یک سال گذشت.
فکرش را بکنید! یک سال! حالا باغچه ی کوچک ما یک ساله شده٬ پر از گل های رنگارنگ.
یادتان هست؟ باغچه ی داستان در یکی از روزهای اول پاییز متولد شد. اولین باغبان اش سیده زهرا جمالی بود با شش فرمان به سبک ده فرمان دوچرخه. باغچه ی داستان با متن زیبایی که آقای توزنده جانی درباره ی پیدایش قصه نوشته بودند متولد شد و بعد کم کم باغبان ها اضافه شدند.
بقیه اش را خوتان می دانید. نباید پرحرفی کرد و از این شاخه به آن شاخه پرید. حرف های اضافه را نباید زد. باید تشکر کرد از تمام کسانی که در این یک سال بودند و نبودند. کسانی که آمدند و رفتند. کسانی که باغچه ی کوچک مان را آب دادند تا قد بکشد و بزرگ بشود. باید تشکر کرد از باغچه ی داستانی که بهانه ای شد برای نوشتن های مان.
دیگر حرف اضافه ای نمی زنم و شاید بهتر باشد یک بار دیگر متنی را که آقای توزنده برای تولد باغچه نوشته بودند با هم بخوانیم:
براي تولد وبلاگ باغچه داستان
بزرگترين كشف بشر.
آيا ميشود قصه را از زندگي بشر گرفت؟
آيا اصلا زندگي بدون قصه ممكن است؟
جواب يك نهي بزرگ است. نهاي به بزگي زندگي بشر. واگر سوال شود چرا؟ بايد گفت جوابش در خود زندگي است. اصلا بشر از لحظهاي كه پا به جهان هستي گذاشت قصه زندگياش هم شروع شد. درست از وقتي كه اطرافش را شناخت و فهميد كياست، شروع كرد به قصه گفتن. اول هم از خودش شروع كرد. بشر اوليه، انسهانهاي غار نشين، وقتي كه خسته از شكار روزانه به غار تاريك خود برميگشتند، وقتي كه كنار آتش مينشستند و به شعلههاي آن خيره ميشوند؛ براي گذاران وقت شروع ميكردند به تعريف آنچه كه در روز ديده و شنيده بودند.
اين اتفاقات و وقايع روزانه گاهي چنان خسته كننده وتكراري ميشدند كه رغبت شنيدن در كسي ايجاد نميكرد. اين وسط كساني پيدا شدند كه فكر كردند چكار كنند چكار نكنند تا وقتي كه دارند از روزمرگيهايشان ميگويند ديگران خميازه نكشند و نگويند ول كن بابا حال داري، اين مزخرفات چي است كه ميگويي. براي همين فكر بكري كردند.
چطور است براي اينكه به خاطرات روزانه هيجاني بدهند وتعليقي ايجاد كند و حس و حالي داده باشند، كمي از تخيل خود مايه بگيريند با چاشني آروزها و روياهاي خودشان و ديگران.
وقتي آن انسانها اوليه اينطوري شروع كردن به تعريف آنچه كه در روز ديده وشنيده بودند و ديدند كه چگونه ديگران دارند با لذت گوش ميدهند و شب طولاني غار تاريك را فراموش كردهاند؛ چنان از جا پريدند و فرياد كشيدند كه ديگران فكر كردند چي شده؟ نكند تكهاي از آتش پريده و افتاده به جانشان. فقط نگاه مي كردند و ميديدند هم نوعي كه تا همين الان داشت حسابي سرگرمشان ميكرد، دارد فرياد ميزند، يافتم يافتم. هرچي هم ميپرسيدند چي يافتي مگر از خوشحالي ميتوانست حرف بزند. خبر هم نداشتند كه او چيزي را يافته كه بعد از آتش بزرگترين كشف بشر است. يعني كشف قصه و اينطوري قصه متولد شد.
تولد وبلاگ باغچه داستان مبارك !
جعفر توزندهجاني.
بيست ودوم مهر ماه 88