گاهی اوقات آمبولانس ها دیر می رسند....
از خانه خارج شد. در را طوری بست که صدای بهم خردن ِدر تا اتاق خوابهای طبقه اول هم رسید. کتونی های سفید جدیدش را از جا کفشی برداشت محکم جلوی پایش انداخت ، موبایل را از جیب شلوار مشکی که هفته پیش با او خریده بود در آورد ، هندزفری را داخل گوشش گذاشت ، آهنگ را پلی و تا آخر زیاد کرد.کفش را پوشید ، ظرف غذا را برداشت و تند تند با قدم های محکم و صدادار از پله ها پایین امد.
انگار که دیگر هیچ کسی را به خاطر دیشب دوست ندارد ، حالش از همه بهم می خورد.اما شوق رسیدن به طبقه اول باعث میشد قدم هایش را محکمتر روی پله ها بکوبد و به هر طبقه می رسید کاغذ : لطفا در راهرو سکوت را رعایت فرمایید را که میدید می گفت :گور باباتو محکم تر قدم بر می داشت.
رسید به طبقه اول ، جلوی درب خانه او ایستاد ،کفش های ال استار صورتی دخترانه اش که 3 هفته پیش برایش خریده بود داخل جاکفشی خودنمایی می کرد ،پس هنوز مدرسه نرفته بود.برای کنکور می خواند و تا دیر وقت مدرسه می ماند برای همین کمتر او را می دید. یک قدم رفت جلو به در ورودی ساختمان دو قدم عقب به طبقات بالایی نگاه کرد.
کسی نبود.
با 3 قدم خودش را به جلوی در خانه او رساند.داخل چشمی را نگاه کرد. فهمیده بود اگه داخل چشمی سیاه باشد یعنی او دارد نگاهش میکند ، لبخند میزند و اگر کسی نباشد برایش دستی تکان میدهد.اگر هم داخل چشمی سفید باشد یعنی او زودتر به مدرسه رفته و پسر باید تا شب صبر کند که او از مدرسه برگردد.
داخل چشمی سیاه بود.خوشحال شد. فک می کرد به خاطر دعوایی که دیشب با پدر او کرده ، آبرویی که پسر از او در ساختمان برده پس دیگر هیچی میان این دو نیست.
هندزفری را از گوشش در اورد.
عاشقتر از همیشه شد.داخل چشمی را دوباره نگاه کرد.چشمانش را درشت ، نیشخند زد ، دستی تکان داد ، و بوسی فرستاد و هندزفری راداخل گوشش گذاشت و پله ها را دوتا یکی و کرد در ورودی ساختمان را محکمتر از روزهای قبل بهم زد و رفت دنبال زندگی اش.
او داخل اتاق خوابش آرام بدون دغدغه دراز کشیده بود.صدای بهم خردن در را در آن خواب و بیداری شنیده بود.لبخندی روی لب نداشت ، دست هایش لمس شده بودند و نایی برای بالا امدن نداشتند.صورتش به خاطر سیلی های شب گذشته سرخ بودو چشمانش قرمزه قرمز و شال آبی مورد علاقه پسر خیس خیس از عرق.صدای خس خسش فقط فضای اتاق شخصیش را پر کرده بود و کسی نمی دانست دیشب به جای شام حسابی قرص خرده و نفسش داخل گلویش کلنجار می رود بیاید یا نیاید و به پسر فکر می کند.
و پسر لبخند به لب نمی دانست صبح جلوی درب خانه آدامسی که دیشب دختر به چشمی در چسبانده رو بوس کرده و برایش دست تکان داده .