بیسکوئیت پتی بر
پاکت بیسکوئیت پتی بر روی میز بود و چند تا از بیسکوئیت ها ریخته بود بیرون. بیسکوئیت چهارمی خود را زد به در و دیوار. نمی خواست برود توی دهان بدبودی مرد. نمی خواست با عطر بد بویی که توی دهان مرد به بدن تکه تکه شده اش می خورد، برود توی شکم کثیفش. بقیه ی بیسکوئیت ها می گفتند چرا خودکشی می کنی؟ چرا زودتر از موعد؟ وقتش بشود خود به خود ریز ریز می شوی. دیوانه شدی.
بیسکوئیت اهمیت نمی داد. گوش هایش را گرفته بود. نگران بود مرد بیاید. خودش را می کوباند به میز. چهار-پنج تکه شد. یک بیسکوئیت اشکش در آمد. از توی پاکت داد زد: بس کن تو رو به خدا، مرگ رو داریم به چشممون می بینیم.
بیسکوئیت رفت لبه ی میز. نفس بقیه حبس شده بود . یکی از آنها جلوی چشمش را گرفت و از لای انگشت های قهوه ای اش او را نگاه می کرد. بیسکوئیت دالبرهای بدنش را زد به لبه ی میز، چند تکه شد و ریخت روی زمین. بیسکوئیت ها عصبی شدند. آه و ناله کردند. مورچه ها سرایسمه ی سر رسیدند. دهانشان خوش بو بود.