امروز روز من است
توی راه فکر می کنم این بار دیگر دفعه ی آخر است. بار آخر است که یک پرنده آن بالا روی سرم کار خرابی می کند. توی پیاده روی نسبتا شلوغ راه می افتم. اینجا همه اش درخت دارد. پر از شاخ و برگ. فکر می کنم یک بار دیگر از آن بالا یک کلاغ پیر روسری ام را قهوه ای کرده است. گوشی ام زنگ می خورد. از جیبم بر می دارم. «مزاحم» است. همانی که وقتی جواب می دهم جواب نمی دهد. گوشی را می گذارم توی جیبم. می گذارم تا دلش می خواهد زنگ بزند. یک دقیقه هم نشده که ایستاده ام، حس می کنم روی سرم چیزی ریخته شده. دستم را با احتیاط از بالای پیشانی ام می کشم بالا. دو تا مرد رد می شوند و با تعجب نگاهم می کنند. دستم را آرام آرام بالا می برم که لزجی اش به دستم می خورد. حالم را به هم می زند. این دومین بار است که امروز این طور می شود. دستم را سریع پس می کشم. بابا می گفت آنها که یادگاری پرنده می ریزد روی سرشان خوشبخت می شوند. مال من که دو بار است، آن هم توی یک روز. پس حتما ردخور ندارد. دستمال ندارم پاکش کنم. می روم کلاس از بچه ها دستمال بگیرم. پنج دقیقه مانده تا برسم به کلاس. روی سرم سنگینی ندارد اما وزنش را حس می کنم. فکر می کنم کاش فکر این کلاغ را توی ذهنم نمی آوردم. کلی چیزهای خوب هست که بشود بهشان فکر کرد. تا حالا نشده بود اتفاقی را توی ذهنم بسازم و همان بشود. از کنار سوپر مارکت رد می شوم.تبلیغ بستنی اش دلم را آب می کند. دلم شدید بستنی نسکافه می خواهد. پول ندارم. فکر می کنم کاش توی کیفم چند تومان پیدا می کردم. کوله ام را باز می کنم. جیب بالایی اش را نگاه می کنم. یک کارت ویزیت به درد نخور است. از لای کتاب های زبان دید می زنم. ته کیف هیچ خبری نیست.
دوباره ایستاده ام. حواسم هست بالای سرم درختی نباشد. آخرین زیپ را نگاه می کنم. یک پنج هزار تومانی پیدا می کنم. یادم نیست کی گذاشتم اش اینجا. انگار دنیا را داده باشند به من. می گویم امروز روز من است. می روم توی مغازه. مغازه دار روی سرم را نگاه می کند. چیزی نمی گوید. بستنی را باز می کنم و می آیم بیرون. مثل قحطی زده ها گاز می زنم. مزه ی تلخ و شیرینش با خنک بودنی که دارد می آید زیر زبانم. به چهارراه می رسم. باید بایستم پشت چراغ قرمز. حس می کنم همه به بستنی و کارخرابی پرنده زل زده اند. نگاه سنگینشان را تحمل می کنم.
دو-سه نفر از آن هایی که ایستاده اند پشت چراغ قرمز و می خواهند رد شوند، سرشان را مثل چی می اندازند و رد می شوند. شاید یک موتورسوار بی شعورتر از آنها بیاید و زخم و زیلی شان کند. فکر می کنم حالا که خودم اینجا ایستاده ام، یک ماشین می آید و به من می زند. یکدفعه حواسم جمع می شود. ماتم می برد و یک تکه از بستنی روی زمین می ریزد. جلوی فکر کردنم را نمی شود بگیرم. دیگر خیلی دیر شده است.