اندر حکایت زاییدن یار!

الان شب عید است.

یار هم ویارش گرفته به چغندر پخته.میگویم تو بگو ساعت سه نصفه شبی صدا از سگ درمیاید که بروم بیرون برات دنبال چغندر بگردم؟حالا پختنش یک راست بخورد توی فرق سرم.

یار غر میزند،به درودیفال میکوبد.اعصاب ندارم.اول میخاهم با لگد بزنم توی شکمش بچه اش بیفتد،ولی دلم نمیاید.آقای دویل دم گوشم هی زر میزند که لگده را بزنم که بیفتد مشکلها.ولی خب با اینکه آسان مینماید اول،ولی اطمینان دارم که غم لشکر میانگیزد و من هم راستش ماتحتش را ندارم که با ساقی،همان مردیکه مست تریاکی خمار چسناله کن که دماغش را بگیری ولو میشود بنیاد غم را با لشکرش بیندازم.

همیشه هر غلطی که نکرده ام  دو حالت داشته،یا ماتحتش را نداشته ام،یا فراخیم آمده است،یا گزینه ی چاهار.

هر غلطی هم که کرده ام دو حالت داشته،که اولیش گزینه ی دو است و دومیش هم یک چیزی که اصلا نمیدانم چی بش میگویند.

برای همین اعصابم میریزد بهم،یار را ور میدارم می برم پشت بام پرت کنم پایین.دلیلش هم حالت دوم غلط های کرده ام است.یک خورده اینور آنور را نگاه میکنم،آقای دویل که نزدیک میشود باز یاد لشکر غم میفتم و یار خیلی ریلکس میگوید :"گه اضافی مخور،تا مدهی بر بادم"

و من گه اضافی نمیخورم.در مصرف گه صرفه جویی کرده و کم گه میخورم.تازه کلی هم اضافه می آید.میدهم به یک نیازمند که خیلی وقت است گهِ اضافی نخورده.

ولی هنوز هم یار از من چغندر پخته میخاهد و مجبور میشوم ساعت سه و نیمِ نصفه شبی-از آنموقع تا حالا و این جریانات نیم ساعت گذشت محض اطلاع-بروم  ساقی را از دم بساط وافور و منقلش بکشم کنار،"چیه چیه  که"خانم ویار چغندر پخته کرده.خب به جهنم!

حالا خوب است یار باباش محتسب بوده یک زمانی و میداند این موقع شبی شیره ای ای مثل ساقی و علم درازی مثل من توی کوچه پسکوچه ها عاقبتش قاضی قاضی کشی یا شاید هم والی و والی کشی است که البته در آن صورت والی از کجا در خانه ی خَمّار نیست؟شابد هم باشد!کف دستش را که بو نکرده آن محتسب خیر ندیده ساعت سه و چهل و پنج دقیقه ی نصفه شبی قرار است برایش دوتا سوژه خنده بیاورد که دنبال چغندر پخته میگردند.

حالا دیگر دقیقا چاهار است.انگاز زمان سگ مصب را هم انداخته اند سرازیری.ساقی بازوم را چسبیده و پاهاش شل است.میگویم: "ای بمیری!سفت راه برو دیگه."میگوید:"ژانِ حانی نمیشع!تاژه ژده ایم آمدیم شر آل!" و باز تلو تلو میخورد و من ساعد سیمینش را میگیرم.استیل است البته.جای دستم می ماند روش.لاید یا یارو بهش انداخته،یا خودش رفته ساعد سیمینش را فروخته خرج بنگ کرده جاش ساعد استیل خریده.یعنی بلای خانمان سوز که میگویند یعنی همین ها.خود خرش است.میگفت وقتی بدنیا آمده باباش مرده،اسمش را گذاشته اند بلا.بیچاره انقدر هم از اسمش بدش میامده به همه هم دوره ای هاش میگفته خانمان سوز صداش کنند.بعد هم که عقده ی حقارت گرفته،رفته ساعدش را سیمین کرده،پیمانه و پیک و چند جور شراب و از این جور قرتی بازیهام خریده و زده توی کار ساقیگری.حالام که ور دل من و یار هر روز مینشیند پای منقل.

بالاخره چاهارو نیم میرسیم میخانه.یَک ولوله ای است که نگو.هنوز نرفته ایم تو یک زن چاق میاید دم مان که:"دلمو ندیدید؟"میگویم :"نه والا!".میگوید دلش گمشده و هر شب میاید این طرفها که پیداش کند،بعد هی خط و نشان میکشد که اگر عاشق باشد وای بحالش و ساقی هر هر میخندد.

زور میزنیم هلش میدهیم که بتوانیم از در میخانه برویم تو.یار زرتی میس میندازد به موبایل ساقی،چپش هم نیست.این زنیکه یعنی خیلی پرررو است.ولش کنی میخاهدشانصد تا سفارش دیگر هم بدهد.ساقی هم که یکهو قاطی میکند میرود یقه ی یکی از ساقی های جنتلمن میخانه را که دارد شامپاین تعارف میکند به یکی از شاهدان میگیرد.

-کشافت!آشغال!دیوشِ بی ناموش!اومدی ژای منو گرفتی حالا به آبژیم ژهرماری تارف میکنی؟نالوطی شن دفه گفتم پای آبژیمو به این گُ دونیا وا نکن؟هان؟

شاهدی که داشت شامپاین میگرفت از ساقی جنتلمنه یکهو سفید میشود،بعد دوتا ساقی هارا از هم جدا میکند و زل میزند توی چشمهای ساقی مفنگی.بعد یکهو محکم بغلش میکند:

-داداش!...داداش دردت به جونم خودتی؟...بلا؟...بلا خودتی؟

ساقی قاطی میکند.شاهد را هل میدهد و میگوید:دش به من نژن!تو قرار بود درش بخونی طبیب شی!چرا شاهد شدی؟چرا آخه؟مگه روژ آخر بت نگفتم اژ می و میخونه و این گُ خوریا چیژی عایدت نمیشه؟

شاهد از توی کیفش دستمال برمیدارد و فینش را مثل گاو پاک میکند.تا حالا شاهد به این گولاخی ندیده بودم.شاهد ها از یارها هم همیشه عن تر بوده اند،ولی این یکی زیاد هم بد نیست.فینش که تمام شد شروع میکند:داداش بخدا نشد!دیگه هشتم رو مردود شدم!ننه هم که مرد...دیگه هیشکی بالاسرم نبود بگه چی خوبه چی بد...توام که...حاشا به غیرتت آق داداش!بعد ده سال منو دیدی اونوخ...

ناجور میزند زیر گریه.طوری که ناقه ی یکی از مشتری های میخانه دم در به گل مینشیند و همه جا را گلی میکند.بعد صاحاب بنز که بنزش را بغل ناقه پارک کرده بود زیر لبی فحش خارومادر به صاحاب ناقه میکشد.

 از گریه ی خاهر ساقی همه توی میخانه عین فیلم هندی گریه میکنند و ساقی باشنیدن خبر مرگ مادرش گریه میکند و میزند توی سر و صورت خودش.بعد خاهرش محکم بغلش میکند و همگی با هم عر میزنند و ناقه ی آن یارو غلت میزند توی گل.حالا این وسط هر چه زور میزنم گریه ام نمیاید.لابد ایندفعه دلیل دوم از دو حالت انفعال من که ساعت سه نصفه شب داشتم میگفتم شامل حالم میشود.هه.

آخ!ساعت.گفتی ساعت!ساعت شده پنج و من و ساقی با اینکه بهم ساختیم ولی هیچ گهی درمورد مسئله ی چغندر پخته نخورده ایم.اوضاع احساسی شده و ایضا ناموسی و مانده ام چه کار کنم.گوشی ساقی هم افتاده کف میخانه و هی یار میس میندازد.آخر بی سروصدا برش میدارم.بیست تا میس افتاده و ده تا هم از آن اس ام اس مجانی های ایرانسل آمده که:"لطفا با من تماس بگیرید".زنیکه همیشه خسیس بود.هه! زنگ میزنم گوشیش.بر میدارد.صداش دارد از ته چاه می آید:"کجایین؟"

-کودوم گوری میخاستی باشیم؟ واس ویار خانوم دمبال چغندر پخته میگردیم دیگه!

با یک لحن سوزناکی میگوید:"دیگه نمیخام بابا...زاییدم رف...!"

میخ میشوم سر جایم یکهو.

-زاییدی رف؟...تو یه خبر نمیتونسی بدی؟

-بر نمیداشتین خب.

-خب حداقل اس میدادی!

-شارژ نداشتم خب!چی میزدم؟کد پیام رایگان:"من زاییدم،لطفا با من تماس بگیرید" رو نداشتم.

میبینم بد هم نمیگوید بدبخت.

-حالا خودت خوبی؟

-چی بگم والا...ینی" رایت دهری فی الهجرکما القیامه!"...ولی خب...مهم نی...بچم پسره!

-ای جونم...الاهی بمیرم برات.گه خوردم!دارم میام خونه.ساقیم تو میخونه خاهرشو پیدا کرده...حالا میام تعریف میکنم حسابی بخندی.

ساقی و خاهرش همچنان دارند عر میزنند که میزنم از میخانه بیرون.بغضم گرفته.چه غریب زایید یار.دلم میگیرد.میخاهم بترکم از گریه.دیگر هوا روشن شده.موبایل ساقی نشان میدهد ساعت یک ربع به شیش است.

هدفون وصل میکنم به گوشی ساقی و میروم توی موزیک پلیر.محسن نامجو میخاند"دنیا وفا ندارد ای نور هر دودیده..."و بغضم،دقیقا همزمان با توپ تحویل سال نو میترکد.

هوس

لباس درنیاورده پله ها را می دویدم بالا. آشپزخانه ی مادربزرگ گوشه ای از پشت بامش بود. باز می کردم و می دویدم می نشستم کنار دیوار رو به کوچه. تیله ها جایشان آنجا بود. همانجا بود که قیرش شل شده بود و تیله ها را  گرفته بود. از همانجا بود که با یک لنگه دمپایی برمی گشتم آشپزخانه. دمپایی ها نه شکلشان جفت بود نه رنگشان؛ آخ آن دمپایی صورتی پاشنه بلند که سنگ می کردم توی پاشنه اش. وقتی می پرسیدم می گفت تیله ها را بچه های همسایه می ریزند. مادربزرگ ناقلایی بود برای خودش. شب کنار تیله ها دشک می انداخت و کنارش می خوابیدم. هوس آسمان کردم و خانه ی قدیمی مادربزرگ که بالای هر سری پله اش داستانی ساخته بود؛ پشت بام و آشپزخانه، نیمه ی دیگر آشپزخانه، اتاق های خواب، اتاق پذیرایی و حمام دستشویی، گلخانه، راهرو و در خروجی و زیر آخرین راه پله اش یک روشویی. حیاط یک حوض کوچک هم داشت. حوض عشق استخر بود. استخرش می کردم. اول خودم می رفتم تویش بعد برادرم. از زیر حوض جوی خیلی باریک سیمانی رسیده بود به گردی سوراخ سوراخ شده ی چاه. عاشق همین مسیر کوتاه بودم. رویش پل می ساختم و اسباب بازی کنارش می چیدم. حوض فواره نداشت. می رفتم تویش و با پا آب می پاشیدم بالا. هوس دیوار کوتاه و پهن حیاط مادربزرگ کردم که پر از گربه می شد. چند روز بود که صدای میوی بچه گربه می آمد. هر صبح مامانش(از چشم های سایه کشیده اش فهمیدم مامان است) با پنج خواهر برادرش شاید هم خواهر برادر و دوستانش می نشستند روی دیوار و تاریک که می شد می رفتند. فردای روزی که مامان گذاشتش آن بالا با بابایشان(چون سایه نکشیده بود دانستم باباست) آمدند و نشستند و رفتند. زیرزمین مادربزرگ توی حیاطش بود. هم حمام داشت هم انگورهای آویزان و هم حباب های بزرگ سرکه. تاریک بود و بوی نم می داد. درش چوبی فیروزه ای گردو خاک نشسته ی دوست داشتنی ای بود. چقدر دوست داشتیم بکنیم ببریمش، نشد. چقدر پله های سیمانی پر از سنگ مادربزرگ را دوست داشتم، آن هم نشد که ببریم. اژی کوچولو هرگز فکر نمی کرد آن دوازده آب نبات چوبی بیضی کاکائویی اولین و آخرین دوازده آب نبات چوبی بیضی کاکائویی اصل باشد. شانس آوردم که همه ی دوازده تایش را برایم خریدند و برادرم هم نبود، شانس نیاوردم که دیگر پیدایش نشد. بیسکوئیت های مستطیل چهار تکه ای نقشدار با مزه ای که مانندش دیگر نیامد، چیپس های منگنه شده ی مزمز،  بستنی قیفی ای که از تولیدی اش می خریدیم. آآآآآآآآآآآآآی آن بیسکوئیت ها یکهو برایم شد حسرت. بچگی من چقدر فرق دارد با بچگی خواهرم، با بچگی بچه هایم. چه لذتی می بردم صبح ها که بیدار می شدم و مامان و مادربزرگ را از اینور شیشه ی زبر دراز درچوبی سبز در رفت و آمد می دیدم؛ لذت انتظار صبحانه ی خانه ی مادربزگ در خواب الکی. شاید به خاطر پله ها بود که بوی غذا آنجا فرق می کرد. چقدر کیف کردم آن عصری که کشک ها را ریختم زمین و داد مادربزرگ را شنیدم. چقدر بوی لحاف دشک مادربزرگ را دوست داشتم. درخت بزرگ مادربزرگ که شاخه های پر انجیرش به کف حیاط می رسید، قارچ های ریز باغچه اش، همه را دوست داشتم.

خانه خراب شد. نه پله ماند نه در فیروزه ای نه درهای سبز شیشه دراز نه موزائیک ها نه تیله ها نه پدربزرگ.

پدربزرگ در همه جای این خانه بود اما در سکوت. یادم نمی آید در کجای همه جای این خانه بود. شاید با من یاد بچگی هایش می افتاد و ساکت می شد.

پدربزرگ، چرا ساکت بودی؟؟؟

کلاس

 بنویس! محض رضای خدا بنویس، طفلکی استاد با زبان ِ بی زبانی میخواست به ما بفهماند حتی اگر تا الان از غول های بی شاخ ودمی چون قلم و کاغذ می ترسیدید ، حالا نترسید، من مثل شوالیه از شما مراقبت می کنم و هوایتان را دارم ،فقط شما بنویسید ! موضوعش هم همین کلاس باشد ، دوست داشتی با تخته حرف بزن ، با میز ، صندلی و... ماهم نه گذاشته و نه برداشته- توی دلمان البته- گفتیم که یعنی چه؟! یعنی برویم جلوی تخته ی کلاس بایستیم و بگوییم تخته جان ! دردت چیست ؟ راضی هستی از ما و ... انگار که استاد جادوگری چیزی باشد گفت ، حتما لازم نیست با چیزی حرف بزنید ، ولی باید بنویسید ، راجع به کلاس هم بنویسید ، بیچاره کم مانده بود پایش را مثل بچگی هایش بکوباند روی زمین و گریه کند !! ماهم گفتیم استاد جان ، نترس جانم ، نگران نباش ! می نویسیم ، شده چرند بنویسیم ولی می نویسیم تا قلب رئوف شما نشکند ، ما هم قلبمان اندازه ی قلب گنجشک است به جان شما گریه کنید جویبار چشمانمان جاری می شود !!

از همان روز هی توی کلاس چرخ زدیم ، انواع فیگور های مختلف را به خودمان گرفتیم که مثلا ما بلدیم ، سوز به دلتان و ازاین حرف ها ... ولی دریغ ، دریغ از یک چوب کبریت که جرقه ای را به سر ِ ما بزند ، گشتم نبود ، نگرد نیست ! چی ؟ همین سوژه را می گویم ، هی گشتم ، هی با خودم گفتم از چه چیز این  کلاس بنویسم ؟ از صندلی های تاریخی اش ؟ از تخته های سفیدی که طفلکی ها از دست حل تمرین های غلط غلوط ما و استادان رو سیاه شده بودند ؟ راستش نمی دانستم از چه چیز بنویسم ، دلم را به دریا زدم ، شروع کردم :

بنویس ، محض رضای خدا بنویس ...

وقتی فرید دوست داشتنی می شود

توی یه شهر کوچیک یه پسر بچه زندگی میکرد که اسمش فرید بود.این فرید کوچولوی ما میتونست در عرض پنج دقیقه یک داستان خیلی خوب رو در ذهنش بسازه.نقاشی هایی که میکشید در عین زیبایی خیلی حرفا با آدم میزد.گذشت و گذشت تا این فرید کوچولو بزرگ شد.چند سال درس خونده بود و حالا سواد داشت و میتونست قصه هاشو بنویسه.داستاناشو نوشت،نقاشی هاشو کشید و به دیگران نشون داد.همه گفتن این فوق العادست،ولی هیچکس برای داستانا و نقاشی های فرید کاری نکرد،تا اینکه فرید بزرگ شد.پشت لبش سبز شده بود و وقت زن گرفتنش شده بود.با یکی از دخترای شهر کوچیک خودشون ازدواج کرد . به کمک اون دختر(یعنی زنش)داستاناشو برای چند مسابقه فرستاد،ولی از بدشانسیش یا داستاناش به دست مسئولای مسابقات نمیرسید و یا دیر میرسید.بچه ی فرید وقت مدرسه رفتنش بود که فرید تصمیم گرفت به یکی از شهرای بزرگ بره و یک گالری نقاشی بزنه،ولی هیچ سرمایه گذاری بهش اعتماد نکرد.تصمیم گرفت داستاناشو ببره شهرای بزرگ تا اونجاها چاپشون کنه،تا همه بفهمن که او چه آدم خلّاق و باهوشیه.خوشبختانه تونست این کارو انجام بده ولی داستاناشو هر جا میبرد و به هر چی ناشر نشون میداد همشون یه حرفو میزدن.همشون میگفتن:این داستانا دیگه از مد افتاده،الآن مردم فقط کتابای روانشناسی و طالع بینی و اینجور چیزا رو میخونن.
فرید بیچاره ی ما داستاناشو همونجا گذاشت و رفت به شهرشون و نقاشی هاش رو پاره کرد و پشت دستشو داغ کرد که دیگه نه قصه بنویسه و نه نقاشی بکشه.رفت سراغ یه کار و با حقوق ناچیز همون کار تا آخر عمر با زن و بچه اش زندگی کرد.
نمیدونم چرا ولی برای همه طبیعی بود وقتی که بعد از مرگ فرید کتاباش چاپ شد.همه از خوندن داستانهای او لذّت بردن و حتی در چند جشنواره به عنوان نویسنده ی خلّاق کشور برگزیده شد و از طرف مسئولین چندین لوح تقدیر به عنوان یادبود به همسر مرحوم اهدا شد.