گزارش ما
"پلههاي كه سرت به سقف ميخورد."
ساعت سه و ربع كه به محل رسيديم. اما چه محلي. در لحظه اول همه به هم نگاه كردند و با تعجب پرسيدند:اينجاست!
اينجاست يعني اينكه خيلي كوچك است. من كه از همان اول به آقاي توزندهجاني كه نبود زنگ زدم و گفتم اينجا خيلي كوچك است. خبر نداشتم رفته است براي ما كه ممكن است حالم در اين جاي كوچك به هم بخورد، آب بخرد. قبل از ما يك سري از بچهها رسيده بودند مثل مينا صيادي و الهه صابر ..
جا كوچك بود و مجبور شديم خيلي نزديك هم بنشينيم. تازه سختتر از همه پلههايش بود اگر هواست نبود سرت ميخورد به بالاي سقف. آقاي توزندهجاني با بطريهاي آب معدني رسيدند. به هركدام يك صفحه از نيازمنديهاي روزنامه همشهري دادند كه هركي صندلي ندارد گوشهاي روي زمين بنشيند. من و چند نفر ديگر نشستيم روي پلهها. همان پلههاي كه اگر وقت پايين يا بالا آمدن دقت نميكردي سرت ميخورد به سقف. هرچي بود هر كدام از ما گوشهاي تشريف فرما شديم.
جلسه كه ميخواست شروع شود، بچهها حسابي شلوغ كرده بودند. دوتا دوتا، سه تا سه تا با هم حرف ميزدند. هركس چيزي ميگفت. آقاي توزندهجاني تهديد كردند هركس شلوغ كند به مبصر ميگويد حسابش را برسد. بچهها هم كه عادت دارند به سروصدا و شلوغي هرجور بود ساكت شدند. اول در باره جلسه بعدي و جلسات بعدتر صحبت شد. آقاي توزندهجاني گفتند ميخواهند با فرهنسگراي دختران صحبت كنند و اگر اتاقي در اختيارمان بگذارند، آنجا دور هم جمع ميشويم. مهدي قزل ارسلان پيشنهاد داد هرهفته جمع شیم که مخالفانی داشت.بعضی ها هم پیشنهاددادنددو هفته يك بار دور هم جمع شويم . ولي هنوز زمان و مكان آن مشخص نيست. هر وقت معلوم شد از همين جا به سمع و نظر شما عزيزان ميرسد.
سرانجام داستان خواندن شروع شد. اول كساني داستان خواندند كه راهشان دور بود مثل مينا صيادي كه از كرج آمده بود. هشت نفر داستان خواندند و ديگران در باره داستانهايشان بحث كردند. نقدهاي اينجا خيلي بهتر از كامنتهاي است كه توي وبلاگ ميگذارند. در باره خيلي چيزها هم صحبت شد. اما بيشتر بحثها در باره زبان معيار و محاورهاي يا شكسته بود. بعضيها با اين موضوع شديدا مخالف بودند و معتقد بودند نويسنده بايد از زبان واحدي استفاده كند. تقريبا همه اين مشكل را، در داستانها ميديدند. بحث روايت عيني هم پيش آمد و در باره چخوف و همينگوي صحبت شد. داستاني از مهدي را، وحيد افتخاري خواند به نام "دوش". موضوعش خيانت زني به همسرش بود. داستان اينطوري پيش ميرفت كه مردي كه به او خيانت شده توسط دوش آب كه جريان برق دارد، كشته ميشود. مجتبي ناطقي حرف جالبي زد او گفت اين مرد قبل از اينكه توسط برق كشته شود، توسط كارهاي زنش به قتل رسيده بود. اين خيلي خوبه بود و به ما ياد آوري ميكرد كه بايد عمق كارها را ببينم و مورد نقد قرار دهيم تا بشود به چنين برداشتي رسيد.
بعضي از بچهها به توصيفهاي زيادي كه در داستانها ميشود، اعتراض داشتند. در بين داستانهاي كه خوانده شد، داستان "مادر مرده" سهيلا كاوياني كار خوبي بود. داستان در باره بچهاي است كه از كودكي همه او را سرزنش ميكنند كه نحس و بد قدم است
داستان كه تمام شد همه گفتند: آخي "
البته بايد بگويم كه داستانها همه تقريبا خوب بود و در باره آنها كلي صحبت شد. مرا ببخشيد كه فقط به دو داستان اشاره كردم. هرچه بود جلسه خوبي بود كه وقتي بحثها گرم شد بچهها تقريبا فراموش كردند كه تو مكاني كوچك نشستهاند. در پايان بچهها با هم عكس دستجمعي گرفتند . فقط اميدوارم جلسه خوب برگذار شده باشد كه همه خواهان ادامه آن باشند و مهمتر از همه اميدوارم گزارش من هم به اندازه كافي خوب باشد كه كسي اعتراض نكند، اين چي بود نوشتي!
عکس جلسه هم که پایین هستش
عکسای جلسه پنجشنبه

خب اول بگم کیا اومدن :
آقای توزنده جانی(که معرف حضورهستن)
فرشته سلیمانی (منتقدجدی
)
یاسمن رضائیان (یه بارحرف زدهمه دست زدن
)
مهنازمحمدی(دیرترازهمه رسید
)
سهیلاکاویانی(تیکش به مهدی فوق العاده بود درباره ی اسم داستان (دوش)
)
الهه صابر(که بعضی هاازاینکه تازه داره میره سوم تعجب کردند
)
نیلوفرشهسواریان(دوسه بارتو مترو باهم جلو ملت گفتیم:"خدایا! خدایا!"چه حالی داد
)
فتانه ارجمند(خداییش خیلی سعی کردحرف نزنه وساکت باشه اما نشدبه خدا
)
میناصیادی(روبه روی من بود ولی من باصدای بلندی گفتم آقای توزنده میناصیادی هنوز نیومده!!!
)
زهرامویدی بنان(بنده خداآخرسرفک کنم یه نیم ساعتی منتظرمامانش بودکه مسیروگم رده بود
)
مائده محتشمی(این عکس رو اون داد.پس ازش تشکرمیکنم
)
زهرا جمالی(نشسته بودروزمین وساکت.ازش بعیدبود.بعدا فهمیدم خانوم کسالت خواب داشته
)
مهشیدعمادی(داستانش موجب این شد که مادرباره ی تاریخچه ی پیتزا بیشترتامل کنیم
)
پارمیس رحمانی(مثل همیشه ساکت ونکته گو!
)
وحیدپورافتخاری (ازجمله فعالان جلسه درهزمینه ای
)
علیرضاکیانی(عکاس محترم که الان نمیبیندش. بچم مجهول الهویه موند
.از عکاسیش ممنون!
)
مجتبی ناطقی(ساکت زیرمیله ها نشسته بود.گهگاه حرف میزد ولی حرف میزد
یه سری عکس پیش خودشه که لطفا اگه موردی نیس تو همین وب به نمایش بذاره)
مهدی قزل ارسلان (باعث شدبفهمم که پسرا درهنگام عصبانیت چه چیزی به کارمیبرن
)
خب حالا از روی عکس معرفی میکنم:
ریف بالا از چپ به راست: مائده محتشمی نژاد - پارمیس رحمانی - زهرا جمالی - مهشیدعمادی -زهرامویدی بنان
ردیف وسط از چپ به راست: مهناز محمدی - سهیلا کاویانی - نیلوفر شهسواریان(که عقب تر وایساده) -الهه صابر - فتانه ارجمند(که خودم می باشم) - مینا صیادی - مجتبی ناطقی - مهدی ارسلان - وحید پورافتخاری - آقای نوزنده جانی
دو نفری که نشستن: سمت چپی یاسمن رضائیان و سمت راستی فرشته سلیمانی
گزارش کامل جلسه رو بزودی آپ می کنم.
اسم رویا رو هم سه مرتبه آوردیم به نیت پنج تن
. جای عباس هم خالی بود که داستانامونو نقد کارشناسی کنه
جای اونایی که نبودن خالی بود!![]()
اولین گل کاری
توجه...توجه...
چندتغییراساسی....
باسلام خدمت گل هاي اين باغچه....![]()
![]()
روزپنج شنبه 25 شهريورماه ساعت ۱۵ الی ۱۷دربلوارکشاورز.خ۱۶آذر.ک عبدی نژاد.شماره۶.باشگاه کتاب "اگر"برگزارميشه(تلفن کتاب فروشی:۸۸۹۸۰۴۹) .روزجمع شدن مادورهمه.مگه نه؟!خب من فكركردم بايديه سري مسائل واينجاتذكربدم تاشما گل هاي نازنين اين باغچه اونجا كه اومدين راحت ترباشين...با اجازه ي مديريت محترم باغچه!
1-لطفاهمه ي حاضرين داستان كوتاه درحديك صفحه يادوصفحه همراه خودشون داشته باشندكه اونجابهم نگاه نكنيم وتعارف بزنيم آخرشم بفهميم كسي ...خب بريم بعدي!
2-عرضم به حضورتون لطفاتووباي خودتونم اطلاعيه بدين تابچه هايي كه بي حوصلگي ميكنن وبه اينجا سرنميزنن لااقل ازاون طريق خبردارشن.
3-بچه هاي تهراني عزيز...پاتونوقلم ميكنم..يعني لطف كنيدهمتون سرجلسه حاضرباشين.نميدونم يكي بگه اون يكي نميادمن نميام...يااون يكي مياد من نميام...يا چون من نميام اون يكي هم نمياد...يا چون...ويا...
كلن يادمون باشه اونجا واسه اينه كه ماتوي اين همه مشغله هايي كه دورمونوگرفته يه دوساعتي واسه خودمون كلاس بذاريم كه فلاني منم مينويسم.پس لطفاجرياناي فرعي رووارداين جلسات نكنيد،خواهشا...
4-ازآوردن اطفال ،حتي دختر/پسرخواهريابرادر ياحتي دختر/پسرخودتون جداخودداري كنيد.
5-آقايون حتما ،حتما يه زيراندازبراي خودشون بيارن.چون اگه اونجاجايي هم برانشستن باشه واسه ماخانوماست.اعتراضي كه نيست؟(لطفا همهمه نكنيدوسكوت جلسه روبهم نزنيد
)
4-اونجاداستان خوندن نوبتيه.يعني يه دختر،يه پسر.يه دختر،يه پسر.الي آخر...
5-همگي سرساعت پنج اونجاباشن.هركسم ديركرد مثل يه بچه ي خوب ميره يه گوشه مي ايستد تامبصركلاس(كه بعداانتخاب ميشه)بهش رسيدگي كنه.متخلف به مديروب گزارش ميشه تا مديريت محترم(حال ميكني رويا؟!
)خودش تصميم بگيره.
6-اول دستاتونوميبرين بالا،ميگن:اجازه.وبعدشروع ميكنيم.يه دفعه دادوهوارنكنيم كه:من،من،من ....من بخونوووووونم!/عاليه/من بهت افتخارميكنم/ميشه امضابدي/الي آخر...
7-جلسه روطوري برگزاركنيم كه آقاي توزنده جاني اميدواربشه ومادقيقا 25 مهرماه يكي ديگه توهمون محل برگزاركنيم.باشه گلاي اين باغچه؟![]()
8-بچه هاي شهرستان اگرفكرميكنيدميتونيدبيايد تهران حتما اينكاروبكنيد.اما اگرم نشداصلا ناراحت نباشين گزارشاروازهمين جا ميخونيد.الهي مادرقربونتون بره...
۹-لطفا تا خودپنج شنبه بالاي اين پست چيزي نذارين تا همه مشاهده كنند.
10-هرگونه اطلاع جديدي ازهمين جا به سمع شما عزيزان ميرسد...
000
این مطلب توسط نویسنده اش محذوف گردید!
راز نوشتن داستان کوتاه های بزرگ _ دو
کلامی دررابطه با درونمایه
ممکن است کسی از شما بپرسد، درونمایه داستانتان چیست و احتمال دارد نتوانید پاسخی برای این سوال بیابید. شاید آن فرد اصرار کند که «زود باش بگو، هر داستانی یه درونمایهای داره.» خوب، شاید. درست است که بیشتر داستانهای بزرگ جزئیات کوچک و خاص شخصیتها، زمان و مکان، و حوادثی که اتفاق میافتد در راستای به تصویر کشیدن یک مفهوم انتزاعی یا بزرگ است: ذات عدل، برای مثال، یا عواقب سوءاستفاده از طبیعت و یا تفاوت عشق والدین و عشقرمانتیک. گاهی یافتن درونمایه ممکن است ایده اولیه شما را تعیین کند، هدف داستان شما باشد. اما بارها اتفاق میافتد که شما چندین پیشنویس از داستانتان بنویسید و تازه تشخیص بدهید چه درونمایهای دارد. در حقیقیت، ممکن است داستانی بنویسید که برای خوانندهها تاثیرگذار، ترغیب کننده و بصیرتبخش باشد، بدون اینکه آگاهانه تشخیص بدهند چه درونمایهای داشته است. همانطور که به دیگر جزئیات هنر و صنعت نوشتهتان فکر میکنید، درون مایه شما هم ظاهر میشود.
تا چقدر بلند، کوتاه است؟
از دیدگاه ایدهآل، داستان کوتاه باید تا هرجا که داستان میطلبد طول بکشد، نه کوتاهتر، نه بلندتر. به عبارت دیگر، از همان تعداد واژهای استفاده کنید که میتوانید داستانتان را به موثرترین روش ممکن بیان کنید. با اینحال، قراردادهایی وجود دارند. زمانی که به 20000 کلمه رسیدید، دارید از مرز داستان کوتان رد میشوید و به محدوده داستان بلند وارد میشوید. بیشتر مجلات و گلچینهای ادبی داستانهای 5000 کلمه یا کمتر را ترجیح میدهند. برخی از انتشاراتیها داستان کوتاههای کوتاه میخواهند. منظور ناشرها از این اصطلاح متفاوت است. اما غالباً منظور داستانهایی است که از 2000 کلمه تجاوز نکند. رمان هم معمولاً بین 750000 تا 100000 کلمه است. البته تعداد رمانهای بلندتر کم نیست. در این رمانها مجال دارید که پرسه بزنید، جادههای خاکی و راههای فرعی را امتحان کنید، خاطرات خاصی به یاد بیاورید، حتی از موضوع پرت شوید و گاهی به تحلیلهای فیلسوفانه بپردازید. رمان میتواند دههها، یا قرنها طول بکشد. در رمان میتوانید دنیا را دور بزنید.
اما داستان کوتاهها چون کوتاه هستند تمرکز بیشتری دارند. روشنایی که داستان کوتاه ارائه میدهد، شبیه لامپ بالای سر نیست، بلکه به اندازه روشنایی چراغ قوه است. تاریخ زندگی شخصیت را ارائه نمیدهد. بلکه روی یک رابطه خاص، یک حادثه با معنی، یا یک لحظه متحول کننده تاکید میکند.
پیدا کردن داستانی برای نوشتن
برای شروع نوشتن به ایده نیاز دارید. همین مساله ساده گاهی نویسندههای خیلی بزرگ را متوقف میکند.
«ایده این داستان را از کجا گرفتید؟» این سوال مشهوری است که همیشه از نویسندهها میپرسند و بعضیها هم از شنیدن مکرر این سوال خستهاند. نویسندهای با اوقات تلخی میگفت: «انگار مردم توقع دارن یه کاتالوگ بهشون معرفی کنم، از توش سوژههایی سفارش بدن- ضمانت هم داشته باشه که یه داستان عالی میشه اگه نه پولشونو پس بده.»
اما این سوال ارزش تامل کردن دارد. هرچه بیشتر، بهتر. چرا که هیچ پاسخ ثابتیندارد. ایده، آن جرقهای که فرایند خلاقیت را شروع میکند، یکی از عجیبترین و جالبترین حالتهای بشر است.
نویسندههای باتجربه همیشه ایدهی برای نوشتن دارند. بههمین خاطر است که این سوال برایشان تکراری و خسته کننده است. ایده داشتن آسان است، مساله این است که زمان و جایی برای نوشتن پیدا کنی. واقعیت این است که همه جا پر از ایده است. یکی از فوت و فنهای داستاننویسی این است که آنها را تشخیص بدهی و وقتی که از کنارت رد میشوند، شکارشان کنی.
ایده برای نویسنده...
به نظر من مساله این است که مردم رابطه ایده و داستان را درست نفهمیدهاند. ایده هر چیزی است که محرکی برای تخیل شما است. محرکی قدرتمند که شما را به جلو میراند که فرایند خلق داستان را شروع کنید. هرچیزی که ذهن شما را مدتی طولانی مشغول کند که به خودتان بگویید: «ام... فکر کنم پشت این یه داستانه.»
ایدهی داستان فقط همین است. چیزی که مانع راه بعضی از نویسندههای تازه نفس، این است که از ایدهی اولیهشان توقع زیادی دارند. فکر میکنند کار زیادی برایشان انجام میدهد. این دسته نویسندهگان فکر میکنند این قیاس درست است: «ایده برای داستاننویس مثل بذر است برای باغبان.»
به عبارت دیگر فکر میکنند به محض اینکه نویسنده ایدهاش را پیدا کرد، داستان خودبهخود رشد میکند. قیاس باغبانی به این معنی است که ایده، همچون بذر، هسته داستان است که ماهیت شخصیتها، طرح و جایگاه را تعیین میکند. درست همانطور که دانه گل لاله همان گل را به جود میآورد. یا بذر درخت بلوط، درخت بلوط به وجود میآورد. دانه را در زمین بکار و کمی آب بده، داستان خودبهخود جوانه میزند و رشد میکند. این تعبیر نادرست است. قیاس بعدی نسبتاً معقولتر است: «ایده برای نویسنده مثل آرد است برای نانوا.»
ایده بیشتر شبیه همان آردی است که برای پختن نان یا شیرینی از آن استفاده میکنیم. ماده اولیه است و کاملاً ضروری است. اما باید مواد دیگری هم داشته باشید، همه را با هم مخلوط کنید و کاملاً بپزید، قبل ازاینکه آماده مصرف شود.
داستان ترکیبی از ایدههای مختلف است، کوچک و بزرگ. هر ایده، درست مثل مواد لازم برای تهیه غذا، بر نتیجه نهایی اثر میگذارد و آن را تغییر میدهد. هنگام نوشتن داستان، درست مثل لحظه پختن غذا، اتفاقی شبیه فرایندی شیمیایی رخ میدهد. محصول نهایی چیزی بیش از ترکیب صرف مواد است و چیز کاملاً جدیدی است که اجزایش دیگر تفکیکپذیر نیستند.
الهام اولیه شما، ممکن است به هر داستانی ختم شود. موادی که به آردتان اضافه میکنید، تعیین میکند که بالاخره کیک شکلاتی درست میکنید یا کیک سیب یا خامهای.
منبع ایدهها
خمیرمایه داستان شما میتواند هر چیزی باشد: یک شخصیت، یک موقعیت یا یک حادثه، یک مکان خاص، یا درونمایهای که میخواهید افشا کنید. این ایدهها هر از گاهی به ذهن شما خطور میکنند و اینها همه هدیه ناخودآگاه ماست. هر کدام از ما بیشتر از آنچه که فکرش را بکنیم ایده داریم. معمولاً زمانی به ذهن خطور میکنند که داریم به چیز کاملاً متفاوتی فکر میکنیم یا اصلاً به هیچ چیز فکر نمیکنیم. من وقتی با آب در تماسم ایدهها به ذهنم میرسند، وقتی دارم شنا میکنم یا دوش میگیرم. این بازیست که ناخودآگاه من به سرم میآورد. ایدهها زمانی به سراغم میآیند که کاغذ و قلمی برای یادداشت کردنشان در دست ندارم.
خمیر ایدهی داستان کوتاهم، بحران هویت، همین طوری سراغم آمد: «یک گفتگوی یک خطی. توی گوش ذهنم شنیدم که زن جوانی از دوستش پرسید: «به نظر تو، من شبیه جسدم؟» کاری که باید میکردم این بود که باید میفهمیدم آن دو زن که بودند و چه چیزی باعث شد آن سوال بینشان مطرح شود و چه پاسخی به سوال میدهند.» کریس راجرز نویسنده، یک شب وقتی داشت سرش را روی بالش میگذاشت، بین خواب و بیداری شبحی داخل یک جگوار براق دید که در یک پارکینگ قدیمی پر از خرت و پرت بود. کریس از خودش پرسید: «این اینجا چی کار میکنه؟» و فرایند خلق داستان شروع شد.
اما مجبور نیستید همیشه منتظر ضمیر ناخودآگاه بمانید. آگاهانه دنبال ایده بگردید. زندگی روزمرهتان پر از ایده است. میتوانید آنها را بین آدمهایی پیدا کنید که هر روز میبینید، جاهایی که میروید، اتفاقاتی برایتان میافتند یا شاهدشان هستید، و یا چیزهایی که میخوانید. ایدهی داستان شما میتواند از جر و بحثی که با همکارتان دارید شروع شود، لحظهای که خیلی دستپاچه شده بودید، خاطرات مادرتان درباره عموی عجیبش، مکالمهای که کاملاً اتفاقی میشنوید زمانی که در کافیشاپ نشستهاید، مقالهای که در مجلهای میخوانید و باعث میشود از خودتان بپرسید «چرا آدمها اینطور رفتار میکنن؟»
همهی ما نویسنده نیستیم، اما اکثراً قصهگوهای خوبی هستیم. دائم داریم قصه میگوییم: اتفاقات خندهداری که در دانشگاه رخ داد، زمانی که رفته بودیم کوه و بین درهها گم شدیم. به داستانهای خودتان گوش دهید که ماجراهایی را مرتب تکرار میکنید. ممکن است یکی از دوستهایتان بگوید: «وای نه. باز میخوای اینو تعریف کنی؟» اگر ماجرایی برایتان اینقدر جالب بوده که برای همه آشناهایتان تعریف کردهاید، ممکن است داستان خوبی بشود.
مارگات لوک/برگردان:اسو حیدری
~انتخاب شده از سایت جن و پری
پایت را بلند کن
توی خط هفت تیر کار می کند.
شاید دیده باشی. پارکابی است. ریزه میزه، چهره ای سرخ از آفتاب روز های پای رکاب. کارش این است که با ادب باشد. با راننده ها بگوید، با آنها بخندد...
حتی خودش هم مثله من نمی داند کی کسی با او می گویدو با او می خندد...
سرما جانم را کنده بود. مغزم داشت از درد می ترکید. خسته بودم. دم غروب. توی اتوبوسی خسته از کار. راننده های خطهای دیگر هم بودند. از صبح تا شب، بلیط، بلیط،آقا بلیط ندادی، خانم...
یادگرفته بود بی خودی به کسی نگاه نکند. نگاهش را می دزدید. چندبار وسوسه اش کردم. انگار نه انگار. جلویم ایستاده بود. داشت با موبایلش ور میرفت.
دلم خوش شد که اوهم دلخوشی دارد، به عشقی کار می کند.
زنی، بچه ای یا چه میدانم، مادر پیری.
اما نه. انگار کلید یکی از راننده ها خراب شده بود، داشت با او حرف میزد.
گفت :"سلام! خسته نباشی!"
دیگر تحمل نداشتم. صبر کردم تلفنش تمام بشود.
بلند شدم، دستم را روی شانه اش گذاشتم. بلندتر از او بودم، وبزرگتر.
گفتم:"میبینمت! از صب رو پایی! بشین، خسته ای!"
بازویم را می گیرد، می خندد، می گوید عادت دارد. کلی تشکر می کند.
از تعارف هایش خجالت می کشم.
می نشینم. می گوید: "مسافر اون خطی؟"
بهش میگویم سر کارم آن طرفی است. مثله آشناها ادامه ی حرف را نمی خورد.
مثله یک آدم حتی الکی، از کش دادن بحث خسته نمی شود.
تا آخر مسیر، جلوی چشمم.
موقع پیاده شدن راه را باز می کند، برای من.
می گوید:"مخلصم!"
دروغ نمی گوید!
هست.
دیروز،زیر پای غرور مردم، یک پارکابیه مخلص پیدا کردم.
ته بندی:"دوستان، با عذر خواهیه فراوان، اون بالا کلمه ی "توی" شده بود "وی" حتی اگه دقت کنید به فضای کار هم نمی خوره "وی"باشه. درمورد فعال بودن نظرات، من واقعن از قصد چنین کاری نکردم. و فکر کردم که نظرها فعاله! باور کنید!"
مرگ
در جایم ولو میشوم . درد تک تک سلول هایم را صدا میزند .از این دنده به آن دنده که میروم خوابم که نمیبرد ، هیچ ! تازه دردم هم بیشتر میشود . باهزار زحمت بلند میشوم . هنزفری ام را از کیفم برمی دارم . باید بروم تویه خلااز مکان و زمان تا خوابم ببرد .موزیک پلیر را تنظیم می کنم که نیم ساعت دیگر خاموش شود .تا اون موقع حتما خوابیدم .درد از انگشتهای پایم شروع میشود .همین طور میگیرد میاید بالا تا میرسد به شونه هایم و دستهایم .خداروشکر به سرم نمیزند . یوهو حس می کنم اگر این درد منو بکشد چی میشود ؟ بعد درد تمام وجودم را دربرمیگیرد.و قدرت هرکاری را از من میگیرد .آهنگ هم دارد برای خودش در گوشم اسب دوانی می کند : "من عشقت رو به همه دنیا نمیدم حتی یادت رو به کوه و دریا نمی دم با تو می مونم باسسه همیشه اگه دنیا بخواد من و تو تنها بمونیم باست میمیرم جواب دنیا رو می دم با تو میمونم باسه همیشه ..... "
بعد می افتم و میمیرم . حتما اولین کسی که باخبر میشود مامان است . می آید و هی صدایم می کند و من جواب نمی دهم . بعد می آید بالای سرم . دستهای یخم را در دستان گرمش می گیرد . و جیغ می زند و بقیه را خبر میکند .
چند روزی می گذرد.گوشی ام احتمالا دست خواهرم است . بعد دوستانم هی اس و میس میدهند که کجایی ؟ و خواهرم فقط می خواند و گریه می کندو جوابی نمیدهد لابد . بعد احتمالا تو ( تویی که همش نگران منی ، نگرانی که نکند روزه اذیتم کند . نگرانی که بلایی سر من نازک نارنجی نیاید . ) در این چند روز از همه بیشتر اس و میس داده ای . صبرت تمام میشود و زنگ میزنی . خواهرم جواب میدهد و خوشحال میشوی. فکر می کنی خودم هستم . اما وقتی سردی کلام را تشخیص میدهی . آن وقت است که می فهمی .......!
می فهمی و آن اتفاقی که من ازش می ترسیدم می افتد . که دائم می گفتم " با خودت و من این جوری نکن . شاید روزی اتفاقی افتاد که من و تو ازش بی خبریم ".و تو چه مطمئن می گفتی : " اول من میرم ، بعد تو می یای . بی تو طاقت این دنیا رو ندارم . "
حالا دیدی اول من رفتم ؟ دیدی کار دنیا حساب کتاب ندارد . از کسی سوال نمیکند مرگ . که اجازه هست جانتان را بگیرم . بعد تو بگویی : " نه . میشه یه کم دیه مهلت بدی ؟ "
بعد ناگهان صدای موزیک قطع میشود . و مرا از خلای فکری ام میکشد به این دنیا . نیشخندی میزنم به افکارم .درد عضلاتم کمتر شده است .اما درد دیگری مرا در برگرفته است .راز پرنده ی آبی
تازه فهمیده بودم. کله ی براق اش مثل تیله های رنگی ام می درخشیدند.
_ ببین، با یک دستت این جوری تیله را می گیری و دست دیگرت را ،این جوری، پشت تیله می گذاری و مشت می کنی. بعد، اینجوری، انگشت اشاره ات را خم و آماده می کنی . . .
نوبت من بود. مثل یک شاگرد خوب پشت تیله چمباتمه زدم و انگشت اشاره ام را همان طور که گفته بود خم کردم. باید تمرکز می کردم، اما حواسم هنوز پرتِ کله ی تیله ای اش بود.
_ حواست کجاست؟ این جوری، این جوری . . .
لب هایم را ورچیدم و گفتم: اگر تیله ام بیفتد و بشکند چی؟ اگر قل بخورد زیر تخت چی؟
در حالی که داشت تیله ها را با دقت می چید گفت: چیزی نمی شود، چیزی نمی شود. اصلاً بگو ببینم، چند تا تیله داری؟
داشت با جدیت نگاهم می کرد.
انگشت هایم را چند بار باز و بسته کردم و گفتم: چه می دانم. هزارتا، دوهزارتا.
هننوز داشت با چشم های جدی به من نگاه می کرد: هزارتا؟ دوهزارتا؟ غیر ممکنه. هیچ کس اینقدر تیله نداره. حتی خدا . . .
***
روزهایم روی چهارپایه ی کوچکی پشت پیشخوان بیمارستان می گذشت. هیچ کس از وجود من خبر نداشت، من تنها بچه ی سالم بیمارستان بودم. مامان را می دیدم که با لباس بلند سفید، مثل فرشته های کتاب قصه ها، این طرف و آن طرف می رفت. دست روی شانه ی بیمارها می گذاشت، ملاقاتی ها را هدایت می کرد به درون اتاق هایی مملو از بوی الکل و کنار جملات بی مفهومی که روی دفتر مخصوص بیمارستان نوشته شده بود، تیک می زد.
اول ها عروسک های پارچه ای و بی مو همدم ام بودند و بعد دفترهای مشق. پاهایم را در هوا تکان می دادم و از روی صفحه های کتاب فارسی رونویسی می کردم. مامان گاهی با صورتی هیجان زده، ناگهان، بالای سرم ظاهر می شد: حالت خوبه؟ چیزی لازم نداری؟ مشکلی نداری؟ چیزی نمی خوای برات بیارم؟
با دقت به بمباران سوال ها گوش می دادم و آخر سر می گفتم: نه مامان، حالم خوبِ خوبه. تو برو به کارهات برس. مامان خم می شد و گوشه ی پیشانی ام را می بوسید، بعد همان طور که آمده بود ،ناگهان، پشت آن پیشخوان بلند ناپدید می شد.
پاهایم را در هوا تکان می دادم و به مادری فکر می کردم که فرشته ی بیمارستان بود. مادری که خاطراتش شبیه عکس بودند: لحظه ی کوتاهی، و بعد ناپدید می شد.
***
راز داشتن بزرگ ترین چیز دنیا بود. راز ها گنج های بزرگی بودند که هر کسی شایستگی داشتن شان را نداشت. آنها که راز نداشتند رازدارهای کلاس را با حسرت نگاه می کردند و آن ها که راز داشتند همیشه ی خدا چشمان شان از تلالو رازی که در سینه نگاه داشته بودند می درخشید.
تنها این شانس را داشتم که ضلع کوچکی از مثلث معروف کلاش باشم: نسرین و نرگس و نازی، سه نون. "سه نون" برای اردوها تصمیم گیری می کردند، برای معلم ها تولد می گرفتند و تعیین می کردند چه کسی باید کیک بیاورد و چه کسی وسایل تزیینی. سه نون می گفتند چه کسی باید در کدام گروه ورزشی باشد و سه نون بودند که سر امتحان ها تقلب می کردند و هیچ کس حق لو دادن شان را نداشت.
هیچ وقت برای هیچ اردویی تصمیم نگرفتم، برای هیچ معلمی کادو نبردم و سر هیچ امتحانی تقلب نکردم. من نازی بودم: وصله ی اضافی، ضلع کوچک. بیشتر نقش آبدارچی را بازی می کردم، نسرین و نرگ سر گروه بودند و من دستورات شان را اجرا می کردم.
تنها دلیل ام برای عضو بودن در سه نون این بود که هر مثلثی سه ضلع دارد و من کوچک ترین ضلع بودم، ضلعی که هرگز حق دانستن رازهای گروه را نداشت.
کوچک ترین ضلع بودم و بزرگ ترین غم دنیا را در سینه ام داشتم.
***
تمام شجاعتی را که در ذره ذره ی وجودم داشتم در گلویم جمع کردم و پرسیدم: تو چرا مو نداری؟
با حواس پرتی گفت: ها؟ چه می دانم. سر یکی از همین آزمایش ها ریخت. اسمش چیست؟ همین . . . فیزیک، ریاضی، نمی دانم چی چی درمانی.
_ آها! شیمی درمانی را می گویی!
حداقل صدبار این کلمه را از زبان مادرم شنیده بودم. با دلسوزی نگاهش کردم، می دانستم که کلمه ی زیبایی نیست. مدتی ساکت شدیم. ناگهان گفت: می دانی؟ خیلی هم بد نشد.
_ چی بد نشد؟
_ همین دیگر . . . همین که موهایم ریخت.
داشت به پایین نگاه می کرد. ناگهان از آن حجم عظیم موهای سیاه و فرفری که زیر مقنعه ام جمع کرده بودم احساس شرم کردم. ادامه داد: می دانی؟ ننه ی خدابیامرزم همیشه از دست شان حرص می خورد. شانه توی شان گیر می کرد! سلمانی ها هم نمی دانستند چه کارشان کنند . . .
"ننه ی خدابیامرز" مثل پتکی بر سرم فرود آمد. فعل های گذشته ای که به کار می برد غم انگیزترین فعل های دنیا بودند . . . ناگهان سینه ی کوچک ام داشت از فرط غصه می ترکید.
***
هر چه قدر که روزهای بیمارستان گرم و پر صدا بودند، شب ها سکوت بود و سکوت بود و سکوت. سکوت در راهرو ها قدم می زد، سکوت بالای سر بیمارها ظاهر می شد و دستگاه ها را چک می کرد. سکوت بیمارستان دردناک بود. گاهی از گوشه ای صدای ناله بلند می شد، گاهی صدای بوق بوق. سکوت بیمارستان خواب آلود بود. نگهبان ها پشت درها چرت می زدند و پرستارها با چشم های سرخ و پف کرده با انزجار از چیزی به نام "شیفت شب" با هم حرف می زدند. شب ها مادر را بیشتر از همیشه می دیدم. خمیازه ی بلندی می کشید و تلو تلو خوران می گفت: خانم کوچولوی من چطوره؟ و پیش از آن که جواب بدهم خوابش برده بود.
یک شب قبل از اینکه بخوابد آهسته پرسیدم: مامان، تا به حال راز داشته ای؟
_ راز؟ چه رازی؟
_ راز دیگر. چیزی که بتوانی پنهانش کنی. مثل یک گنج کوچک.
نوک انگشت اش را روی بینی ام کشید و با لبخند پرسید: این چیزها را دیگر کی یادت داده فسقلی؟
با جدیت گفتم: نگفتی مامان. راز داشته ای یا نه؟
_ معلومه که داشتم. همه ی آدم ها راز دارند . . .
گلویم تبدیل شد به بغضی بزرگ. بغضی بسیار بسیار بزرگ.
***
در تمام بیمارستان اتاقی بود که همه ی تخت هاش خالی بودند به جز یکی. اتاقی که در آن پسرکی با کله ی تیله ای اش خوابیده بود؛ آرام تر از همیشه. پاکشان و با اندوه، بالای سرش ظاهر شدم و شبیه مامان، سینه جلو داده و با لباس بلند سفید خیالی، دستگاه هایش را چک کردم. ناگهان همه چیز بازی شد: وضعیت تنفس ات عالی است، تیک.ضربان قلب ات خوب است، تیک. مایع سرم ات کم شده باید بگویم پُرش کنند، تیک.
چشم هایش را باز کرده بود. پرسید: خانم دکتر؟
_ خانم دکتر نیستم پسرجان. من خانم پرستارم. لباس سفید بلندم را نمی بینی؟
_ چرا خانم پرستار. می بینم.
_ خوب است پسرجان. حالا بگذار کارم را انجام بدهم. لوله ها درست وصل شده اند، تیک.
_ بگیر بنشین خانم پرستار. اینقدر که می چرخی سرم گیج می رود.
لبه ی تخت اش نشستم و از هیجان بازی نفس نفس زدم.
_ خانم پرستار، فکر می کنید به زودی می روم خانه؟
_ بله. بله که می روی پسرجان. حالت خوبِ خوب می شود و می روی خانه یتان.
با مهربانی نگاهم کرد و گفت: تو چه قدر قشنگی خانم پرستار.
نفس ام گرفت. تا به حال کسی این جمله را در مورد من به کار نبرده بود. بلند شدم و برای اینکه گونه های سرخ شده ام را نبیند رو برگرداندم.
_ من باید بروم. مامانم گفته که دیگر نیایم توی اتاق بیمارها.
ناگهان فهمیده ام چه حرفی زده ام. دستم را محکم روی دهانم گذاشتم و سریع گفتم: ببخشید. برگشتم. سرش را درون بالشت فرو برده بود. با صدای گرفته ای گفت: برو، من هم نمی خواهم دیگر ببینم ات.
چشم هایم از اشک جوشیدند. کسی که همین چند لحظه پیش گفته بود من "قشنگ" ام دیگر نمی خواست مرا ببیند. آرام روی لبه ی تخت نشستم. داشت دست هایش را دو طرف بالشت فشار می داد و شانه هایش می لرزید. دستم را با احتیاط به طرف کله ی براق اش بردم و انگشتانم را روی سطح صاف و سفید آن به حرکت درآوردم. آرام شده بود. هر چند که هنوز صورتش را با بالشت پوشانده بود.
می خواستم برایش آواز بخوانم. همان آوازی که مامان شب هایی که خوابم نمی برد می خواند. شب هایی که آدم ها را می دیدم که زیر پارچه ی سفید، آرام ِ آرام خوابیده بودند و آدم های دیگر بهت زده نگاه شان می کردند. نتوانستم بخوانم. بغض گلویم بیش از حد بزرگ شده بود.
آرام روی تخت چرخید و دستم را گرفت. گفت: از بعد از ننه ی خدابیامرزم دیگر هیچ کس تا حالا . . . و به دست هایم نگاه کرد.
هنوز نمی توانستم حرفی بزنم. روی تخت صاف شد و گفت: می خواهی برایت رازی را بگویم؟
چیزی ته دلم تکان خورد. او داشت با چشم های جدی درخشان نگاهم می کرد و کلمه ای با طنین بلند در مغز من تکرار می شد: راز، راز، راز . . .
هیجان زده تر از آن بودم که جوابی بدهم.
راز همین نزدیکی بود. پرنده ی کوچکی، با شوق در سینه ام بال بال می زد. راز کلماتی ساده داشت. کلماتی بزرگ. راز آهسته بود. راز مثل تیله، مثل چشم های او می درخشید.
راز را در گوش هایم زمزمه کرد و جادو اتفاق افتاد: من رازی داشتم، من شاهزاده ی کوچک خوشبختی بودم.
***
_ چه می گویی؟ تو؟
_ غیر ممکن است.
_ اگر راست می گویی برایمان بگو!
_ بله، بگو!
نسرین و نرگس با لباس های آبی نفتی مدرسه، مرتب و اتو کشیده روبرویم ایستاده بودند و پره های بینی شان می لرزید.
با اطمینان به نفس جواب دادم: راز است دیگر. نمی توانم بگویم اش.
به هم نگاهی کردند و ابروهایشان با بی اعتمادی بالا رفت. نسرین گفت: پس از کجا بفهمیم راست می گویی؟ نرگس سری تکان داد: می دانی که، هر کسی راز ندارد. آن هم رازی "بزرگ".
به فکر فرو رفتم و با خودم گفتم می توانم قسمتی از راز را بگویم. قسمتی که مربوط به او نیست، ولی همانقدر بزرگ و شگفت انگیز است.
چشم هایم را بستم و با خاطره ی نسیم خنکی که از پنجره ی بیمارستان می وزید و پسرکی که در گوشم رازی را زمزمه می کرد، ذره ای از راز شگفت انگیزم را با آنها قسمت کردم.
چشم هایم را که دوباره باز کردم، نسرین و نرگس با پلک های نیمه بسته به من خیره مانده بودند. گوشه ی لب هایشان اندکی بالا رفته بود، مثل اینکه در رویایی شیرین فرو رفته باشند.
نرگس با گیجی پلک زد و گفت: چه عجیب!
نسرین به من خیره شد: مثل قصه ها می ماند . . .
دیگر ضلع کوچک نبودم. دیگر هرگز ضلع کوچک نبودم. رازی درخشان داشتم و نور_ نور خوشبختی از چشم ها، از سینه و از نوک انگشت هایم بیرون می زد. خوشبخت ترین شاگرد مدرسه بودم. خوشبخت ترین "رازدار" .
***
کوله پشتی ام را زمین گذاشتم و هیجان زده گفتم: مامان! . . .
مامان بی حال بود، و کمی پریده رنگ. با حواس پرتی گفت: بله، و دفتر مخصوص بیمارستان را ورق زد. از هیجان دست هایم می لرزید. باید به مامان همه چیز را می گفتم. باید از "سه نون" می گفتم، از رازها و از خودم که ناگهان تبدیل به ضلع بزرگ شده بودم. نه، اول باید از پسرک کله تیله ای می گفتم . . . پسرک! رو به مامان گفتم: الان برمی گردم.
شروع کردم به دویدن. آدم ها را نمی دیدم، خط های قرمز و سبز کف بیمارستان را نمی دیدم، پرستارهای عصبانی و بیمارهای بدعنق را نمی دیدم. تنها پسرک لاغر اندام و بی مویی را می دیدم که روی تخت خودش نیم خیز شده بود و منتظر بود تا در اتاق اش را باز کنم و تکه ای دنیای بیرون را برایش بیاورم، تا او هم ذره ای راز شگفت انگیز سینه اش را نشان نشانم دهد . . .
لبخندزنان در اتاق را باز کردم. نگاهم روی تخت های خالی گشت و . . . او نبود.
تختش خالی بود. دو تا پرستار، با لباس سفید بلند، بالای تخت ایستاده بودند.
تصویرها، مثل عکس های متوالی و بی روح از جلوی چشمانم رد می شدند: تختی خالی، ملحفه ای مرتب گوشه ی تخت، دستگاه های خاموش و پرستارهای ساکت.
گوش هایم را تیز کردم. آنها چیزی می دانستند، حتماً می دانستند.
_ پسرک بیچاره، امروز صبح رفت.
(رفت؟ کجا؟ اتاق بغلی، خانه یشان؟ به دیوار تکیه دادم.)
_چند سالش بود؟
_ ده، یازده، همین حدود بود.
( یعنی یک سال از من بزرگ تر . . . چرا از او نپرسیده بودم؟ نه، نه، چرا اینها دارند فعل های گذشته به کار می برند؟ لبم را گزیدم.)
_ کس و کاری هم داشت؟
_ نه بابا، مادرش که مرده . . . بلافاصله بردندش سردخانه.
گوش هایم داغ شد. دست هایم را محکم به دیوار زدم تا نیفتم. نه، امکان نداشت، دروغ بود، خواب بود، خیال . . . شوخی بود. او همین جاست. روی یکی از همین تخت ها، همین تخت های لعنتی. با کله ی درخشان اش منتظر است تا تیله بازی یادم بدهد.
نفس هایم یکی در میان بالا می آمد و نمی آمد. عرق کرده بودم. عرقی سرد. خیلی سرد.
صداها را مبهم می شنیدم:
_ چی شده؟ بلند شو دختر.
_ حالت خوب است؟
_ او را می شناسم. دختر خانم پرستار . . . است.
_ راست می گوید. دختر پرستار همین بخش است.
_ خب صدایش بزنید! زود باشید!
نشسته بودم کف اتاق. کف اتاق سرد بود. همه جا سرد بود. پیشانی ام یخ کرده بود. می خواستم فریاد بزنم، گلویم بسته بود. می خواستم به خودم بپیچم و زار بزنم، چشم هایم خشک شده بودند.
همه جا داشت تار می شد که روی دست های کسی بلند شدم و از اتاق بیرون آمدم.
***
مامان پتو را روی شانه هایم محکم کرد و گفت: همین جا می نشینیم، هوای آزاد برایت خوب است.
زیر آفتاب مستقیم حیاط بیمارستان نشسته بودیم و من _ پیچیده در پتو _ مثل بید می لرزیدم. همین دیشب بود. صدایش، آن راز شگفت انگیزش هنوز توی گوش هایم بود: "روزی روزگاری، درخت ها بودند، رودخانه ها بودند، ابرها بودند، و بعد خدا پرنده ها را خلق کرد. پرنده های کوچک آبی را."
مامان چایی اش را هورت کشید. با صدای گرفته ای گفت: به تو گفته بودم نباید به اتاق بیمارها بروی. نباید با آنها دوست بشوی، بعضی از آنها، می دانی که، رفتنی اند . . .
"پرنده های کوچک آبی پرواز می کردند و برای خدا خبر می آوردند. آن ها از زمین، از آدم ها برای خدا خبر می آوردند."
نگاه مامان به دوردست ها خیره مانده بود و استکان چایی میان دست هایش بخار می کرد.
"خدا بعضی از پرنده ها را آدم کرد و به آنها قول داد روزی دوباره پرنده شان می کند. که روزی آنها را پیش خودش برمی گرداند."
مامان بلند شد و گفت: حالت بهتر شد؟ برویم تو دیگر. تو را هم می فرستم خانه. اصلاً از اول هم نباید می آوردم ات اینجا.
"ننه ی خدا بیامرزم که مرد، هر روز پرنده ی کوچک آبی را می دیدم که اطرافم بال بال می زد. لحظه ای از من دور نمی شد_ او ننه ام بود."
سرانجام چشم هایم خیس شد. مامان با ناراحتی نگاهم کرد و دستش را جلو آورد تا بلندم کند. چشم هایم را به اطراف گرداندم_ می دانستم که پرنده ی کوچک آبی همین اطراف دارد پرواز می کند. پرنده ای با چشم های زیبا، مثل تیله.
مادر که فرشته ی بیمارستان بود دستهایش را محکم دور شانه ام حلقه کرده بود و به جایی در دوردست ها نگاه می کرد.
آرام پرسیدم: مامان، تو هم راز او را می دانستی؟
چشم های مامان می درخشید.