشین می‌خوانم، و یا وقتی می‌روم بانک تا چکی را نقد کنم، مجله‌ای هم با خودم می‌برم. وقتی هم که می‌روم تا ویراستاری  را ببینم همیشه بعضی از کارهایم هم همراهم هست، چون پشت  در اتاق ویراستار‌ها، خیلی باید منتظر ماند .»


   7- سعی کنید زمانی را که دست از نوشتن می‌کشید تا تجدید قوا کنید، به حداقل برسانید، چون معمولاَ نویسنده‌ها از روبرو شدن مجدد با صفحات سفید کاغذ متوحش می‌شوند یا بدشان می‌آید، به همین دلیل هم کمتر نویسندة موفقی را می‌توان یافت که راهی برای بیماری« تنفر یا ترس از صفحات سفید» پیدا نکرده باشد. در این جور مواقع معمولاَ نویسنده‌ها خود را با تراشیدن چند مداد یا نوشتن نامه سر شوق نگه می‌دارند.


   جان اشتاین‌بک با نوشتن یادداشت‌های روزانه پیرامون نحوة شکل‌گیری رمان شرق عدن خود را سر ذوق و شوق نگه می‌داشت. وی این یادداشت‌ها را در صفحات سمت چپ دفتر یادداشتش می‌نوشت و در سمت راست آن نیز پیش‌نویس رمان شرق عدن را می‌نگاشت. البته این یادداشت‌‌ها بعدها خود کتاب مستقلی شد و با نام یادداشت‌های روزانة شرق عدن پس از مرگ اشتاین‌بک و در سال 1969 منتشر شد.


   8- به هر طریقی که می‌توانید جلوی سروصدا یا عواملی را که موجب بهم‌زدن تمرکز ذهنیتان می‌شوند بگیرید. بعضی از نویسنده‌ها وانمود می‌کنند که اگر بمب هم زیر گوششان درکنند قادرند نوشته‌ای عالی و پاکیزه تحویل دهند، اما از آن طرف هم هستند کسانی که اگر شیر آب خانه‌شان کمی چکه کند حواسشان پرت می‌شود و دیگر نمی‌توانند بنویسند.


   البته هر نویسنده‌ای خودش بهتر می‌داند که چه چیزهایی موجب حواس پرتیش می‌شود اما باید سعی کند به هر طریقی که می‌تواند عوامل مزاحم را از بین ببرد. مثلاَ می‌تواند در اتاقش را قفل کند، پرده‌ها را بکشد و یا یواشکی باطری‌های رادیوی بچه‌اش را درآورد.


   سال‌ها پیش ارنست همینگوی به خبرنگار روزنامة « نیویورک تایمز» گفته بود که بهترین آثارش را توی قایق نوشته است، چون در آن‌جا:« چیزی مزاحم کار شما نمی‌شود، و اگر نتوانید بنویسید عذر و بهانه‌ای ندارید.»


   بعدها همینگوی  ضمن مصاحبه‌ای با مجلة « پاریس ری‌وی‌یو» فهرست عوامل اعصاب خردکن را مختصر و مفید برمی‌شمارد، وی می‌گوید:« تلفن و مراجعان همیشه مخل کار نوشتن هستند. »


   9- از خانوادة خود نیز کمک بگیرید. بعضی از نویسندگان حرفه‌ای که سرشان شلوغ است، حتی زنانشان را هم به عنوان دستیار خود به کار می‌گیرند، و از بچه‌هایشان نیز در امر تحقیقات استفاده می‌کنند. البته ممکن است افراد خانوادة شما هر یک برای خود کاری داشته باشند ، اما اگر به وقت نوشتن رعایت حال شما را بکنند کمک بسیار بزرگی به شما کرده‌اند.


   جودی مارکی روزنامه‌نگار و طنزنویس آمریکایی در این زمینه می‌نویسد:« من همیشه زن و بچه‌هایم را از خانه می‌فرستم بیرون، یعنی می‌فرستم بروند مدرسه و سر کارهایشان. در قفل کردن در اتاق هم تبحر زیادی دارم، و بعد تنها چیزی که از خانواده‌ام می‌خواهم این است که به زندگی معیوب خودشان ادامه دهند تا من بتوانم برای نوشتن، مصالح لازم را جمع‌آوری کنم.» به علاوه، مارکی یه نویسندگان متأهل توصیه می‌کند که:« اگر بچة شما بستنی یا ساندویچ خواست، فوراَ درخواستش را اجابت کنید .»


   10- تمرکز ذهنیتان را تقویت کنید. برای  این‌که حواستان پرت نشود باید تمرکز ذهنیتان را تقویت کنید.


   هنک نوور برای انجام این کار از شگرد ساده‌ای استفاده می‌کند که بد نیست شما هم بدانید. نوور دو شغل تمام وقت دارد، یعنی با وجود این‌که یکی از پرکارترین نویسندگان کشورش و نیز یکی از  ویراستاران سه مجلة هفتگی است، در عین حال رئیس دپارتمان رشتة روزنامه‌نگاری دانشگاه بال استیت در منسی (ایالت ایندیانا) نیز هست. خود او در این زمینه می‌نویسد:« من معمولاَ ساعت جیبی‌ام را روی ساعتی که می‌خواهم به جایی تلفن بزنم یا اداره را ترک کنم و مثلاَ به هواپیما برسم تنظیم می‌کنم و بعد با خیال راحت می‌نشینم و می‌نویسم و چون دیگر در این مورد دغدغة خاطری ندارم، ذهنم را فقط روی کارم متمرکز می‌کنم.»


   11- قبل از نوشتن، طرح رئوس مطالب را روی کاغذ بیاورید. البته ممکن است خیلی از نویسنده‌ها از این کار خوششان نیاید، چون آدم فکر می‌کند هنوز کلاس سوم است. اما اگر ایشان فقط یک بار چنین شیوه‌ای را بیازمایند، خواهند دید که چقدر در وقتشان صرفه‌جویی کرده‌ان. البته لازم نیست که هنگام طرح‌ریزی نکات عمدة مطالب، از اعداد رومی هم حتماَ استفاده کنید.


   پیتر مایئر  که نقش اساسی طرح‌ریزی رئوس مطالب را برای نوشتن زندگی‌نامة الیور نورث آن‌هم در پنج هفته، تجربه کرده است( مایئر کتاب قبلیش را پس از دو سال به اتمام رسانده بود) در این باره می‌گوید:« همان روز اول رئوس کلی مطالب کتاب را خیلی سرراست و فصل به فصل روی کاغذ آوردم ، و از آن روز به بعد دیگر لازم نبود دائم مطالب گذشته را مرور کنم. اما باید روزی بیست صفحه می‌نوشتم و در هر مرحله از کار هم می‌دانستم که چقدر جلو یا عقب هستم. گاهی حتی تاریخ روزها هم یادم نمی‌آمد و فقط از روی طرح رئوس مطالب می‌فهمیدم که چند روز گذشته است.


   12- برنامة کاری هر هفته‌تان را از قبل مشخص کنید. گفتة قالبی مدیرهای قدیم که یادتان می‌آید:« اول برنامة اجرایی بعد اجرای برنامه.» البته این گفته چندان هم قالبی و کهنه نیست و از خوش شانسی نویسنده‌ها این‌که لازم نیست برنامة کاریشان حتماَ مفصل و پیچیده باشد.


   مارک استیونز روزنامه‌نگار و  نویسندة کتاب  تازة محرمان راز: واقعیت پشت پردة رسوایی وال استریت روش سادة  زیر را  به نویسنده‌ها  پیشنهاد  می‌کند : « جمعه‌ها که می‌شود یک صفحه کاغذ  برمی‌دارم و یک جدول که ستون‌های افقیش به تعداد روزهای هفته است می‌کشم، هر روز را هم به صبح و بعدازظهر تقسیم می‌کنم، بعد توی هر خانة جدول، کارهای روزانه‌ام را می‌نویسم. پس از آن دیگر مشکلی ندارم، چون همیشه حتی اگر کار دیگری هم داشته باشم سعی می‌کنم طبق برنامة زمان‌بندی شده عمل کنم.»


   13- روش اجرایی مشخص  خود را مطابق با وقتی که دارید تنظیم کنید. قبل از این‌که طبق برنامة کاریتان زود دست به کار نوشتن شوید، سعی کنید زمان لازم را برای اجرای برنامة خود نیز از قبل پیش‌بینی کنید تا با روش کارتان در تضاد نباشد. مثلاَ اگر برای نوشتن مقاله‌ای حتماَ باید مصاحبه کنید، تعداد مصاحب‌ها و نحوة مصاحبه کردن را هم قبلاَ مشخص کنید.


   ویلیام هوفر که خود نویسنده‌ای با تجربه و در ضمن، حرفه‌ای است، در این زمینه می‌گوید:« ببینید که آیا مصاحبه باید حضوری باشد یا تلفنی، در مورد ضبط کردن یا نکردن مصاحبه هم باید پیشاپیش تصمیم بگیرید. خود من اول‌ها همه چیز را ضبط می‌کردم، اما حالا فقط مصاحبه‌هایی را ضبط می‌کنم که تک‌تک کلمات و جملاتش برایم مهم باشد. یعنی اگر مثلاَ برای نوشتن چند سطری از مقاله‌ام به مصاحبه احتیاج داشته باشم، هنگام مصاحبه فقط یادداشت برمی‌دارم، چون پیاده کردن نوار خیلی وقت‌گیر است .»


   14- لزومی ندارد موقع نوشتن ، ترتیب طرح رئوس مطالب را دقیقاَ رعایت کنید. با وجود این‌که طرح‌ریزی رئوس مطالب کار بسیار ارزش‌مندی است، لازم نیست هنگام نوشتن، موبه‌مو از نظم و ترتیب آن پیروی کنید، بلکه بهتر است هر بار اول آن قسمتی را بنویسید که آمادگی بیشتری دارید.


   رمان نویس آمریکایی جوزف هلر ضمن مصاحبه‌ای که در سال 1976 انجام داده، دربارة روش کار خود می‌گوید:« وقتی پشت ماشین تحریر می‌نشینم ممکن است دویست سیصد صفحه بنویسم که این دویست سیصد صفحه بعداَ به گونه‌ای طبیعی در جاهای مناسب کتاب قرار خواهند گرفت... اما این مطالب نظم و ترتیب ندارند، یعنی بخش بخش و پشت سر هم نیستند .»


   15- اگر موقع نوشتن، چیزی یادتان نیامد، جایش را خالی بگذارید و رد شوید تا بعداَ در مورد آن مسئله تحقیق کرده، جاهای خالی را پر کنید، چون لزومی ندارد که در گرماگرم کار و برای مسئله‌ای کوچک با عجله به کتاب‌خانه بروید و و دنبال چیزی بگردید. درواقع اگر این را رعایت کنید، در وقتتان صرفه‌جویی بیشتری کرده‌اید، مثلاَ اگر من نتوانم پیشنهاد بالا را مزین به مثالی یا نقل قولی از نویسنده‌ای بکنم فقط می‌نویسم:« همان‌گونه که نویسندة مشهور ........گفته است:«........ » و رد می‌شوم تا بعداَ برگردم و جاهایی را که خالی گذاشته‌ام پر کنم.


   16- موقع تعطیلات مسافرت کنید تا بتوانید در محیطی آرام بنویسید. البته همة نویسنده‌ها امکانات لازم را برای مسافرت ندارند، اما اگر بتوان برای نوشتن، به جایی مسافرت کرد ، بازدهی کار صد چندان می‌شود.


   تام پیترز یکی از نویسندگان کتاب در جستجوی  برتری که در ضمن سخن‌ران قابلی  هم هست می‌گوید:« با وجود این‌که در تمام طول سال این طرف و آن طرف هستم، تقریباَ یکی دو ماه از سال را به مسافرت جهت مطالعه و نوشتن اختصاص داده‌ام. مثلاَ الآن چهار سال است که دارم حداقل یک ماه از تابستان را به جایی می‌روم تا بتوانم بنویسم.» به علاوه بنا بر آن‌چه پیترز می‌گوید وی در حدود 75 درصد از پیش‌نویس اولیة کتاب پرفروش خود یعنی موفقیت در هرج و مرج را طی یکی از همین مسافرت‌ها نوشته است.


   17- از تعیین مهلت‌ها به نفع کار خود استفاده کنید. یه نظر می‌رسد که تعیین مهلت- حال چه از سوی خود و چه از طرف سردبیری بدنهاد- دشمن شماره یک نویسندگی باشد، اما برای تنوع هم که شده بد نیست که از این پس با مهلت‌ها از در دوستی برآیید.


   رابرت ماسکوویتس نویسندة باتجربه و حرفه‌ای و مؤلف کتاب چگونه کار و زندگی خود را نظم دهید یک بار با کمک هشت زمان‌سنج از همة کارهایش تایم گرفت و بعد فهمید که هر چه به پایان مهلت اتمام   کارش نزدیک‌تر می‌شود، بهتر می‌نویسد. ماسکوویتس می‌گوید:« در صورتی که موعد پایان کارم نزدیک باشد من هم سریع‌تر می‌نویسم، اما اگر سه ماه وقت داشته باشم، کارم کند پیش می‌رود. به همین دلیل من هم عمداَ کارهایم را می‌گذارم تا در آخرین ساعات انجام بدهم .»


   اما برای این‌که یک وقت نویسنده‌ها آن آخرین ساعات را هم از دست ندهند، ماسکوویتس به آن‌ها توصیه می‌کند که:« حدس بزنید که کارتان چقد طول می‌کشد و بعد درست معادل همان زمان مانده به پایان مهلت مقرر، کارتان را شروع کنید.»


   18- برای کار خود محدودیت زمانی معین کنید. اگر حتی  موعد مقرری برای پایان کارتان مشخص نکرده‌اید، از قبل زمان لازم را برای انجام تک‌تک برنامه‌های خود پیش‌بینی کنید. این کار حتی ممکن است به بهتر شدن نوشتة شما بینجامد.


   جیمز تربر نیز هنگامی‌ که همسرش به او گوشزد کرد که تلاشش برای نوشتن چیزی برای مجلة« نیویورکر» در حکم وقت تلف کردن است ، از همین شگرد استفاده کرد. تربر در خاطراتش که تحت عنوان سالیانی در کنار راس منتشر شده، می‌نویسد:« یک شب با ناراحتی ساعت شماطه‌دار را طوری تنظیم کردم که چهل و پنج دقیقه بعد زنگ بزند و بعد قطعه‌ای دربارة مرد کوتاه قدی که مدام دور دری گردان چرخ می‌خورد و توجه پلیس و مردم را به خود جلب می‌کند تا دنیا  بر قدرت تحمل زیادش گواهی بدهد و به شهرت و ثروتی دست بیابد نوشتم. و بعد پس از بیست بار تمرین، برای اولین بار، به جای رد شدن مطلبم از طرف مجله، چکی نصیبم شد!»


   19- مقداری را که باید بنویسید از قبل مشخص کنید... اما اگر نتوانستید هر بار مثلاَ به اندازة ژرژ سیمنون – رمان پلیسی‌نویس مشهور- که دقیقه‌ای 92 کلمه و روزی هشتاد صفحه می‌نوشت، بنویسید شرمگین نشوید.


   جان اشتاین‌بک که البته به اندازة سیمنون بلندپرواز نبود، در یادداشت‌های روزانة خود پیرامون رمان شرق عدن با افتخار از یکی از روزهای پربار خود یاد می‌کند و می‌نویسد:« دیروز بیش از سه هزار کلمه نوشتم.» و باز ممکن است نویسندگان دیگر به روزی پانصد کلمه یا حتی بک صفحه نوشتة خوب قانع باشند، ولی در هر حال باید مقداری را که باید بنویسند از قبل مشخص و سپس به عهد خود وفا کنند.


   20- ... و بعد بر مبنای آن پیش بروید. برای ایجاد انگیزه‌ای قوی در خود، تعداد کلمات یا میزان صفحاتی را که هر بار می‌نویسید ثبت کنید.


   اروینگ والس که در میان نویسندگان پرکار نمونه است، در کتابش تحت عنوان، رمان‌نویسی، ضمن تشریح اهمیت ثبت میزان کار هر روز در جدولی مخصوص، می‌نویسد:« چون من نویسنده‌ای حرفه‌ای بودم و در استخدام جایی هم نبودم و در ضمن کسی هم مهلتی برای اتمام کارم تعیین نکرده بود، باید کاملاَ روی پای خودم می‌ایستادم. بنابراین مجبور بودم قوانین انضباطی سختی برای خودم تعیین کنم تا در صورت عدم رعایت آن‌ها احساس جرم کنم. در حقیقت نمودار میزان کلمات و صفحات نوشته شده که روی دیوار نصب می‌شود برای من در حکم قانونی انضباطی است و اعداد ثبت شده بر روی آن دائم مرا سرزنش یا تشویق می‌کنند.»


   21- کسی را مأمور پیگیری کارهایتان کنید. حتماَ خواهید گفت که این توصیه مناسب حال مدیران  شرکت‌هایی است که امربران و کارمندان زیادی در اختیار دارند، ولی نویسنده چگونه می‌تواند کسی را مأمور پیگیری کارهایش کند؟ اما لابد اگر بدانید که خیلی‌ها دوست دارند به نویسنده‌ها کمک کنند تعجب خواهید کرد . فقط کافی است که شما بخواهید، مثلاَ اگر قصد دارید برای مجله‌ای مقاله‌ای بنویسید، از سردبیر آن مجله بخواهید که اگر برایش امکان دارد کلیة اطلاعاتی را که به کار نوشتن مقالة شما می‌آید و در بایگانی مجله موجود است برای شما بفرستد، و یا اگر می‌خواهید با شخص مشهوری مصاحبه کنید از مشاور فرهنگی او یا مسئول ستاد تبلیغاتش بخواهید که مقالات یا نوشته‌هایی را که او اخیراَ نوشته یا راجع به او نوشته‌اند، جهت تحقیق برایتان بفرستد.


   یکی از نویسندگان حرفه‌ای به نام کاتلین هوکینز هم از افراد دم دست کمک می‌گیرد و هم از افراد دوردست. هوکینز می‌گوید:« به بچة همسایه‌مان یکی دو دلار می‌دهم تا برود و از نوشته‌هایم زیراکس بگیرد. در ضمن نمایندة زرنگ و کاردانی هم در نیویورک دارم که خیلی از کارهایم را برایم انجام می‌دهد. به همین دلیل هم هست که من فقط به کاری که در آن تبحر دارم یعنی نویسندگی می‌پردازم. یک بار مقاله‌ای نوشته بودم که دوازده سیزده مجله  و روزنامه ردش کردند، ولی سرانجام یکی از مجلات حاضر شد آن را بخرد و چاپش کند، البته من در آن موقع داشتم چیز دیگری می‌نوشتم و نماینده‌ام دنبال فروش آن مقاله بود .»


   22- از نیروی ناخود‌آگاه خود استفاده کنید. می‌دانید چرا بعضی از نویسندگان در زیر دوش حمام یا نیمه‌شب و هنگام خواب فکر بکری به ذهنشان می‌رسد یا به کشف چیزی نائل می‌شوند؟ چون در این مواقع نیروی ناخودآگاه انسان‌ها هم‌چنان مشغول کار و فعالیت است و گاه‌گاهی ابراز وجود می‌کند، اما لازم  نیست دست روی دست بگذارید و منتظر ناخودآگاه بشوید. مثل سردبیری جدی از نیروی ناخودآگاهتان ، کار بخواهید.


   از آن‌جا که احتمال دارد این نکته به نظر شبیه مزخرفات عصر جدید بیاید، بد نیست برای ذکر مثالی کمی به عقب برگردیم. در  سال 1937 نویسندة خود‌ساخته، ناپلئون هیل کتابی نوشت ولی هر چه سعی کرد نتوانست اسمی برایش پیدا کند. ناشرش یک روز به او مهلت داد تا عنوان مناسبی برای کتابش بیابد. همان شب و قبل از خواب به طور جدی و بلند بلند با ناخودآگاهش صحبت کرد و گفت:« اسم این کتاب به اندازة یک میلیون دلار برایم ارزش دارد و باید همین امشب پیدایش کنم، فهمیدی؟ » ساعت 2 بعد از نیمه‌شب، ناگهان از خواب پرید و کورمال کورمال ماشین تحریرش را پیدا و عنوان کتابش را ماشین کرد. بعدها کتاب او که با عنوان بیندیشید و ثروتمند شوید منتشر شد، بیش از بیست میلیون نسخه فروش کرد و حتی هنوز هم هم‌چنان چاپ می‌شود و فروش می‌رود.


   23- و بالاخره برای صرفه‌جویی در وقت از دستاوردهای صنایع جدید نیز بهره بگیرید. البته منظور صرفاَ وسایل صنعتی پیشرفته مثل پست تصویری( جهت فرستادن مقالات و غیره) نیست، بلکه حتی استفاده از یک مدادتراش برقی یا دستگاه فتوکپی هم نوعی صرفه‌جویی در وقت است.

گرگ دوهرتی

برگردان: محسن سلیمانی

از کتاب: فن داستان نویسی ـ انتشارات امیرکبیر

راز نوشتن داستان کوتاه های بزرگ _ دو

کلامی دررابطه با درونمایه

ممکن است کسی از شما بپرسد، درونمایه داستان‌تان چیست و احتمال دارد نتوانید پاسخی برای این سوال بیابید. شاید آن فرد اصرار کند که «زود باش بگو، هر داستانی یه درونمایه‌ای داره.» خوب، شاید. درست است که بیشتر داستان‌های بزرگ جزئیات کوچک و خاص شخصیت‌ها، زمان و مکان، و حوادثی که اتفاق می‌افتد در راستای به تصویر کشیدن یک مفهوم انتزاعی یا بزرگ است: ذات عدل، برای مثال، یا عواقب سوءاستفاده از طبیعت و یا تفاوت عشق والدین و عشق‌رمانتیک. گاهی یافتن درونمایه ممکن است ایده اولیه شما را تعیین کند، هدف داستان شما باشد. اما بارها اتفاق می‌افتد که شما چندین پیش‌نویس از داستانتان بنویسید و تازه تشخیص بدهید چه درونمایه‌ای دارد. در حقیقیت، ممکن است داستانی بنویسید که برای خواننده‌ها تاثیرگذار، ترغیب کننده و بصیرت‌بخش باشد، بدون این‌که آگاهانه تشخیص بدهند چه درونمایه‌ای داشته است. همانطور که به دیگر جزئیات هنر و صنعت نوشته‌تان فکر می‌کنید، درون مایه شما هم ظاهر می‌شود.

 

تا چقدر بلند، کوتاه است؟

از دیدگاه ایده‌آل، داستان کوتاه باید تا هرجا که داستان می‌طلبد طول بکشد، نه کوتاه‌تر، نه بلندتر. به عبارت دیگر، از همان تعداد واژه‌ای استفاده کنید که می‌توانید داستان‌تان را به موثرترین روش ممکن بیان کنید. با این‌حال، قراردادهایی وجود دارند. زمانی که به 20000 کلمه رسیدید، دارید از مرز داستان کوتان رد می‌شوید و به محدوده داستان بلند وارد می‌شوید. بیشتر مجلات و گلچین‌های ادبی داستان‌های 5000 کلمه‌ یا کمتر را ترجیح می‌دهند. برخی از انتشاراتی‌ها داستان کوتاه‌های کوتاه می‌خواهند. منظور ناشرها از این اصطلاح متفاوت است. اما غالباً منظور داستان‌هایی است که از 2000 کلمه تجاوز نکند. رمان هم معمولاً بین 750000 تا 100000 کلمه است. البته تعداد رمان‌های بلندتر کم نیست. در این رمان‌ها مجال دارید که پرسه بزنید، جاده‌‌های خاکی و را‌ه‌های فرعی را امتحان کنید، خاطرات خاصی به یاد بیاورید، حتی از موضوع پرت شوید و گاهی به تحلیل‌های فیلسوفانه بپردازید. رمان می‌تواند دهه‌ها، یا قرن‌ها طول بکشد. در رمان می‌توانید دنیا را دور بزنید.

اما داستان کوتاه‌ها چون کوتاه هستند تمرکز بیشتری دارند. روشنایی که داستان کوتاه ارائه می‌دهد، شبیه لامپ بالای سر نیست، بلکه به اندازه روشنایی چراغ قوه است. تاریخ زندگی شخصیت را ارائه نمی‌دهد. بلکه روی یک رابطه خاص، یک حادثه با معنی، یا یک لحظه متحول کننده تاکید می‌کند.

پیدا کردن داستانی برای نوشتن

برای شروع نوشتن به ایده نیاز دارید. همین مساله ساده گاهی نویسنده‌های خیلی بزرگ را متوقف می‌کند.

«ایده این داستان را از کجا گرفتید؟» این سوال مشهوری است که همیشه از نویسنده‌ها می‌پرسند و بعضی‌ها هم از شنیدن مکرر این سوال خسته‌اند. نویسنده‌ای با اوقات تلخی می‌گفت: «انگار مردم توقع دارن یه کاتالوگ به‌شون معرفی کنم، از توش سوژه‌هایی سفارش بدن­- ضمانت هم داشته باشه که یه داستان عالی می‌شه اگه نه پولشونو پس بده.»

اما این سوال ارزش تامل کردن دارد. هرچه بیشتر، بهتر. چرا که هیچ پاسخ ثابتی‌ندارد. ایده، آن جرقه‌ای که فرایند خلاقیت را شروع می‌کند، یکی از عجیب‌ترین و جالب‌ترین حالت‌های بشر است.

نویسنده‌های باتجربه همیشه ایده‌ی برای نوشتن دارند. به‌همین خاطر است که این سوال برایشان تکراری و خسته کننده ‌است. ایده داشتن آسان است، مساله این است که زمان و جایی برای نوشتن پیدا کنی. واقعیت این است که همه جا پر از ایده است. یکی از فوت و فن‌های داستان‌نویسی این است که آن‌ها را تشخیص بدهی و وقتی که از کنارت رد می‌شوند، شکارشان کنی.

ایده برای نویسنده...

به نظر من ‌مساله این است که مردم رابطه ایده و داستان را درست نفهمیده‌اند. ایده هر چیزی است که محرکی برای تخیل شما است. محرکی قدرتمند که شما را به جلو می‌راند که فرایند خلق داستان را شروع کنید. هرچیزی که ذهن شما را مدتی طولانی مشغول کند که به خودتان بگویید: «ام... فکر کنم پشت این یه داستانه.»

ایده‌ی داستان فقط همین است. چیزی که مانع راه بعضی از نویسنده‌های تازه نفس، این است که از ایده‌ی اولیه‌شان توقع زیادی دارند. فکر می‌کنند کار زیادی برایشان انجام می‌دهد. این دسته نویسنده‌گان فکر می‌کنند این قیاس‌ درست است: «ایده برای داستان‌نویس مثل بذر است برای باغبان.»

به عبارت دیگر فکر می‌کنند به محض این‌که نویسنده ایده‌اش را پیدا کرد، داستان خود‌به‌خود رشد می‌کند. قیاس باغبانی به این معنی است که ایده، همچون بذر، هسته داستان است که ماهیت شخصیت‌ها، طرح و جایگاه را تعیین می‌کند. درست همان‌طور که دانه گل‌ لاله همان گل را به جود می‌آورد. یا بذر درخت بلوط، درخت بلوط به ‌وجود می‌آورد. دانه را در زمین بکار و کمی آب بده، داستان خودبه‌خود جوانه می‌زند و رشد می‌کند. این تعبیر نادرست است. قیاس بعدی نسبتاً معقول‌تر است:  «ایده برای نویسنده مثل آرد است برای نانوا.»

ایده بیشتر شبیه همان آردی است که برای پختن نان یا شیرینی از آن استفاده می‌کنیم. ماده اولیه است و کاملاً ضروری است. اما باید مواد دیگری هم داشته باشید، همه را با هم مخلوط کنید و کاملاً بپزید، قبل ازاینکه آماده مصرف شود.

داستان ترکیبی از ایده‌های مختلف است، کوچک و بزرگ. هر ایده، درست مثل مواد لازم برای تهیه غذا، بر نتیجه نهایی اثر می‌گذارد و آن را تغییر می‌دهد. هنگام نوشتن داستان، درست مثل لحظه پختن غذا، اتفاقی شبیه فرایندی شیمیایی رخ می‌دهد. محصول نهایی چیزی بیش از ترکیب صرف مواد است و چیز کاملاً جدیدی است که اجزایش دیگر تفکیک‌پذیر نیستند.

الهام اولیه شما، ممکن است به هر داستانی ختم شود. موادی که به آردتان اضافه می‌کنید، تعیین می‌کند که بالاخره کیک شکلاتی درست می‌کنید یا کیک سیب یا خامه‌ای.

منبع ایده‌ها

خمیر‌مایه داستان شما می‌تواند هر چیزی باشد: یک شخصیت، یک موقعیت یا یک حادثه، یک مکان خاص، یا درونمایه‌ای که می‌خواهید افشا کنید. این ایده‌‌ها هر از گاهی به ذهن شما خطور می‌کنند و این‌ها همه هدیه ناخودآگاه ماست. هر کدام از ما بیشتر از آنچه که فکرش را بکنیم ایده داریم. معمولاً زمانی به ذهن خطور می‌کنند که داریم به چیز کاملاً متفاوتی فکر می‌کنیم یا اصلاً به هیچ چیز فکر نمی‌کنیم. من وقتی با آب در تماسم ایده‌ها به ذهنم می‌رسند، وقتی دارم شنا می‌کنم یا دوش می‌گیرم. این بازی‌ست که ناخودآگاه من به سرم می‌آورد. ایده‌ها زمانی به سراغم می‌آیند که کاغذ و قلمی برای یادداشت کردنشان در دست ندارم.

خمیر ایده‌ی داستان کوتاهم، بحران هویت، همین طوری سراغم آمد: «یک گفتگوی یک خطی. توی گوش ذهنم شنیدم که زن جوانی از دوستش پرسید: «به نظر تو، من شبیه جسدم؟» کاری که باید می‌کردم این بود که باید می‌فهمیدم آن دو زن که بودند و چه چیزی باعث شد آن سوال بین‌شان مطرح شود و چه پاسخی به سوال می‌دهند.» کریس راجرز نویسنده، یک شب وقتی داشت سرش را روی بالش می‌گذاشت، بین خواب و بیداری شبحی داخل یک جگوار براق دید که در یک پارکینگ قدیمی پر از خرت و پرت بود. کریس از خودش پرسید: «این اینجا چی کار می‌کنه؟» و فرایند خلق داستان شروع شد.

اما مجبور نیستید همیشه منتظر ضمیر ناخودآگاه بمانید. آگاهانه دنبال ایده بگردید. زندگی روزمره‌تان پر از ایده است. می‌توانید آن‌ها را بین آدم‌هایی پیدا کنید که هر روز می‌بینید، جاهایی که می‌روید، اتفاقاتی برایتان می‌افتند یا شاهدشان هستید، و یا چیزهایی که می‌خوانید. ایده‌ی داستان شما می‌تواند از جر و بحثی که با همکارتان دارید شروع شود، لحظه‌ای که خیلی دستپاچه شده بودید، خاطرات مادرتان درباره عموی عجیبش، مکالمه‌ای که کاملاً اتفاقی می‌شنوید زمانی که در کافی‌شاپ نشسته‌اید، مقاله‌ای که در مجله‌ای می‌خوانید و باعث می‌شود از خودتان بپرسید «چرا آدم‌ها اینطور رفتار می‌کنن؟»

همه‌ی ما نویسنده نیستیم، اما اکثراً قصه‌گوهای خوبی هستیم. دائم داریم قصه می‌گوییم: اتفاقات خنده‌داری که در دانشگاه رخ داد، زمانی که رفته بودیم کوه و بین دره‌ها گم شدیم. به داستان‌های خودتان گوش دهید که ماجراهایی را مرتب تکرار می‌کنید. ممکن است یکی از دوست‌هایتان بگوید: «وای نه. باز می‌خوای اینو تعریف کنی؟» اگر ماجرایی برایتان اینقدر جالب بوده که برای همه آشناهایتان تعریف کرده‌اید، ممکن است داستان خوبی بشود.

                                                                                مارگات لوک/برگردان:اسو حیدری

 

~انتخاب شده از سایت جن و پری

راز پرنده ی آبی

تازه فهمیده بودم. کله ی براق اش مثل تیله های رنگی ام می درخشیدند.

_  ببین، با یک دستت این جوری تیله را می گیری و دست دیگرت را ،این جوری، پشت تیله می گذاری و مشت می کنی. بعد، اینجوری، انگشت اشاره ات را خم و آماده می کنی . . .

نوبت من بود. مثل یک شاگرد خوب پشت تیله چمباتمه زدم و انگشت اشاره ام را همان طور که گفته بود خم کردم. باید تمرکز می کردم، اما حواسم هنوز پرتِ کله ی تیله ای اش بود.

_  حواست کجاست؟ این جوری، این جوری . . .

لب هایم را ورچیدم و گفتم: اگر تیله ام بیفتد و بشکند چی؟ اگر قل بخورد زیر تخت چی؟

در حالی که داشت تیله ها را با دقت می چید گفت: چیزی نمی شود، چیزی نمی شود. اصلاً بگو ببینم، چند تا تیله داری؟

داشت با جدیت نگاهم می کرد.

انگشت هایم را چند بار باز و بسته کردم و گفتم: چه می دانم. هزارتا، دوهزارتا.

هننوز داشت با چشم های جدی به من نگاه می کرد: هزارتا؟ دوهزارتا؟ غیر ممکنه. هیچ کس اینقدر تیله نداره. حتی خدا . . .

 

***

 

روزهایم روی چهارپایه ی کوچکی پشت پیشخوان بیمارستان می گذشت. هیچ کس از وجود من خبر نداشت، من تنها بچه ی سالم بیمارستان بودم. مامان را می دیدم که با لباس بلند سفید، مثل فرشته های کتاب قصه ها، این طرف و آن طرف می رفت. دست روی شانه ی بیمارها می گذاشت، ملاقاتی ها را هدایت می کرد به درون اتاق هایی مملو از بوی الکل و کنار جملات بی مفهومی که روی دفتر مخصوص بیمارستان نوشته شده بود، تیک می زد.

اول ها عروسک های پارچه ای و بی مو همدم ام بودند و بعد دفترهای مشق. پاهایم را در هوا تکان می دادم و از روی صفحه های کتاب فارسی رونویسی می کردم. مامان گاهی با صورتی هیجان زده، ناگهان، بالای سرم ظاهر می شد: حالت خوبه؟ چیزی لازم نداری؟ مشکلی نداری؟ چیزی نمی خوای برات بیارم؟

با دقت به بمباران سوال ها گوش می دادم و آخر سر می گفتم: نه مامان، حالم خوبِ خوبه. تو برو به کارهات برس. مامان خم می شد و گوشه ی پیشانی ام را می بوسید، بعد همان طور که آمده بود ،ناگهان، پشت آن پیشخوان بلند ناپدید می شد.

پاهایم را در هوا تکان می دادم و به مادری فکر می کردم که فرشته ی بیمارستان بود. مادری که خاطراتش شبیه عکس بودند: لحظه ی کوتاهی، و بعد ناپدید می شد.

 

***

 

راز داشتن بزرگ ترین چیز دنیا بود. راز ها گنج های بزرگی بودند که هر کسی شایستگی داشتن شان را نداشت. آنها که راز نداشتند رازدارهای کلاس را با حسرت نگاه می کردند و آن ها که راز داشتند همیشه ی خدا چشمان شان از تلالو رازی که در سینه نگاه داشته بودند می درخشید.

تنها این شانس را داشتم که ضلع کوچکی از مثلث معروف کلاش باشم: نسرین و نرگس و نازی، سه نون. "سه نون" برای اردوها تصمیم گیری می کردند، برای معلم ها تولد می گرفتند و تعیین می کردند چه کسی باید کیک بیاورد و چه کسی وسایل تزیینی. سه نون می گفتند چه کسی باید در کدام گروه ورزشی باشد و سه نون بودند که سر امتحان ها تقلب می کردند و هیچ کس حق لو دادن شان را نداشت.

هیچ وقت برای هیچ اردویی تصمیم نگرفتم، برای هیچ معلمی کادو نبردم و سر هیچ امتحانی تقلب نکردم. من نازی بودم: وصله ی اضافی، ضلع کوچک. بیشتر نقش آبدارچی را بازی می کردم، نسرین و نرگ سر گروه بودند و من دستورات شان را اجرا می کردم.

تنها دلیل ام برای عضو بودن در سه نون این بود که هر مثلثی سه ضلع دارد و من کوچک ترین ضلع بودم، ضلعی که هرگز حق دانستن رازهای گروه را نداشت.  

 کوچک ترین ضلع بودم و بزرگ ترین غم دنیا را در سینه ام داشتم.

***

تمام شجاعتی را که در ذره ذره ی وجودم داشتم در گلویم جمع کردم و پرسیدم: تو چرا مو نداری؟

با حواس پرتی گفت: ها؟ چه می دانم. سر یکی از همین آزمایش ها ریخت. اسمش چیست؟ همین . . . فیزیک، ریاضی، نمی دانم چی چی درمانی.

_ آها! شیمی درمانی را می گویی!

حداقل صدبار این کلمه را از زبان مادرم شنیده بودم. با دلسوزی نگاهش کردم، می دانستم که کلمه ی زیبایی نیست. مدتی ساکت شدیم. ناگهان گفت: می دانی؟ خیلی هم بد نشد.

_ چی بد نشد؟

_ همین دیگر . . . همین که موهایم ریخت.

داشت به پایین نگاه می کرد. ناگهان از آن حجم عظیم موهای سیاه و فرفری که زیر مقنعه ام جمع کرده بودم احساس شرم کردم. ادامه داد: می دانی؟ ننه ی خدابیامرزم همیشه از دست شان حرص می خورد. شانه توی شان گیر می کرد! سلمانی ها هم نمی دانستند چه کارشان کنند . . .

"ننه ی خدابیامرز" مثل پتکی بر سرم فرود آمد. فعل های گذشته ای که به کار می برد غم انگیزترین فعل های دنیا بودند . . . ناگهان سینه ی کوچک ام داشت از فرط غصه می ترکید.

 

***

 

هر چه قدر که روزهای بیمارستان گرم و پر صدا بودند، شب ها سکوت بود و سکوت بود و سکوت. سکوت در راهرو ها قدم می زد، سکوت بالای سر بیمارها ظاهر می شد و دستگاه ها را چک می کرد. سکوت بیمارستان دردناک بود. گاهی از گوشه ای صدای ناله بلند می شد، گاهی صدای بوق بوق. سکوت بیمارستان خواب آلود بود. نگهبان ها پشت درها چرت می زدند و پرستارها با چشم های سرخ و پف کرده با انزجار از چیزی به نام "شیفت شب" با هم حرف می زدند. شب ها مادر را بیشتر از همیشه می دیدم. خمیازه ی بلندی می کشید و تلو تلو خوران می گفت: خانم کوچولوی من چطوره؟  و پیش از آن که جواب بدهم خوابش برده بود.

یک شب قبل از اینکه بخوابد آهسته پرسیدم: مامان، تا به حال راز داشته ای؟

_ راز؟ چه رازی؟

_ راز دیگر. چیزی که بتوانی پنهانش کنی. مثل یک گنج کوچک.

نوک انگشت اش را روی بینی ام کشید و با لبخند پرسید: این چیزها را دیگر کی یادت داده فسقلی؟

با جدیت گفتم: نگفتی مامان. راز داشته ای یا نه؟

_ معلومه که داشتم. همه ی آدم ها راز دارند . . .

گلویم تبدیل شد به بغضی بزرگ. بغضی بسیار بسیار بزرگ.

 

***

 

در تمام بیمارستان اتاقی بود که همه ی تخت هاش خالی بودند به جز یکی. اتاقی که در آن پسرکی با کله ی تیله ای اش خوابیده بود؛ آرام تر از همیشه. پاکشان و با اندوه، بالای سرش ظاهر شدم و شبیه مامان، سینه جلو داده و با لباس بلند سفید خیالی، دستگاه هایش را چک کردم. ناگهان همه چیز بازی شد: وضعیت تنفس ات عالی است، تیک.ضربان قلب ات خوب است، تیک. مایع سرم ات کم شده باید بگویم پُرش کنند، تیک.

چشم هایش را باز کرده بود. پرسید: خانم دکتر؟

_ خانم دکتر نیستم پسرجان. من خانم پرستارم. لباس سفید بلندم را نمی بینی؟

_ چرا خانم پرستار. می بینم.

_ خوب است پسرجان. حالا بگذار کارم را انجام بدهم. لوله ها درست وصل شده اند، تیک.

_ بگیر بنشین خانم پرستار. اینقدر که می چرخی سرم گیج می رود.

لبه ی تخت اش نشستم و از هیجان بازی نفس نفس زدم.    

_ خانم پرستار، فکر می کنید به زودی می روم خانه؟

_ بله. بله که می روی پسرجان. حالت خوبِ خوب می شود و می روی خانه یتان.

با مهربانی نگاهم کرد و گفت: تو چه قدر قشنگی خانم پرستار.

نفس ام گرفت. تا به حال کسی این جمله را در مورد من به کار نبرده بود. بلند شدم و برای اینکه گونه های سرخ شده ام را نبیند رو برگرداندم.

_ من باید بروم. مامانم گفته که دیگر نیایم توی اتاق بیمارها.

ناگهان فهمیده ام چه حرفی زده ام. دستم را محکم روی دهانم گذاشتم و سریع گفتم: ببخشید. برگشتم. سرش را درون بالشت فرو برده بود. با صدای گرفته ای گفت: برو، من هم نمی خواهم دیگر ببینم ات.

چشم هایم از اشک جوشیدند. کسی که همین چند لحظه پیش گفته بود من "قشنگ" ام دیگر نمی خواست مرا ببیند. آرام روی لبه ی تخت نشستم. داشت دست هایش را دو طرف بالشت فشار می داد و شانه هایش می لرزید. دستم را با احتیاط به طرف کله ی براق اش بردم و انگشتانم را روی سطح صاف و سفید آن به حرکت درآوردم. آرام شده بود. هر چند که هنوز صورتش را با بالشت پوشانده بود.

می خواستم برایش آواز بخوانم. همان آوازی که مامان شب هایی که خوابم نمی برد می خواند. شب هایی که آدم ها را می دیدم که زیر پارچه ی سفید، آرام ِ آرام خوابیده بودند و آدم های دیگر بهت زده نگاه شان می کردند. نتوانستم بخوانم. بغض گلویم بیش از حد بزرگ شده بود.

آرام روی تخت چرخید و دستم را گرفت. گفت: از بعد از ننه ی خدابیامرزم دیگر هیچ کس تا حالا . . . و به دست هایم نگاه کرد.

هنوز نمی توانستم حرفی بزنم. روی تخت صاف شد و گفت: می خواهی برایت رازی را بگویم؟

چیزی ته دلم تکان خورد. او داشت با چشم های جدی درخشان نگاهم می کرد و کلمه ای با طنین بلند در مغز من تکرار می شد: راز، راز، راز . . .

هیجان زده تر از آن بودم که جوابی بدهم.

راز همین نزدیکی بود. پرنده ی کوچکی، با شوق در سینه ام بال بال می زد. راز کلماتی ساده داشت. کلماتی بزرگ. راز آهسته بود. راز مثل تیله، مثل چشم های او می درخشید.

راز را در گوش هایم زمزمه کرد و جادو اتفاق افتاد: من رازی داشتم، من شاهزاده ی کوچک خوشبختی بودم.

***

 

_ چه می گویی؟ تو؟

_ غیر ممکن است.

_ اگر راست می گویی برایمان بگو!

_ بله، بگو!

نسرین و نرگس با لباس های آبی نفتی مدرسه، مرتب و اتو کشیده روبرویم ایستاده بودند و پره های بینی شان می لرزید.

با اطمینان به نفس جواب دادم: راز است دیگر. نمی توانم بگویم اش.

به هم نگاهی کردند و ابروهایشان با بی اعتمادی بالا رفت. نسرین گفت: پس از کجا بفهمیم راست می گویی؟  نرگس سری تکان داد: می دانی که، هر کسی راز ندارد. آن هم رازی "بزرگ".

به فکر فرو رفتم و با خودم گفتم می توانم قسمتی از راز را بگویم. قسمتی که مربوط به او نیست، ولی همانقدر بزرگ و شگفت انگیز است.

چشم هایم را بستم و با خاطره ی نسیم خنکی که از پنجره ی بیمارستان می وزید و پسرکی که در گوشم رازی را زمزمه می کرد،  ذره ای از راز شگفت انگیزم را با آنها قسمت کردم.

چشم هایم را که دوباره باز کردم، نسرین و نرگس با پلک های نیمه بسته به من خیره مانده بودند. گوشه ی لب هایشان اندکی بالا رفته بود، مثل اینکه در رویایی شیرین فرو رفته باشند.

نرگس با گیجی پلک زد و گفت: چه عجیب!

نسرین به من خیره شد: مثل قصه ها می ماند . . .

دیگر ضلع کوچک نبودم. دیگر هرگز ضلع کوچک نبودم. رازی درخشان داشتم و نور_ نور خوشبختی از چشم ها، از سینه و از نوک انگشت هایم بیرون می زد. خوشبخت ترین شاگرد مدرسه بودم. خوشبخت ترین "رازدار" .

***

کوله پشتی ام را زمین گذاشتم و هیجان زده گفتم: مامان! . . .

مامان بی حال بود، و کمی پریده رنگ.  با حواس پرتی گفت: بله، و دفتر مخصوص بیمارستان را ورق زد. از هیجان دست هایم می لرزید. باید به مامان همه چیز را می گفتم. باید از "سه نون" می گفتم، از رازها و از خودم که ناگهان تبدیل به ضلع بزرگ شده بودم. نه، اول باید از پسرک کله تیله ای می گفتم . . . پسرک! رو به مامان گفتم: الان برمی گردم.

شروع کردم به دویدن. آدم ها را نمی دیدم، خط های قرمز و سبز کف بیمارستان را نمی دیدم، پرستارهای عصبانی و بیمارهای بدعنق را نمی دیدم. تنها پسرک لاغر اندام و بی مویی را می دیدم که روی تخت خودش نیم خیز شده بود و منتظر بود تا در اتاق اش را باز کنم و تکه ای دنیای بیرون را برایش بیاورم، تا او هم ذره ای راز شگفت انگیز سینه اش را نشان نشانم دهد . . .

لبخندزنان در اتاق را باز کردم. نگاهم روی تخت های خالی گشت و . . . او نبود.

تختش خالی بود. دو تا پرستار، با لباس سفید بلند، بالای تخت ایستاده بودند.

تصویرها، مثل عکس های متوالی و بی روح از جلوی چشمانم رد می شدند: تختی خالی، ملحفه ای مرتب گوشه ی تخت، دستگاه های خاموش و پرستارهای ساکت.

گوش هایم را تیز کردم. آنها چیزی می دانستند، حتماً می دانستند.

_ پسرک بیچاره، امروز صبح رفت.

(رفت؟ کجا؟ اتاق بغلی، خانه یشان؟ به دیوار تکیه دادم.)

_چند سالش بود؟

_ ده، یازده، همین حدود بود.

( یعنی یک سال از من بزرگ تر . . . چرا از او نپرسیده بودم؟ نه، نه، چرا اینها دارند فعل های گذشته به کار می برند؟ لبم را گزیدم.)

_ کس و کاری هم داشت؟

_ نه بابا، مادرش که مرده . . . بلافاصله بردندش سردخانه.

گوش هایم داغ شد. دست هایم را محکم به دیوار زدم تا نیفتم. نه، امکان نداشت، دروغ بود، خواب بود، خیال . . . شوخی بود. او همین جاست. روی یکی از همین تخت ها، همین تخت های لعنتی. با کله ی درخشان اش منتظر است تا تیله بازی یادم بدهد.

نفس هایم یکی در میان بالا می آمد و نمی آمد. عرق کرده بودم. عرقی سرد. خیلی سرد.

صداها را مبهم می شنیدم:

_ چی شده؟ بلند شو دختر.

_ حالت خوب است؟

_ او را می شناسم. دختر خانم پرستار . . . است.

_ راست می گوید. دختر پرستار همین بخش است.

_ خب صدایش بزنید! زود باشید!

 نشسته بودم کف اتاق. کف اتاق سرد بود. همه جا سرد بود. پیشانی ام یخ کرده بود. می خواستم فریاد بزنم، گلویم بسته بود. می خواستم به خودم بپیچم و زار بزنم، چشم هایم خشک شده بودند.

همه جا داشت تار می شد که روی دست های کسی بلند شدم و از اتاق بیرون آمدم.

***

مامان پتو را روی شانه هایم محکم کرد و گفت: همین جا می نشینیم، هوای آزاد برایت خوب است.

زیر آفتاب مستقیم حیاط بیمارستان نشسته بودیم و من _ پیچیده در پتو _ مثل بید می لرزیدم. همین دیشب بود. صدایش، آن راز شگفت انگیزش هنوز توی گوش هایم بود: "روزی روزگاری، درخت ها بودند، رودخانه ها بودند، ابرها بودند، و بعد خدا پرنده ها را خلق کرد. پرنده های کوچک آبی را."

مامان چایی اش را هورت کشید. با صدای گرفته ای گفت: به تو گفته بودم نباید به اتاق بیمارها بروی. نباید با آنها دوست بشوی، بعضی از آنها، می دانی که، رفتنی اند . . .

"پرنده های کوچک آبی پرواز می کردند و برای خدا خبر می آوردند. آن ها از زمین، از آدم ها برای خدا خبر می آوردند."

نگاه مامان به دوردست ها خیره مانده بود و استکان چایی میان دست هایش بخار می کرد.

"خدا بعضی از پرنده ها را آدم کرد و به آنها قول داد روزی دوباره پرنده شان می کند. که روزی آنها را پیش خودش برمی گرداند."

مامان بلند شد و گفت: حالت بهتر شد؟ برویم تو دیگر. تو را هم می فرستم خانه. اصلاً از اول هم نباید می آوردم ات اینجا.

"ننه ی خدا بیامرزم که مرد، هر روز پرنده ی کوچک آبی را می دیدم که اطرافم بال بال می زد. لحظه ای از من دور نمی شد_ او ننه ام بود."

سرانجام چشم هایم خیس شد. مامان با ناراحتی نگاهم کرد و دستش را جلو آورد تا بلندم کند. چشم هایم را به اطراف گرداندم_ می دانستم که پرنده ی کوچک آبی همین اطراف دارد پرواز می کند. پرنده ای با چشم های زیبا، مثل تیله.

مادر که فرشته ی بیمارستان بود دستهایش را محکم دور شانه ام حلقه کرده بود و به جایی در دوردست ها نگاه می کرد.

آرام پرسیدم: مامان، تو هم راز او را می دانستی؟

چشم های مامان می درخشید.      

 

راز نوشتن داستان کوتاه های بزرگ _ یک

 

فصل اول

نگارش داستان

گام اول

 

«یکی بود، یکی نبود...» عجب عبارت جادویی؟ دعوتی که تاب مقاومت را می‌گیرد: «بشین و گوش کن، می‌خوام برات یه قصه بگم.» کمتر سرگرمی‌هایی به اندازه شنیدن داستان، خوشایند هستند- به استثنای لذت نوشتن داستان. داستان گویی، باید از همان زمانی شروع شده باشد که اصواتی که بشر تولید می‌کرد تبدیل به زبان شد. داستان‌هایی پیدا شده‌اند که در زمان مصر‌باستان روی درخت پاپیروس نقش شده‌اند. این داستان‌ها اسناد پراکنده‌ای بودند که بعدها جمع‌آوری شدند. احتمال دارد طرح‌هایی که روی دیوارهای دود اندود غارها کشیده شده‌اند قصه‌هایی از شکار باشد، که در هنگام آشپزی و نشستن دور آتش تعریف می‌شدند. تمدن‌های سراسر جهان سعی داشته‌اند از راه داستان، قهرمان‌های خود را جاودان کنند و ماجرای هوس بازی‌های خدایانشان را تعریف کنند.

امروزه، انگیزه داستان‌گویی کمتر نشده است. نویسندگان به دو دلیل می‌نویسند. دلیل اول این است که چیزی برای گفتن دارند. دلیل دوم که به همان اندازه قوی است این است که می‌خواهند چیزی کشف کنند. نوشتن نوعی کشف است. ما از راه داستان‌نویسی ایده‌ها، نگرش‌ها و تجارب شخصی‌مان را کشف می‌کنیم و با آن‌ها کنار می‌آییم. طی فرایند داستان‌نویسی، تا حدی درک بهتری از دنیا، دوستان، اطرافیان و خودمان پیدا می‌کنیم. وقتی کسی نوشته ما را می‌خواند، با بخشی از دنیای ما و ادراک ما از این دنیا سهیم می‌شود. در ضمن، داستان‌نویسی تجربه بسیار شیرینی است. پس مداد خود را بتراشید، یا کامپیوترتان را روشن کنید تا با هم شروع کنیم.

    

 داستان کوتاه چیست؟

با دو تعریف، از دو فرهنگ لغت مختلف شروع می‌کنیم. اولی داستان را این گونه توصیف می‌کند: «تعریف یک حادثه یا مجموعه‌ای از حادثه‌های مرتبط.» تعریف دیگر داستان این است: «روایتی است... که به منظور جذب، سرگرم کردن و یا آگاهی دادن به شنونده یا خواننده طرح شده است.»

این‌ها ابتدایی‌ترین تعریف‌ها از کل تعاریفی است که در این کتاب ذکر خواهند شد. هر کدام از تعاریف در جای خود مفیدند. البته هیچ کدام نمی‌تواند به طور کامل اساس داستان کوتاه را در بر بگیرد. اما وقتی همه این تعاریف در کنار یکدیگر گذاشته می‌شوند، درک شما را از داستان کوتاه بیشتر می‌کند و کمک می‌کند بفهمید چرا برخی از داستان‌ها بیشتر از بقیه لذت بخش هستند.

ما روی داستان کلاسیک تمرکز می‌کنیم: آن نوع از داستان که با شخصیت‌ها و طرحش قدرت می‌گیرد و ابتدا، وسط و انتها دارد. البته همه داستان کوتاه‌ها این خصوصیات را ندارند. یکی از امتیازهای داستان کوتاه این است که کوتاه بودنش این فرصت را در اختیار نویسنده قرار می‌دهد که تنوع‌های مختلفی را امتحان کند، تجربه‌هایی که آزمودنشان در رمان، به خاطر طولانی بودنش دشوار است. نویسنده داستان کوتاه می‌تواند روی طراحی یک شخصیت، ارائه برشی از زندگی، بازی‌زبانی یا برانگیختن یک حس تمرکز کند. بسیاری از داستان‌های بزرگی که نوشته و چاپ شده‌اند، اثر بخشی خود را از راه ترکیبی از ایماژهای به هم پیوسته و یا قطعه‌های بریده بریده‌ای از تجربیات به دست آورده‌اند بدون اینکه حکایت خاصی نقل کنند. 

اما داستان کلاسیک این امتیاز را دارد که می‌توان هنر داستان‌نویسی را از لابـه‌لای آن استخراج کرد. بهترین راه یادگیری داستان کوتاه، به عنوان یک نوع ادبی، خواندن خود داستان‌هاست. خواننده بسیار مشتاقی باشید و انواع مختلف ادبی را مطالعه کنید. از هر کتابی گلچین کنید و زیاد کتاب بخوانید. داستان‌هایی از انواع ادبی مختلف بخوانید: جنایی، علمی- تخیلی، تخیلی، ترسناک، عاشقانه. آثار کلاسیک بزرگان ادبیات را بخوانید اما از داستان‌های معاصری که شهرت نویسنده‌اش هنوز کامل شکل نگرفته است هم غفلت نکنید. داستان‌های کلاسیک و مدرن بخوانید. به این ترتیب به یک حس شهودی دست خواهید یافت که چه‌کار کنید که داستان تاثیر‌گذاری بنویسید. سپس این سه کار را انجام دهید که گام‌های پایه‌ای نویسنده شدن هستند.

1. بنویسید.

2. باز هم بنویسید.

3. به نوشتن ادامه دهید.

 

داستان در برابر واقعیت

وقتی داستانی می‌نویسید، مواد خام را از ذهنتان، تجربه‌هایتان و مشاهداتتان از زندگی می‌گیرید. مشاهداتی که به شما می‌فهماند چگونه زندگی پیش می‌رود که دنیای کوچک، اما کامل و جامعی می‌سازد. به عنوان نویسنده، به نوعی، جهانی موازی به وجود می‌آورید که شبیه دنیای واقعی است اما از لحاظ برخی ویژگی‌ها با آن متفاوت است. جهانی که می‌سازید ممکن است آن‌چنان آیینه‌وار دنیای واقعی را با دقت به تصویر بکشد که ما خواننده‌ها فکر کنیم این همان دنیایی است که ما هر روز در آن راه می‌رویم. یا ممکن است جهان ساخته دست شما کاملاً متفاوت باشد. خصوصاً اگر داستان تخیلی یا علمی-تخیلی بنویسید. کار شما، به عنوان نویسنده این است که دنیای چنان زنده و واضحی بسازید که خواننده آن را باور کند، فرقی نمی‌کند که، در مقایسه با واقعیت، چقدر غیر طبیعی باشد.

دو مساله داستان را از واقعیت متمایز می‌کند: در دنیای واقعی حوادث بر حسب تصادف اتفاق می‌افتند، در حالیکه در ادبیات‌داستانی حوادث به ظاهر اتفاقی، هدف خاصی دنبال می‌کنند. به همین علت، داستان کوتاه ما را در حالت تعلیق، در حالتی که منگ هستیم که بالاخره چه اتفاقی می‌افتد، رها نمی‌کند. اما زندگی این کار را با ما می‌کند. در داستان ما حس رضایتی پیدا می‌کنیم که از سرانجام داستان و نوعی پایان، نشات می‌گیرد.

هدف داستان

در دو تعریف فرهنگ لغتی که قبلاً از داستان ارائه دادیم، دو واژه «مرتب» و «طراحی شده» کلیدی بودند. برخلاف نامه‌ای که برای دوستتان می‌نویسید و اتفاقات را تعریف می‌کنید، در داستان کوتاه حوادث کاملاً تصادفی نیستند. نویسنده با طرح و هدف مشخصی که در ذهن دارد، اتفاقات داستان را انتخاب، سازمان دهی و توصیف می‌کند. آنچه که حوادث داستان را به هم مرتبط می‌کند، سهمی است که هر یک در شکل دادن به یک هدف واحد دارند.

داستان می‌تواند اهداف مختلفی داشته باشد. برای مثال، می‌توانید جنبه خاصی از طبیعت بشر را بیازمایید. با اینکه به خودتان یا خواننده‌تان کمک کنید که بفهمید که اگر تجربه خاصی را امتحان کنید، به کجا خواهید رسید. یا ممکن است تلاش کنید حالت یا احساس خاصی را در خواننده خود برانگیخته کنید.

هدف شما هرچه که باشد، اصول سازماندهی، یکپارچگی، انسجام و کامل بودن داستان شما را، همان هدف شکل می‌دهد. تصمیم‌هایی که درباره داستان‌تان می‌گیرید _شخصیت‌ها چه افرادی هستند؟ چه اتفاقاتی برایشان می‌افتد؟ کجا اتفاق می‌افتد؟ ساختار داستان چگونه است؟ و از چه زبانی برای داستان استفاده کنید؟- همه و همه به هدف داستان وابسته‌اند. هرچیزی که نامربوط باشد، هرقدر هم درخشان باشد، شما و خواننده‌تان را از هدف داستان دور می‌کند.

آیا این مساله که باید هدف داشته باشید، به نظرتان دشوار و بعید می‌رسد؟ نگران نباشید! قرار نیست قله اورست فتح کنید. بالا رفتن از یک تپه کم‌شیب هم می‌تواند به همان اندازه با ارزش باشد. داستان «روایتی است...برای جذب، سرگرم کردن و آگاهی دادن به خواننده.» برای جذب، سرگرم کردن خواننده و آگاهی دادن، بی‌نهایت راه وجود دارد: کوچک و بزرگ.

حتی لازم نیست قبل از این که شروع کنید هدف‌تان را تعیین کنید. همانطور که گفتیم، داستان‌نویسی فرایند کشف است، جستجویی نه تنها برای یافتن پاسخ‌ها، بلکه برای شناسایی پرسش‌ها. همچنان که به طرح داستان‌تان فکر می‌کنید، و پیش‌نویس‌های اولیه را می‌نویسید، تمرکز بیشتری روی هدف‌تان پیدا می‌کنید.

پایان یا نتیجه

امتیازِ داشتن هدف این است که به شما جهت و مقصد می‌بخشد. زمانی که به مقصد می‌رسید، حس خوبی به خاطر به نتیجه رسیدن به ما دست می‌دهد که زندگی واقعی فاقد آن است.  خواننده و حتی خود نویسنده بالاخره می‌فهمند به کجا رسیدند.

این یعنی، قبل از اینکه به کلمه «پایان» برسیم، همه پرسش‌ها پاسخ داده شده‌اند. این حرف به این معنا نیست که هیچ جای ابهامی وجود ندارد، یا خواننده به طور قطع می‌داند که آیا شخصیت پس از آن تا ابد خوشبخت می‌شود، یا خیر. اما داستان به نوعی کامل می‌شود. حوادت مرتبط داستان به نتیجه منطقی رسیده‌اند. هر چیز دیگری که قرار است اتفاق بیافتد، داستان دیگری خواهد بود.

~ مارگات لوک/ برگردان: اسو حیدری

 

پی نوشت:  این نوشته قسمتی از مطلبی به همین نامی بود که خواندید. راستش یکی از بهترین نوشته هایی بود که درباره ی داستان نویسی خوانده بودم و اگر مایل باشید می توانم ادامه ی آن را هم به تدریج بگذارم . در ضمن این مطلب از سایت جن و پری انتخاب شده است که می توانید پیوندش را در قسمت پیوندهای روزانه مشاهده کنید.  

پرگار

-پس اینجا بود!

این را با حالتی مبهوت گفت و خیره ماند به پرگار با آن نوک لق لقویش.

 

مامان آن طرف در غر می زد: "ببین تو را به خدا! ببین چه کار کرده با این اتاق! دختر تو کی می خواهی با انضباط شوی؟"

دلش می خواست جیغ بکشد، بگوید: "بس کن مامان! دست از سرم بردار!"

مامان که دست بردار نبود. سیب گندیده را از کیف اش درآورد و پرت کرد زیر تخت. امین در خواب غلتی زد.

- زود باش! سرویس ات هم الان می آید . . .

کتاب ریاضی را به زور چپاند در کیفش و گفت: "آمدم!"

 

-پس اینجا بود!

سعیده با بی خیالی آدامس صورتی اش را باد کرد و گفت: "پس می خواستی کجا باشد؟" بغضی را که ناخواسته در گلویش جاخوش کرده بود پس زد و گفت: "نمی دانم . . ."

 

دکمه های مانتویش را یکی درمیان بسته بود. مامان چشم غره رفت و دست برد تا دکمه ها را باز کند و از نو ببندد.

- صدبار گفتم شب قبل وسایلت را آماده کن! به حرف من که . . .

جیغ زد: "وای! پرگار!" مامان با تعجب نگاهش کرد.

-امروز امتحان ریاضی دارم، اگر پرگار نبرم پنج نمره از نمره ی برگه ام کم می شود . . .

 

سعیده در حالی که داشت آدامسش را می ترکاند گفت: "پنجشنبه را که زنگ آخر ریاضی داشتیم یادت هست؟ خب من پرگارت را برداشتم، بعد هم گذاشتمش همان جا. کنار جامدادی خودم. زنگ که خورد تو زود رفتی، نشد پس ات بدهم . . ."

 

با عصبانیت لباس ها و جوراب ها و ورقه های کف اتاق را کنار زد.

  - باید همین جا باشد! لعنتی!

قلبش محکم می زد. چوب لباسی را وارو کرد روی زمین. با پا زد زیر کتاب ها و دفتر های پخش شده کف اتاق. صدای مامان بلند شد: "این هم از سرویس ات!"

پایش را محکم زمین کوبید، فریاد زد: "هنوز پیدایش نکرده ام!" امین که آن طور با خیال راحت خوابیده بود لج اش را در می آورد.

  - امین! بیدار شو ببینم. پرگارم را چه کار کرده ای؟

امین خواب و بیدار گفت: "نمی دانم به خدا، من به آن دست نزدم." سرویس تند تند بوق می زد. صدای بوق هر بار مثل پتکی در سرش فرو می رفت. مامان هم مثل همیشه ی خدا فریادش بلند بود: "زودباش ببینم! رفت!"

فریاد زد: "امین! دروغ نگو . . . " ناگهان دیگر خودش نبود. بزرگ و خشمگین شده بود، شبیه یک غول. امین چرخید. غول خم شد. دوباره فریاد زد:"دروغ نگو . . ." همه چیز همان یک لحظه بود. پایش را بلند کرد. امین با چشم های گرد شده غول را تماشا می کرد. پایش را پایین آورد و با تمام نیرویش زد به پهلوی امین. امین یک لحظه ساکت ماند. بعد کم کم کبود شد. ولی فریاد نزد. حتی جیغ هم نکشید.

وقتی داشت بیرون می رفت مامان آمد توی اتاق. عرق کرده بود. آرام از کنار مامان گذشت و کیفش را انداخت روی کولش. صدای مامان را یک لحظه شنید: "چرا این بچه این طور شده، امین! امین! حرف بزن ببینم . . . امین!"

خودش هم نفهمید. در را سریع به هم کوبید و از خانه آمد بیرون.

 

سعیده آرام آرام آدامس می جوید و نگاهش می کرد. خیره مانده بود به پرگار.

  - پس اینجا بود . . .        

 

ای کاش اینجا را بخوانید خاله لیلا

 

                              

 

خانم رستگار عزیز ی که هرگز ندیدم تان.

که هرگز خاله صدایتان نکردم و هیچ وقت وقت شناس نبودم و نامه ی خوبی برایتان نفرستادم که زیاد غر زدم و هیچ وقت تولد دوچرخه را به موقع تبریک نگفتم.

که نمی دانید شما و دوچرخه ای که با شما معنا می یافت چه طور اولین بار مرا از باتلاق افسردگی بیرون کشید که بعد ها چه طور به ادامه ی نوشتن که هیچ، به ادامه ی زندگی تشویق ام کرد.

که شاید اغراق باشد ولی راستی راستی همین طور است که دوچرخه و شما حقی بر گردن من دارید که درست مثل حق پدر و مادر جبران شدنی نیست 

نیست و این بغض که از وقتی خبر را شنیدم دست بردار ِ گلوی من نیست.  

هیچ کدام از این حرف ها اغراق نیست، تعریف بی خودی نیست. راست است و من دلم گرفته، دلم به اندازه ی تمام خوشی هایی که ساده از دست می روند گرفته.

خانم رستگار، نمی دانم هرگز اینجا را می خوانید یا نه، اما

دلتنگ تان می شویم. دلتنگی ای به مساحت تمام قلب های خواننده هایتان، به مساحت تمام ایران.    

خاله لیلای عزیز. امیدوارم هر جا که هستید شاد باشید و بدانید که گوشه ی قلب چند صد نوجوان و جوان و چه بسا بیشتر جای گرفته اید، برای تمام عمرشان.

پ.ن: راستش عکس بهتر از این پیدا نکردم که دزدی نباشد و درش دوچرخه باشد و خواننده هایش. و البته که اینجا باغچه ی داستان است و برای داستان نوشتن. اما باید می نوشتم از کسی که یاریگر نوشتن مان بود در تمام این سال ها.          

نامه ای برای تو

نه كاغذ، كاهي بود و نه با پرِ كلاغ برايم نوشته بودش. تازه امضاي مرسوم ِ با خون انگشت اشاره به معناي forever  را هم نداشت. اما باعث شد براي مدتي كوتاه فكر كنم شاهزاده ام را سوار بر بي.ام.و سفيد پيدا كرده ام.

كاغذ يكي از برگه هاي معمولي كلاسور پاپكو بود و با خودكار آبي نوشته شده بود.( بعدها با بو كردن آن فهميدم خودكار بيك بوده) يك بار، دو بار، و حقيقتش را بخواهيد پنجاه و هشت بار از روي آن خواندم. از آن دسته آدم هايي بود كه ن را شبيه گيوه ي غضنفرها و قنبرعلي ها  و كلاه الف را شبيه زن حامله ي خوابيده از نيمرخ مي نويسند. نامه ي عاشقانه ي يك صفحه اي اش پر از اين ن ها و الف هاي كلاه دار بود.

چتري كوتاه روي پيشاني، مانتوي بنفش و دندان هاي ارتودنسي شده، تمامش نشانه هاي من بود. موجود حسود و بدبين درونم را بيرون راندم و با خودم فكر كردم همه ي سيندرلاها _هر چند با دندان ارتودنسي شده_  بالاخره به آخر قصه شان مي رسند. و حالا نوبت آخر قصه ي من فرا رسيده بود.

با همان چتري كوتاه و مانتوي بنفش و دندان هاي ارتودنسي شده با فلز صورتي سر قرار حاضر شدم. سعي كردم طوري رفتار كنم كه به نظر نيايد به خاطر او اين كارها را كرده ام؛ به هر حال آدم بايد آينده نگر باشد.

 پنج دقيقه، ده دقيقه و سرانجام ربع ساعت گذشت و من با كتاب رياضي _عمومي زير بغل(همان كتابي كه نامه ي او را در آن پيدا كرده بودم) در اطراف محل قرار گشت زدم و با خودم فكر كردم كم كم بايد به چيزي كه در اطرافم مي گذرد توجه نشان بدهم.

اگر اتفاقي ماهواره اي در بالاي آن قسمت از زمين در حال عكس گرفتن بود، يك نظريه ي زمين شناسي جديد دهان به دهان بين زمين شناس هاي مشتاق دنيا كه تا آن لحظه به شغل شريف پشه كشتن اشتغال داشتند مي گشت: در گوشه اي از زمين(كه اتفاقاً در محل قرار ما هم بود) آتش فشاني با گدازه هاي بنفش منفجر شده يا مثلاً سونامي اي مخلوط با چندين تن رنگ بنفش قسمتي از زمين به پهناي پنجاه كيلومتر مربع را فراگرفته است.

آه عميقي كشيدم و به تمام آن نقطه هاي بنفشي خيره شدم كه با كتاب رياضي_عمومي زير بغل داشتند آن اطراف پرسه مي زدند. لبخندهايشان را براي شاهزاده ي خيالي نگه داشته بودند وگرنه مي توانستم دندان هاي ارتودنسي شده ي صورتي شان را هم ببينم.

مطمئناً آن يكي از غم انگيزترين فصل هاي زندگي ام بود، و سعي كردم به خودم بقبولانم كه فصل آخر هم نيست.مي توانست تنها يك نقطه اوج غم انگيز باشد، از همان ها كه اشك مخاطب را در مي آورد و آخر داستان هم به خوبي و خوشي تمام شود.

 کم کم مي توانستم نقطه هاي بنفش خشمگين را ببينم كه دندان هاي صورتي شان آشكار مي شد؛ البته نه با لبخند، بلكه با نعره هاي يك گراز وحشي. چند دقيقه بعد كف آسفالت محل قرار پر شد از برگه هاي پاپكويي با عنوان سلام شاهزاده ي روياهاي من.  

من هم با فريادهاي يك گاو خشمگين و اشك هايي به پهناي صورتم از محل قرار دور شدم.

چند ثانيه بعد اين پيام به پايگاه هاي زمين شناسي تمام دنيا مخابره شد: سونامي بنفش، خود به خود رفع شد.  

 

پ.ن: راستش را بخواهید چندوقتی است حال و حوصله ندارم. دوباره بمباران امتحان ها شروع شده و بدتر از همه اینکه آقا معلم ها و خانم معلم ها ما را "کنکوری" خطاب می کنند. تازه بدتر از آن این است که کیوسک های بدجنس محل دوچرخه های مرا می دزدند و بدترترش اینکه صفحه ی پرشین بلاگ باز نمی شود. خلاصه اینکه با این اوضاع و احوال نباید انتظار داستانی بهتر از این را داشته باشید.

ناهار حاضر است

صورتي؟! نه، صورتي به رنگ موهايش نمي‌آمد. چشم‌هايش هم همين‌طور. بعدي را آورد. نه! اين يكي زيادي كوتاه بود. اگر بلندتر بود بهتر مي‌شد.

- دينگ

زير لب گفت: «اَه! بازهم پيدايش شد!» صفحه چت را باز كرد و با بي‌ميلي شروع كرد به تايپ كردن: «سلام عزيزم، خيلي وقت بود منتظرت بودم...» دوباره صفحه لباس‌ها را آورد. اين يكي خوب بود.

- دينگ!

با عصبانيت روي صفحه چت كليك كرد و نوشت. «دارم دنبال يك لباس خوب مي‌گردم. يك فروشگاه اينترنتي بهتر سراغ نداري؟»

گرم صحبت بود كه صدايي شنيد. موبايلش روي ميز داشت مي‌لرزيد. دست‌هايش را به طرفش دراز كرد و با نوك انگشت موبايل را به طرف خود كشيد. اس‌ام‌اس داشت. شماره آشنا نبود. با كنجكاوي خواندن پيام را زد و شروع كرد به خواندن: «ناهار حاضر است. با تشكر، مامان.»

من و تو

گاهی طوفان می شد.

طوفان خیلی بد بود. همه چیز را به هم می ریخت. پنجره ها صداهای وحشتناک می دادند  پرده ها هیولا می شدند و من خواب می دیدم که تختم دارد مرا می بلعد. طوفان که می شد می رفتم توی پستو و جیغ های بی صدا می کشیدم.

کشتی بازی تنها بازی ای بود بود که سرش دعوا نبود. چوب لباسی را می گذاشتیم کنار تختم می شد"دکل" کشتی. ملحفه ی سفید بزرگ را هم می آوردیم می شد "بادبان". فقط کافی بود کمی صدای هوهو در بیاوری و فریاد بزنی: طوفان! طوفان شده! آن وقت باد می وزید سرد می شد بادبان هم تند تند تکان می خورد بالای سرمان. اما بعد چنان دعوایی راه می انداختیم سر ناخدا شدن که آن سرش ناپیدا. "آن دفعه تو ناخدا شدی یادت رفته؟" "نخیرم! این تخت من است پس ناخدا هم من هستم" از گیس و گیس کشی شروع می شد و آخرش می خواستیم ملحفه ی بزرگ سفید را هم پاره کنیم.

بابا داد نمی کشید. فقط هی نگاهمان می کرد. نگاهمان که نه ـ به من نگاه می کرد. می ترسیدم و آرزو می کردم بروم زیر ملحفه ی بزرگ سفید تا از چشم های بابا خلاص شوم.

مامان چشم های درشتی داشت. چشم های مامان مثل بابا نبود ـ همیشه درشت بود و من از نگاه کردن به آن نمی ترسیدم. ولی بغض گلویم را می گرفت و می خواستم گریه کنم. مامان زیاد حرف نمی زد. فقط موهایم را شانه می کرد. دست های مامان عطر خوشی داشتند و من دلم می خواست ساعت ها ساعت ها همان طور بنشینم تا مامان موهایم را آرام آرام شانه کند.

موهای من مصیبتی بودند. به قول تو "آن حلقه های سیاه زمخت" مدام میان دندانه های شانه گیر می کردند و آخرش یا جیغ من در می آمد یا جیغ شانه. و آن وقت تو دستت را می گذاشتی روی دلت و پهن می شدی کف اتاق. من هم دلم می خواست بیایم و موهایت را بکشم. آن موهای سیاه لختت را.

طوفان ترسناک بود. اما تو خیلی شجاع بودی. گوشت را می چسباندی به دیوار و گوش می دادی. "اینجا خانه نیست تیمارستان است. دلم می خواست از دست هر دویتان خلاص شوم!" "خواهش می کنم. . .دست بردار. این چه حرفی است که می زنی؟"

تو می توانستی به موقع مهربان باشی. اشک های من را می دیدی که گلوله گلوله می چکند روی کاغذها. می آمدی کاغذ ها را یکجا جمع می کردی و می گفتی: بیا نقاشی بکشیم. دراز می کشیدی روی زمین و موهای سیاهت پخش می شدند روی موکت کف اتاق. موهایت بوی سیب می دادند.

بابا دستم را کشید و گفت: زود باش! مامان دست هایش می لرزید. کاپشن قرمزم را تنم کرد و موهایم را تند تند شانه زد. دست هایش سرد شده بود.

مبل های اتاق "آقای دکتر" بزرگ بودند نرم بودند شبیه سرسره های کوچولوی پارک محلی بودند.  با خودم گفتم کاش تو هم اینجا بودی تا با هم سرسره بازی می کردیم. اگر آنجا بودی یگر از چشمهای بابا هم نمی ترسیدم.

می دانی؟ از همان اول می دانستم از قایم باشک بازی خوشت نمی آید. الکی اصرار کردم. هی اصرار کردم و اصرار کردم ـ و چشم های تو را که شبیه چشم های مامان شده بود ندیدم موهایت را که پریشان ریخته بودی دورت ندیدم . . .

  ـ فقط همین یک بچه را دارید؟

 ـ بله

 ـ چند وقت است که این طورست؟

 ـ خیلی خیلی. اصلا از همان اول همین طور بود. اصلا همین بود که نگرانش شدم ـ شدیم.

 ـاوهوم . . . می دانید اما این طبیعی است. مخصوصا توی این سن و سال. بچه ها دوست خیالی دارند باهاش حرف می زند بازی می کنند اصلا هم چیز عجیبی نیست. مخصوصا اگر تنها باشند تک باشند . . . می دانید مشکلات پدر و مادر و . . .

 ***

 بعد از آن دیگر طوفان نشد. طوفانی نبود ـ پس کشتی بازی هم نبود. ناخدایی هم نبود و من در آینه حسرت موهای سیاه و لخت را نمی خوردم. مامان موهایم را شانه می کرد و بیشتر حرف می زد. چشم های بابا هم ترسناک نبودند.

اما می دانی بعد از آن من دیگر ـ تا آخر عمر ـ قایم باشک بازی نکردم . . . 

سلام باغچه ی کوچکم سلام!

اولین بار است که با اسم واقعی ام جایی چیزی می نویسم و به راستی که کار سختی است. باور کنید! کلی با خودم کلنجار رفتم تا راضی شدم. بعد از آن هم نوبت انتخاب یک داستان بود تا اینجا بگذارم. این یکی از قبلی هم سخت تر بود! و به هر حال بالاخره این را انتخاب کردم. امیدوارم بتوانید تحملش کنید:

   مورچه ها

چه قدر از این مورچه های بالدار بدم می آید. تق تق تق می خورند توی در و دیوار و صدا می دهند. انگار که مست کرده اند. چند روزبعد هم جنازه هایشان زیر دست و پا پیدا می شود.

خانه مادربزرگ پر بود از مورچه های بالدار. مهمانی داشتند انگار. سرت را باید پایین می گرفتی. وگرنه حتماً چندتایشان می رفتند توی لوله دماغت و همان طور تق تق تق می خورند به دیواره های دماغت. تازه این وقتی بود که شانس می آوردی. اگر شانس نداشتی و در آن لحظه داشتی حرفی می زدی یا مثلاً دهانت از تعجب باز مانده بود یک گروه از مورچه ها یک راست می رفتند توی دهانت و از آن به بعد هر چه می خوردی طعم مورچه ی بالدار را هم کنارش حس می کردی.

پدربزرگ جارو داد دستمان تا جنازه های مورچه ها جارو کنیم و جارو کنیم و ببریم تا دم سرسرا. بعد در را باز کنیم و غیژژژژژ مورچه ها را بریزیم توی حیاط. مورچه ها درست همین طور صدا می دادند غیژژژژژژژژژ . . . 

بهار که فرا می رسد مورچه های نر بال در می آورند. پرواز می کنند و پرواز می کنند بالای برکه ها، روی بیشه ها فردایش هم تالاپی می افتند و میمیرند. این را خانم معلم گفت. یکی از همکلاسی ها شیطنت کرد: خانم اجازه حتماً مورچه های ماده هم کلی توی دلشان می خندند. یکی دیگر گفت: خانم اجازه چرا مورچه های ماده بال در نمی آورند؟ همهمه ای بود در کلاس. دندان لقم را تکان می دادم و به مورچه های بی شوهر فکر می کردم.دستم را بالا کردم و گفتم: خانم اجازه حتما دیروزش مورچه های ماده کلی گریه و زاری کرده بودند پیش مورچه های نر، گفته بودند نروید نروید بال به چه دردتان می خورد توی این اوضاع و احوال؟  بچه ها همه خندیدند. من اما این را برای خندیدن نگفته بودم.

خوابیده بودم جلوی بخاری. بخاری دود می کرد و شعله هایش هر لحظه رنگی می شدند. آبی نارنجی قرمز . . . خوابیده بودم جلوی بخاری و مورچه های روی دیوار را می شمردم که هی راه خانه شان را گم می کردند. مثل کلاغ قصه ها. خوابیده بودم جلوی بخاری. قطره های عرق از روی پیشانی ام جاری شده بودند و گردنم می سوخت. فریادهای مادربزرگ در گوشم می پیچید: نرو اکبر. کجا می روی؟ سه راه برق به چه دردت می خورد توی این اوضاع و احوال؟ صدای قدم های دایی اکبر را شنیدم که مثل صدای باد بود. مثل صدای باد که آرام و آرام بین برگ های درختها می پیچد مبادا که خوابشان را به هم بزند. قدم های دایی دورتر می شد. دورتر و دورتر . . . دیگر صدایش را نمی شنیدم. خواب آمده بود و دست های خاکی اش را به چشمانم مالیده بود.

خانم معلم تند تند حرف می زد. تند تند راه می رفت. تند تند  داد می کشید. تند  تندقهر می کرد. تند تند آشتی می کرد. می گفت: آدمها که میمیرند جسدشان را خاک می کنند. تا بعد موجودات ریز بیایند و جسدشان را تجزیه کنند. یکی از همکلاسی ها صدایش بلند شد: خانم اجازه تزجیه یعنی چه؟ خانم معلم یکی از چشم هایش را ریز کرد و گفت: اولاً تزجیه نه و تجزیه. بعد هم تجزیه یعنی همان که گفتم. موجودات ریز بیایند و جسد آدم را بخورند. بچه ها جیغ کشیدند. معلم سرش را به طرف تخته برگرداند: نه! منظورم این نبود. . . یکی گفت: اجازه خانم موجودات ریز مثلاً چی؟ دندان لقم را با نوک زبان تکان می دادم. دستم را بلند کردم و گفتم: اجازه مثلاً مورچه های بالدار . . .؟ همه بچه ها برگشتند و نگاهم کردند. جیغ کشیدم. دندان لقم افتاده بود.

با جیغ مادربزرگ از خواب پریدم. گوش هایم می سوخت. قطره های عرق از روی گردنم راه کشیده بودند و ریخته بوند روی بالشت. سرم را از روی بالشت خیس بلند کردم و با گیجی نگاه کردم. بوی عرق توی دماغم پیچیده بود. بوی دیگری هم بود. مثل بوی سوختگی. جیغ مادربزرگ مورچه های بالدار را هم پریشان کرده بود: کمک! کمک! اکبرم رفت . . . اکبرم پرپر شد . . . سلانه سلانه راه افتادم. دایی اکبر خوابیده بود کنار دیوار. سرش را کج گرفته بود انگار. توی یک دستش سه راه برق بود. محکم گرفته بودش. انگار که می ترسید در برود. بوی سوختگی می آمد. مادربزرگ بالای سرم ایستاده بود. به موهایش چنگ می زد و صورتش را زخمی می کرد با ناخن. همان جا زانو زدم. دستم را دراز کردم تا دایی اکبر را بیدار کنم. مادربزرگ جیغ کشید و من را کشید کنار. محکم شانه ام را چنگ زد. گلویم می سوخت. داد زدم دایی اکبر! دایی اکبر! بیدار شو! همان جا ایستاده بودم و محکم پاهایم را زمین می کوبیدم. چشم هایم کم کم می سوخت.

پدربزرگ آمد. همان جا ایستاد. لب هایش را به هم فشار داد و چند تا مرد را صدا کرد تا بیایند جنازه را ببرند.  همسایه ها جمع شده بوند. پچ پچ می کردند. گریه می کردند. حرف می زدند. جنازه را که بردند دم سرسرا این طور صدا کرد: غیژژژژژژژژژ . . . چشمم افتاد به مورچه های بالدار روی دیوار. راهشان را کج کرده بودند طرف سرسرا. یاد تزجیه افتادم. یا تجزیه، یا هر چه که بود. به هق هق افتادم. رفتم طرف دیوار با دسته جاروی پدربزرگ محکم زدم توی سرشان. شانه هایم می لرزید. فریاد زدم: نه! نه! دایی اکبرم را نخورید! نخوریدش! با جارو می کوبیدم توی دیوار. گچ های روی دیوار جدا می شد و می ریخت روی زمین. موهای جارو هم. اشک های من هم. مورچه های بالدار می چرخیدند و می چرخیدند و می خوردند به دیوار و تالاپی می افتادند زمین. اشکها از روی گونه ام راه کشیده بودند و می رفتند توی دهانم. با نُک زبان زدم به جای خالی دندانم. شور شده بود.