حباب
سرمای اسفند ، بچه روباهی شده بود مادر مرده که توی گوشم زوزه می کشید ، آرام پتو را می کشم روی صورتم. بی خوابی دیشب نمیگذاشت از تخت جداشوم. دیشب بعد از مدت ها آرام بودم. بعد از گذشتِ روزهای تلخِ گذشته لذت طرح انداختن توی دستهایم جان گرفته بود. سرگرم طرح و رنگ بودم،حتی فرصت فکر کردن به حرفایت را هم نداشتم.
دیشب یک رویا بود برای منی که" من "شده بود.دیشب تصمیم ها خیلی بزرگ شده بود. من ، "من ِ" واقعی شده بود. خیلی واقعی
می دانی ، این روزها تاریکی لذت بخش ترین ذره ی زندگی ام شده بود. خستگی زیاد، رمقی برای چشم های خواب آلوده ام نگذاشته بود که بخواهن روشنایی صبح را تحمل کنند. اما باید تحمل کنند.. باید از تخت جدا می شدم. باید بر می گشتم به زندگی ام. دلم می خواست چشم که می بندم ، توی تاریکی هایم "من ِ" فردا را ببینم. اما همیشه مزاحم آرامش روزهای بی برنامه ی من هستی. دزدکی وارد رویا هایم میشوی ، عذابم می دهی.
تصور حرکات لبانت لذت تاریکی چشمم را مثل صاعقه ای از ذهنم گذراند . کفری می شوم.
ــــ چرا دس از سرم برنمیداری؟
بغض راه نفسم را میبندد. گوشه پتو را کمی از روی صورتم پایین تر میاروم. اکسیژن سرد اتاق ، زندگی دوباره ای به جسم خسته ام می بخشد. نورِ ناخن خشکِ آفتاب ، چشهایم را میسوزاند. کش و قوسی به خودم می دهم. نفس عمیقی می کشم.
ــــ چه فایده وقتی ، زندگی ام توی کش و قوس خودش جا مونده...
ــــ بازم که روزت رو بد شروع کردی دختر. همش...
به خودم لعنت می فرستم... دلم از خودش فقط کمی انگیزه می خواست اما با این شروع ، هر صبح می مُرد. می دانی!!! دلم می خواست "من" آلزایمر می گرفت ، شاید تو ، دست از سرش بر می داشتی.
ــــ بفهم!!! صدات ناخواسته وصله ناجور گوشم شده؟! با یادآوری صدات سر گیجه می گیرم.
می خندی. وقیحانه می خندی. صورتت هنوز جلوی چشمانم شفاف ظاهر میشود. چشمهای براقت آزار دهنده ترین نور ِ دنیا را به سمت چشمهایم می فرستند.
ــــ "میری... ولی پشیمون میشی...مطمئنم..."
توی تختم میشینم. کمی با موهای ژولیده ام بازی می کنم. نگاهم روی میز آرووم میشد. وقتی طرح های شب گذشته را می بینم نفسم تازه میشود. با چشم به دنبال تقویم می گردم. چشمانم را ریز می کنم. نمی توانم چیزی از عدد های مرتب شده اش سر دراورم.
ــــ اه...لعنتی ... این که بهمنو نشون میده...حالا چکار کنم؟!!
از خودم هم عصبی میشوم. پتو را مچاله می کنم روی تخت.
ــــ دختر این دیگه چجورشه!! یعنی نمی تونستی زحمت ورق زدن تقویمو هم به خودت بدی؟!!
سمت تقویم خیز بر می دارم. پام به لبه تخت گیر می کند. سردی کف اتاق را لمس می کنم. مچ ِ پام قرمز میشود....
ــــ یعنی امروز چندمه؟.
پام را ماساژ میدم تا از دردش کم تر بشه. باز هم نمی توانم از تقویم چیزی سر در بیاورم.. کلافه تر از قبل میشوم.
ــــ دختر ، میدونی اگه گذشته باشه چی میشه؟!!
دکمه تلوزیون را فشار میدهم. صفحه ای آبی روی صورت ام پخش میشود. تازه به یادم میاد بعد طوفانِ هفته پیش هنوز آنتنش را درست نکرده بودم. چه طوفان بدی بود ان شب، اما کسی از طوفانِ دلِ من خبری نداشت. هیچ میدانی ، ان شب پشت پنجره تنها با "خودم" نشسته بودم روی زمین...ترسیده بودم...خیلی هم ترسیده بودم. پرده توی دستهام خیس شده بود. اون شب قد تمام زندگی ام اشک ریختم. برای من ، طوفانِ پشت پنجره هیچ وحشتی نداشت. با دیدن آدمهای پشت پنجره که هراسون پی سر پناه می گشتن ، به یاد بی سر پناهی خودم زیر یه سر پناه بزرگ می افتادم و اشک می ریختم... وحشت من همین بود... یاد آوری اون طوفان برام مثل یاد آوری تمام حرفای غم انگیزت ، غم انگیز است...
صفحه ی آبی... صدای کلاغ می شنوم. طوفان و تمام اشک های آن شب را از یاد میبرم...قار قار ها مرا به سمت پنجره میکشاند. ان بیرون پُر از زندگیست. پُر از جنب و جوش... نزدیک میشم. گوشه پرده در دستم... از نگاه بی احساسم خجالت میکشم... شور زندگی در چشمانم بی معنا شده است... به حال خودم افسوس می خورم. هفته هاست بیرون جذابیتش را برایم از دست داده است.. چه فایده وقتی ...
بغض گلویم قدرت میگیرد. بزرگ میشد ، حتی بزرگ تر از خیلی.. نفسی می گیرم. بغض به هق هق نرسیده ام را فرو میدهم... ناخواسته گوشه پرده در دستانم مچاله میشود. نورِ آفتاب با لجاجت وارد اتاق میشود و به تک تک اجسام سلامی میدهد. نگاهم پی لکه های سیاهِ آسمان میرود که بی وقفه با بازیگوشی بال و پر باز می کنند. حسی میگوید صدایشان را خیلی دوس دارم. نمیدانم در این سرما به دنبال چه هستند. از باهم بودنشان حرصم میگیرد...
بد خُلق میشوم. پرده از دستم سُر می خورد. اتاق تاریک میشود و قلبم سنگین. روی تخت مینشینم. کاغذهای مچاله شده ی دیشب را کنار می زنم... هنوز کمی از کار مانده... حوصله طراحی ندارم.... سطل پُر طرح ، نگاهم را محو خودش می سازد. چه ساده زحمت چند روزه ام را به خاطر تو! مچاله کرده بودم... یاد طرح های قدیمی آزارم میدهد. میدانی کدامش را میگویم؟ همان طرح هایی که با شوق بچه گانه ات میگفتی
ــــ " بهترین مد بهار این سال میشه ، حاضرم شرط ببندم ".
نمی توانستم به خود برگردم. آن هم در این شرایط ، یک ماه برای من فرصت خوبی نمی توانست باشد.
ــــ (ن) جون خودت باور کن خیلی خسته ام...خسته ام...خسته ، بفهم!
ولو میشوم روی تخت. چشم می بندم. فقط کمی آرامش نیاز داشتم، برای تصمیم گرفتن. صورتت را می بینم. به من می خندی. سرم به درد می اید. سرم را محکم می گیرم توی دستهایم. جیغ خفه ای سبکم می کند. چشم باز می کنم. تقویم اولین چیزیست که برایم خود نمایی میکند. پاک گیج شده ام.
ــــ ظرفیتم تموم شده. صدامو میشنوفی، دیگه لبریز شدم . لبریز...
چشمهایم روی میز کنجکاو میشوند. بین ان همه خرت و پرت به دنبال گوشی کوچکم هستم . این تیکه ، گذشته ها وصله جدا نشدنی وجودم شده بود ، تو بهانه اش بودی ، اما حالا چه؟!!. یکی باید خاک رویش را پاک کند برایم. شارژ تمام کرده بود. در فاصله ی شارژ شدنش ، میروم به سمت ِ آشپزخانه تا زیر کتری را روشن کنم.
ظرفهای نشسته ِ روی میز را کنار میزنم... مینشینم روی میز... می خندم... نشستن روی میز را هم تو به من یاد داده ای. یادت می آید چهار زانو روی میز مینشستیم و خوش حال بودیم؟! ان روزها با تو چیزا جور ِ دیگری بود. همه اش برایم بکر بود..بکر....
به دیوار ِ سرد تکیه میدهم. دو چشم خیره می بینم. تصویر ِ توی ویترین رو به رویم، به من دهن کجی میکند.
ــــ چه طفلی شدی تو!!! موهاشو...چه فر باحالی داره...چند وقته شونه ندیدی تو ؟؟؟
نمیدانم چرا؟ چرا منی که "من" بود الان حتی نیم "من" هم نمی توانست باشد؟!! با بغض پاهایم را در هوا تکان میدهم. دلم گرفته است.
ـــ نباید به این وضع ادامه بدی... زندگیت شده نکبت... خُله ، هیچ میدونی لایق بهتر از این بودی؟ کله خر که میشی دیه جای هیچ بحثی نمیذاری...کلن میشی یه پا الاغچه بی کله...
خوشحالم که هنوز زنده ام. درست است که هپلی شده ام اما هنوز زنده ام. باید بیشتر با "من" دردودل می کردم...این برایم دنیا دنیا انرژی به همراه خواهد داشت...آن هم در این روزها...
ــــ هیچ معلومه کجایی دختر؟ دلم برات تنگ شده بود.
لبخند کم رنگی پهن صورتم می گردد. سر خم می کنم. نگاهم به تصویر توی ویترین گره می خورد. لحنم آرام تر از همیشه می شود. آن دو چشم آرامم می کند .
ـــ خُب ، دلِ منم برات تنگ شده... دیگه تنهام نذار... تنهایی یه جوریم می کنه. چیزم می کنه ، همون چیزه دیگه...
درماندگی صورتم را تر می کند. گرمایش پوستم را میسوزاند. اشک هایم را پاک نکرده به سمت دستانش میروم که به سمتم دراز شده است.
صدای قُل قُل کتری من را از او جدا می کند. خودم را از روی میز سُر میدهم.کشان کشان به اجاق می رسم. اجاق را خاموش می کنم. در اولین لیوانی که پیدا می کنم آب ِ جوش می ریزم.
ــــ "زندگیت بدون من تلخ می شه...می فهمی؟... حتی تلخ تر از اون قهوه ایی که با 3 تا قاشق شکرم نتونی تلخیشو کم کنی ...می دونم برمی گردی...می دونم که مثل ِ منو هیچ وقت نمی تونی پیدا کنی ، خودت همیشه همینو می گفتی ، غیر اینه؟...برمیگردی و میگی باورم شده که تموم حرفات درست بوده..میگی حماقت از خودت بوده...این روشنه... اون روز رو می بینم گه گوشیم با اسم تو زنگ می خوره...اون وقت دیگه این آدم رو نمی بینی...اونی می بینی که لیاقتشو داری... دلم برات می سوزه... میدونم بدون من از پس زندگیت بر نمیای...چرا نمیخوای باور کنی؟...لجبازیات میخندونه منو... تو ضعیف تر از اونی هستی که بتونی تصور کنی...چرا نمیخوای اینو بفهمی؟؟"
ــــ باز هم که در نزده اومدی توی ذهنم. دس بردار نیستی؟ مث ِ پتک فرود میای رو اعصابم... محاله بر گردم. محاله... خودمم می دونستم لایق بهتر از تو ام... بهتر از تو ِ "تو" ..همیشه برای من "تو" بودی و " تو" موندی ... تو گفتی که از پس زندگیم بر نمیام؟!!
بغض به هق هق تبدیل شده ام به فریاد میرسد.. نفسم به شماره می افتد. آب ِ جوش را با ولع سر می کشم. رعشه دستانم غیر قابل کنترل می شود. اشتهای عجیبی پیدا میکنم. وجودم زنده بودن را از"من" تمنا داشت. زندگیه توی ِ یخچال وجودم را به خودش جذب می کرد. کمی از ته مانده مربا نصیبم می شود.
شیشه خالی از مربا روی میز کج می شود. قِل می خورد. می شکند. بر می گردم توی اتاق. دلم تنها، امید می خواست. طرح های روی میز بهم امید می داد.
- ــــ فقط یه کوچولو ایده می خواست... با خودم می سازیمش.
لبخند امید بخشی روی لب هام نقش بست.
ـــ دختر چه شادی تو ام... می دونی اگه گذشته باشه چی میشه؟!! همه چیز برات تموم میشه... تموم. می فهمی دیگه؟!!! تَ ، موم...
(ن) خیلی عصبی جلوی چشانم ظاهر شد. انگشت تهدید اش را توی هوا تکان می داد. غیر قابل تحمل می شود برایم.
ـــ بعد اون همه کار های ضعیف و کم کاری های اخیرت ، اینبار فقط یک ماه...یک ماه مهلت داری... طرح نبینم ، اخراجی...
حرفای (ن) کمتر از حرفای تو آزار دهنده نیست. حرفای (ن) حکمِ مُهر تایید به حدس های تو می توانست باشد. این را نمیخواستم. استرس می گیرم. گوشی ام را از سیم جدا می کنم. رعشه در وجودم ریشه انداخته است. هر لحظه ریشه هایش تنومند تراز قبل می شود. دکمه ی قرمز ِ گوشی ام را فشار میدهم. نگه اش میدارم.بیش از حد.. روشن نشده دوباره خاموش می شود و نفس کشیدن برام سخت. دوباره نگه اش میدارم. روشنش می کنم. به صفحه آبی اش میخ کوب میشوم. دستانم میلرزد. گُر می گیرم.
ـــ نه.. این... امکان نداره. نباید این اتفاق برام ......
تمام میشود...همه چیز تمام میشود....
تاریخ ِ امروز می گفت که دیگه فایده ای ندارد.از تنها امیدم اخراج شده ام. دلم به حال خودم سوخت.
ـــ متفاوت شدن بهت نیومده بیچاره...بهت نیوومده.
ـــ "اون روز رو از همین الان می شه دید...میگی نمیتونی دیگه تحمل کنی... التماسم می کنی... میدونم برمی گردی... فکر نبودنم دیوونت میکنه..بدون من و وجودم برای نفس کشیدنت هم لنگ میشی."
ــــ نه ... بر نمی گردم...بر نمی گردم به تو... خودخواهی..خودخواه.
مات و مبهوت به اطراف خیره می شوم . گلویم همانند چشمانم خشک شده است ..خشکه خشک... بعد از روزها به اوضاع داغون زندگی ام نگاهی انداختم.
ـــ هه هه... چی ساختی واس خودت بیچاره. اینه اون اتاقی که اون می گفته نشونه هنر ِ یک زن هنرمنده. اون وقت ، اون کدبانو هنرمند شمایی؟!!
دسپاچه میشوم...احساس هایم برگشته اند. سرمای شدید را حس می کنم. بوی نم را میفهمم ، سکوت و سکون خانه را میبینم. مثل ِ دیوانه ها قهقه ِ میزنم. اخراج شدن از کاری که ماه ها برایش زحمت کشیده بودم تا خودم را ثابت کنم ، خیلی درد آور بود برایم.
ـــ آهان ، همینه...کمش دیگه (ن) آزارت نمیده...حالا...با اون چه کنم؟. خوبه ، یه مشکل از سر راهت برداشته شد. ببین ، آدمای مثل (ن) زیادن. بگرد و پیداشون کن. مشکل اینه که ... فقط شاید عدد هم حسابت نکنن... حالا تو تلاشت رو به خرج بده...اومد و همه چی جور شد...
دلم کمی گریه می خواست. سرم از شدت درد می سوخت. به سمت کمد لباس هایم میروم تا کمی شوق هوای تازه را به خودم وعده دهم.
ـــ اینم تنها جای تمیز خونه ات !!...خوبه بیرون نمی رفتی خانم کدبانو هنرمند...کمش لباسات تمیزن هنوز..
روشنایی بیرون پوستم را نوازش می دهد. باد ِ خنکی می وزد خودم را به لطافتش میسپارم، افکارم را هم .. برخلاف خانه ام این بیرون هوای تمیزی دارد. هوای تازه برای شُش هایم غریب شده است. سُرفه ام می گیرد.
این بیرون همه چیز جور دیگری شده است و من چه بی خبر از همه چیز و چه ساکن. توی ان ساختمان تازه ساخت الان زندگی جریان داشت.
دلم ساعتها پیاده روی می خواست. دلم دلش می خواست در هیاهوی این بیرون با خودش خلوت کند. دلم کمی انگیزه برای نفس کشیدن می خواست. دلم نگاه مهربان مردم را در خیابون می خواست و چهره چند آشنا. دلم کمی سلام می خواست. می خواست ازش حالش را بپرسند تا او هم داستان روزهایش را برایشان بگوید. بگوید به او خیلی سخت گذشته است . بگوید یک مدت مرده بوده و دوباره زنده شده است انهم خود به خود..از اخراج شدنش از ارزوهاش بگوید...
ـــ تا اینجای زندگیمو تو درست حدس زدی... اما... هنوز هم توی منطق زندگیه من حرف حرفِ "منِ"... از زندگی جا نزدم... بهت فرصت دوباره تحقیر شدنم رو هم نمیدم...خواهشا بفهم که همین غرورت منُ ازت دور کرده... غرور رو هم از تو یاد گرفتم... هیچ وقت باورم نداشتی... از زمین خوردن نمی ترسم... پاهام هنوز اینقدر توانی براشون مونده که دوباره روشون واستم... این فصل زندگیم رو سنگی باید ببینم که به سرم خورده... نباید ازش فرار کنم... زندگیم تا امروز توی خلسه بود... سر لج ُ لجبازی بود... نمیدونم تا حالا با تو لج بودم یا با زندگیم؟