حامد

 

دوازده روزنگهم داشتند.

تحمل هیچ دیوار و سقفی را نداشتم. صبحانه خورده نخورده می زدم بیرون. می گفتند آن خیابان ها نرو، نمی توانستم، می رفتم. همه ی ایستگاه های مترو را پیاده شدم، همه ی ایستگاه های بی آر تی را؛ خیابان های اطرافشان را قدم زدم، ارتباطشان را به هم دانستم، مردم را نگاه کردم، ربطشان را با خود نفهمیدم. ناهار نمی خوردم، شام را همگی در پارک می خوردیم. من و کیهان می ماندیم، بقیه می رفتند خانه. کتاب می خواندیم، فیلم می دیدیم، می خندیدیم، روی چمن ها زیرآسمان دراز می کشیدیم، شعرهایمان را می خواندیم، می خوابیدیم، و دوباره فردا.

بیشتر از یک ماه طول کشید تا آرام تر شدم.

دانشگاه را نمی شد بی خیال بود، رفتم. خبرها همه بد بود. سراغ حامد را همه از من می گرفتند. حامد مانند من نبود، شور و شر اجتماعی نداشت. دانسته هایش از جامعه، گفته های من بود. خشمم را دیده بود، فریادهایم را شنیده بود، ترس هایم را می دانست. تنها او بود که گریه ام را دید.

گفتند یک ماهی می شود کسی او را ندیده. نگرانش شدم؛ روبان بنفشی که دو دور دور گردنش بستم، انگشت نمایش کرد. دیروز پس از چند روز جستجو دیدمش. به سختی شناختمش. آن روز ناهار مهمان من بود؛ ناگت مرغ خوردیم بی نوشابه و سیب زمینی سرخ کرده. گفته بودم رنگ بنفش می آورم؛ از کشیده شدن قلمو بر موهایش خنده اش گرفته بود. دیروز اما... . موها را شلخته از گردن تا سر دم تراشیده بودند، جای بریدگی ها روی تنش پیدا بود. لاغر شده بود. ناگت مرغ مهمانش کردم. امروز نوشابه هم خوردیم.

 

 

+ ...

زیر ِتخت ِ من

تاریکی صدای خش خش می داد.

بی صدا سر جایش دراز کشید و انگشت شستی را که زیر پتو بیرون مانده بود، تکان تکان داد. تاریکی را می توانست ببیند اما سرما موجودی نامرئی بود که آرام آرام از زیر پتویش می خزید و بالا می آمد. اول انگشت های پایش را قلقلک داده بود، بعد کم کم از پاها بالا رفته بود و حالا داشت به سینه اش می رسید. نفسی عمیق کشید، اما به زودی پشیمان شد: فکر کرد سرما وارد گلویش شده است.

نفسی کشید و فهمید سینه اش خس خس می کند. چند بار سرفه کرد، اما سرما از گلویش بیرون نرفت. انگشت های پایش را جمع کرد. پتو را محکم دور خودش پیچید و صدا زد: مامان؟ 

صدایی نیامد. صدای خش خشی از زیر بالشتش می شنید، درست جایی که سرش را قرار داده بود. دوباره صدا زد: مامان!

مامان در چهارچوب در ظاهر شد، با موهای ژولیده و اخم های درهم. انگشت هایش را بر سطح دیوار لغزاند و کلید را پیدا کرد:تق!  تاریکی از بین رفت و صدای خش خش قطع شد. دختر دستش را جلوی چشم هایش گرفت: آخخخ ...

 مامان از چهار چوب در جلوتر نیامد. همان جا پرسید: چی شده؟ دختر حرفی نزد. گوشش را محکم تر به بالشت چسباند و گوش داد، صدایی نمی آمد. مامان این پا و آن پا کرد. گفت: سردت هست؟ ببینم، هنوز سرفه می کنی؟ داروهای امشبت را خوردی؟

دختر با چشم های باز سری تکان داد. آرام گفت: مامان، صدایی شنیدم. مامان نفسی عمیق کشید: چه صدایی؟  دختر چند لحظه ساکت ماند. به چپ و راست نگاه کرد و آرام تر گفت: صدای ِ ...  لولو. مامان اخم کرد، سرش را خم کرد و پرسید: چی؟ دختر با اطمینان بیشتر گفت: لولو. مامان چند لحظه ایستاد. بعد لب هایش را به هم فشار داد و برگشت تا از در بیرون برود. دختر با التماس گفت: صبر کن مامان. راست می گویم. یک لولو زیر تخت من است. هر شب صدایش را می شنوم. خش خش می کند و می خواهد مرا بخورد. تازه، بعضی وقت ها هم با من حرف می زند.  

مامان با بی حوصلگی گفت: مزخرف نگو. خوابم می آید. صبح زود هم که باید ... دختر تند گفت: لولو می گوید اگر یک چیزی بهش بدهید دیگر مرا نمی خورد. مامان آهی کشید و به دیوار تکیه داد: مثلاً چی؟

دختر روی تختش نیم خیز شد. زانوهایش را از زیر پتو بغل کرد و مثل اینکه دارد کلمه را زیر زبانش مزه مزه می کند، آرام گفت: شکلات.

مامان بدون هیچ احساسی نگاهش کرد. بعد برگشت، چراغ را خاموش کرد و رفت.

دختر با درماندگی روی تخت دراز کشید. پتو را تا روی سرش بالا آورد و شروع کرد به گریه کردن: راست می گویم. خودش گفت. تازه گفت مرا تنهایی نمی خورد. گفت اگر بهش شکلات ندهم مرا می برد تا با بچه هایش، با هم بخورند. گفت شوخی هم نمی کند. تازه ...

صدای خش خش بلند شده بود. بلند تر از قبل. دختر آب دهانش را قورت داد و خودش را زیر پتو جمع کرد. این بار با صدای بلند شروع کرد به حرف زدن: اگر من مُردم تقصیر شماست.تازه،  مگر چند تا شکلات خواسته بود؟ سه تا شکلات هم بدهید دیگر مرا نمی خورد. یکی برای خودش می خواهد و دو تا برای بچه هایش. لولو می گوید ...

چراغ ناگهان روشن شد. مامان وارد شد و با قدم های محکم به طرف دختر آمد. نزدیک تخت، مشتش را باز کرد و شکلات ها را به دختر نشان داد: بفرما بفرما، خودت و لولو چه داد و بیدادی راه انداختید نصف شبی؟ این ها را از طرف من به لولو بده و بگو اینها از دختر من خیلی خوشمزه تر هستند.

دختر نفسی عمیق کشید. خم شد، پتویش را کنار زد و شکلات ها را با احتیاط زیر تخت گذاشت. با صدای گرفته ای گفت: ممنون مامان. مامان لبخند زد، برگشت و از اتاق بیرون رفت.

 *

 دختر گفت: امیدوارم بهشان دست هم نزده باشی.

خم شد، پتو را کنار زد و شکلات ها را از زیر تخت قاپید. لبخند محوی زد: به نظر خوشمزه می آیند ... بعد سرش را کج کرد: نصف مال من، نصف مال تو. چه طوره؟

از زیر تخت صدای خش خشی آمد.   

دختر گفت: بله، بله که عادلانه است. لابد می خواهی به خاطر چند تا خش خش بهت یک بسته شکلات بدهم؟

صدای خش خش عصبانی بود. دختر یک مشتش را از شکلات پر کرد. گفت: تازه، بچه هم که نداری. همه اش را خودت بخور. نوش جانت! بعد دستش را زیر تخت برد: بفرما.

دختر نگاهی به شکلات های پخش شده روی پتویش انداخت. آنها را منظم، روی یک خط کنار هم چید و دور دهانش را لیسید. یعنی: باید خیلی خوشمزه باشند.

لولو از زیر تخت با شادی خش خشی کرد، یعنی: خیلی خیلی خوشمزه ...

 


 

۱. داستانی از عباس منتظری شاد در پایگاه ادبی - هنری برزخ...

۲. با عرض پوزش از کسانی که در تمام این مدت درخواست عضویت کرده بودند. به دلیل وضع خراب اینترنت من٬ به تدریج کلمه عبور و نام کاربری را برای اعضای تازه می فرستم. پس صبوری پیشه کرده(!) ٬عذر مرا نیز پیشاپیش بپذیرید.

 

افسانه طلوع

ماه، خسته از شیفت شبانه، پایین و پایین تر رفت. آن قدر پایین که توانست پایش را به آب بزند. داخل آب رفت ودر دریا گم شد....با ورود ماه به دریا آب نقره ای سرد شد . خورشیدکه در آب خوابیده بود، عطسه ای کردو بیدار شد. سردش شده بود.آهسته آهسته بالا آمد تا دریارا دوباره گرم کندتا سرما نخورد و بتواند صبح به موقع سر کار حاضر شود..... واینگونه روز آغاز شد..!