بیسکوئیت پتی بر

پاکت بیسکوئیت پتی بر روی میز بود و چند تا از بیسکوئیت ها ریخته بود بیرون. بیسکوئیت چهارمی خود را زد به در و دیوار. نمی خواست برود توی دهان بدبودی مرد. نمی خواست با عطر بد بویی که توی دهان مرد به بدن تکه تکه شده اش می خورد، برود توی شکم کثیفش. بقیه ی بیسکوئیت ها می گفتند چرا خودکشی می کنی؟ چرا زودتر از موعد؟ وقتش بشود خود به خود ریز ریز می شوی. دیوانه شدی.

بیسکوئیت اهمیت نمی داد. گوش هایش را گرفته بود. نگران بود مرد بیاید. خودش را می کوباند به میز. چهار-پنج تکه شد. یک بیسکوئیت اشکش در آمد. از توی پاکت داد زد: بس کن تو رو به خدا، مرگ رو داریم به چشممون می بینیم.

بیسکوئیت رفت لبه ی میز. نفس بقیه حبس شده بود . یکی از آنها جلوی چشمش را گرفت و از لای انگشت های قهوه ای اش او را نگاه می کرد. بیسکوئیت دالبرهای بدنش را زد به لبه ی میز، چند تکه شد و ریخت روی زمین. بیسکوئیت ها عصبی شدند. آه و ناله کردند. مورچه ها سرایسمه ی سر رسیدند. دهانشان خوش بو بود.

امروز روز من است

توی راه فکر می کنم این بار دیگر دفعه ی آخر است. بار آخر است که یک پرنده آن بالا روی سرم کار خرابی می کند. توی پیاده روی نسبتا شلوغ راه می افتم. اینجا همه اش درخت دارد. پر از شاخ و برگ. فکر می کنم یک بار دیگر از آن بالا یک کلاغ پیر روسری ام را قهوه ای کرده است. گوشی ام زنگ می خورد. از جیبم بر می دارم. «مزاحم» است. همانی که وقتی جواب می دهم جواب نمی دهد. گوشی را می گذارم توی جیبم. می گذارم تا دلش می خواهد زنگ بزند. یک دقیقه هم نشده که ایستاده ام، حس می کنم روی سرم چیزی ریخته شده. دستم را با احتیاط از بالای پیشانی ام می کشم بالا. دو تا مرد رد می شوند و با تعجب نگاهم می کنند. دستم را آرام آرام بالا می برم که لزجی اش به دستم می خورد. حالم را به هم می زند. این دومین بار است که امروز این طور می شود. دستم را سریع پس می کشم. بابا می گفت آنها که یادگاری پرنده می ریزد روی سرشان خوشبخت می شوند. مال من که دو بار است، آن هم توی یک روز. پس حتما ردخور ندارد. دستمال ندارم پاکش کنم. می روم کلاس از بچه ها دستمال بگیرم. پنج دقیقه مانده تا برسم به کلاس. روی سرم سنگینی ندارد اما وزنش را حس می کنم. فکر می کنم کاش فکر این کلاغ را توی ذهنم نمی آوردم. کلی چیزهای خوب هست که بشود بهشان فکر کرد. تا حالا نشده بود اتفاقی را توی ذهنم بسازم و همان بشود. از کنار سوپر مارکت رد می شوم.تبلیغ بستنی اش دلم را آب می کند. دلم شدید بستنی نسکافه می خواهد. پول ندارم. فکر می کنم کاش توی کیفم چند تومان پیدا می کردم. کوله ام را باز می کنم. جیب بالایی اش را نگاه می کنم. یک کارت ویزیت به درد نخور است. از لای کتاب های زبان دید می زنم. ته کیف هیچ خبری نیست.

دوباره ایستاده ام. حواسم هست بالای سرم درختی نباشد. آخرین زیپ را نگاه می کنم. یک پنج هزار تومانی پیدا می کنم. یادم نیست کی گذاشتم اش اینجا. انگار دنیا را داده باشند به من. می گویم امروز روز من است. می روم توی مغازه. مغازه دار روی سرم را نگاه می کند. چیزی نمی گوید. بستنی را باز می کنم و می آیم بیرون. مثل قحطی زده ها گاز می زنم. مزه ی تلخ و شیرینش با خنک بودنی که دارد می آید زیر زبانم. به چهارراه می رسم. باید بایستم پشت چراغ قرمز. حس می کنم همه به بستنی و کارخرابی پرنده زل زده اند. نگاه سنگینشان را تحمل می کنم.

دو-سه نفر از آن هایی که ایستاده اند پشت چراغ قرمز و می خواهند رد شوند، سرشان را مثل چی می اندازند و رد می شوند. شاید یک موتورسوار بی شعورتر از آنها بیاید و زخم و زیلی شان کند. فکر می کنم حالا که خودم اینجا ایستاده ام، یک ماشین می آید و به من می زند. یکدفعه حواسم جمع می شود. ماتم می برد و یک تکه از بستنی روی زمین می ریزد. جلوی فکر کردنم را نمی شود بگیرم. دیگر خیلی دیر شده است.

چپول خان

تیک هایی که می زد برعکس بود . با دست چپ دست می داد . روی صندلی تکی راحت نمی توانست بنویسد . موس کامپیوترش را چپکی کرده بود . زندگی اش را آورده بود سمت چپ . به او می گفتند : چپول خان . چشم هایش هم چپ بود . چپ چپ . آخر سر چپکی رفت توی کوزه . سمت چپ قبرستان خاکش کردند . نامه ی اعمالش را هم دست چپش دادند . چپول از دنیا خیر ندید !

ركوردهاي گينس

ركوردهاي گينس

بچه ها روي كمر ننه قائمه مشق هايشان را مي نوشتند . داد مي زدند : «ننه ! ننه ! وايسا مشق هامون مونده ! » ننه قائمه تاتي تاتي راه مي رفت. مي ايستاد . بچه ها مي آمدند و مقوايشان را با ننه قائمه اندازه مي گرفتند تا نود درجه باشد . وقتي مي رفت بقالي، مغازه دار خريدهاي او را روي كمر ننه قائمه مي گذاشت . تاتي تاتي مي آمد خانه . از پله ها كه مي خواست بالا برود، كله اش مي خورد به پله هاي بالايي . تنها زندگي مي كرد . صد و هفت سالش بود . همسايه اش، يك زن پنجاه ساله بود . صدايش را كه مي شنيد در راباز مي كرد. مي آمد بيرون و خريدهايش را تا دم در مي برد . به ننه مي گفت: «تو رو خدا بيا توي ركوردهاي گينس اسمت رو ثبت كن ننه! هم به خاطر سنت هم اينكه دقيقا نود درجه اي ! »

ننه گفت : «بيخود حرف نزن من 60 سالمه . ركورد به چه دردم مي خوره؟ دلم ميخواد كمرم صاف بشه . »

همسايه گفت : «اون وقت ميشي ننه 180 درجه »

همسايه روزها و شب ها به ننه سر مي زد . مي گفت :« زنگ زدم به ركوردهاي گينس . گفتن هزينه ي دعوت مامورهاش به عهده خودتونه . مشهور ميشي ها ننه! »

« من مشهور ميشم چي به تو ميرسه؟ به اين چيزها پول نميدم!»

همسايه جواب داد: «آخه من هميشه دلم مي خواست اسمم توي ركوردهاي گينس ثبت بشه!‌ «

ننه چيزي نگفت . صورتش را درهم كشيد ولي به خاطر مچالگي صورتش معلوم نشد.

يك روز پاشد برود نان بخرد . از خيابان تاتي تاتي مي گذشت . يك موتور به ننه خورد و او را پرت كرد آن طرف . موتوري در رفت و ننه هم در جا مرد!

همه ي بچه هايي كه روي پشتش مشق مي نوشتند، زن همسايه،  مغازه دار بقالي و.. توي مراسم تدفين ننه شركت كردند. خرجش را هم از پول هايي كه زن همسايه از خانه اش پيدا كرد پرداختند . پيش خودش گفت : « آخرش هم اين پول هاش رو نداد مامور گينس!‌»

ننه را نمي توانستند همين طوري توي قبر بگذارند . پاهايش از قبر مي زد بيرون . همه فكر هايشان را به كار انداختند. زن همسايه گفت : « فهميدم ! براي ننه قبري مي سازيم كه شبيه ال باشد! اين طوري راحت توي قبر جا مي شود . بدون اينكه پاهايش بيرون بماند. »

زن همسايه زنگ زد به مامور گينس. هزينه اش را از پول هاي ننه حساب كرد . اسمش را به عنوان كسي كه اولين بار همچين طرحي را اجرا كرده است، توي كتاب ركوردهاي گينس ثبت كرد . بعد هم نشست و براي ننه قائمه فاتحه فرستاد . «چه پيرزن خوبي بود ... »!

سربه زير و سر به هوا

سربه زير و سر به هوا

جاها عوض!

بوووق ق ...

سربه زير گفت: «وايسا داره ماشين رد مي شه .»

صبر كرده بودند تا خيابان كمي خلوت شود. رفتند توي پياده رو. سربه هوا گفت: «شاخه ي درخت رو بپا!»

سر به زير دولا شد . گفت:« اينجا آبه ازاون طرف رد شو.»

صداي آشنايي به گوش سربه زير رسيد. پرسيد: « اين صداي هواپيماست، نه؟»

سربه هوا كه ردّ هواپيما را در آسمان دنبال مي كرد، جواب داد:«آره! داره فرود مي آد! چه هواپيماي خوشگلي!»

با اين حرف ايستادند. سربه زير گفت:«اِ اين جا رو! عنكبوت داره يه پشه رو مي خوره!»

سربه هوا با حسرت گفت:« من هم دلم مي خواد نگاه كنم.توي آسمون كه عنكبوت نيست.» سربه زير يك لحظه سرش را بالا كرد. سر به هوا هم يك لحظه سرش را پايين آورد. به همديگر نگاه كردند. چشمانشان از حدقه بيرون زد. طوري همديگر را نگاه كردند كه انگار تازه با هم آشنا شده اند.سر به هوا به جاي اينكه سرش را بالا كند، انداخت پايين. برادرش هم برعكس او. نور آسمان چشمان سر به زير را زد. گفت: «واي! هواپيما كه رفت!»

سربه هوا به كنج ديوار خيره شده بود.

-         ولي خوردن پشه تموم نشده. انگار عنكبوته با اون پاهاي نازكش داره قلقلكش مي ده!

سربه زير با نا اميدي گفت:«پس ديگه بريم.»

مي خواستند همان طوري بروند خانه. آنجا ساختمان مي ساختند. سر به هوا مي توانست تلق و تولوق كارگران را در طبقه ي پنجم ببيند. آن هم با تصوير!

هنوز دوقدم نرفته بودند كه سر به زير كه زير پايش را نمي ديد، يك راست افتاد توي چاله پر عمقي كه تازه كنده شده بود. سربه هوا غرق تماشاي دانه كشي مورچه ها بود. متوجه برادرش نشد. كمي جل.تر تيرآهن را نديد.

پيشاني اش دالامبي به آن خورد و پخش زمين شد!