یادی از گذشته ها...

gf0q892lt0m5jl643u3mta.jpg

۸مهر۱۳۸۹-دفتر دوچرخه

ancuu99_c4qagfrqyiumww.jpg

۲۵شهریور۱۳۸۹-باشگاه کتاب

 

عکس های پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۹ در ادامه مطلب!

ادامه نوشته

دخترک در آیینه!

موهایش را که از پشت جمع کرد نگاهش افتاد به دختر درون آینه و آهش بلند شد! نگاش میکنه ! دوست داره هر لحظه آینه رو بشکونه ولی دلش نمیخواد دوباره غرغرهای مادرشو تحمل کنه.زیرزیرکی به خودش زل میزنه و چشماشو روی هم میزاره..چقدر دوست داشت کمی شبیه مادرش بود ولی تو کار خدا که نمیشه فضولی کرد. رژلب رو برداشت ولی دوباره گذاشتش سرجاش ، دلش نمیخواست زیاد جلب توجه کنه سعی میکرد حداقل با چهره ی همیشگی خودش ظاهر بشه . یک لحظه با خودش فکر کرد کاش میشد به جای رفتن به مهمانی که جز دیدن عروسک های خیمه شب بازی برایش ثمره ای دیگر نداشت  روی تختش دراز میکشید و شعر مورد علاقه اش رو بلند میخواند .ولی حیف که باید میرفت و بهانه ای در کارنبود. هیچوقت سعی نمیکرد موهایش را ببندد بلکه دوست داشت آزاد و رها باشند و جای او را لحظه ای خالی کنند ، یه آن صدای جیغ تک تک موهایش را میشنید که میخواستند رها شوند پس سریع موهایش را باز کرد و آنها را در هوا چرخاند. با نسیمی که داخل اتاق می آمد موها همان یارهای همیشگی اش به این سو آن سو میرفتند.دلش میخواست و آرزو میکرد جای مادربزرگش بود و درون خاک سرد پنهان میشد تا به آن مهمانی که جز برایش خستگی سودی نداشت نرود ! و همان هم شد و با گرفتن یکی از رگهای قلبش پیش مادربزرگ خود که با لباس سپید مقابلش ایستاده بود رفت ....

 

w2cm9aidb1325efkryje.jpg

.!!!!!!!!!پاک شد متاسفانه!ببخشید!

 

شروعی تازه !

Funny Flower Art Print

امیدوارم همیشه اینجا پر از داستان های قشنگ و نقدهای زیبا باشه!

سبز باشید و پاییزی بمونید برای تازه موندن !!!