"پله‌هاي كه سرت به سقف مي‌خورد."

ساعت سه و ربع كه به محل رسيديم. اما چه محلي. در لحظه اول همه به هم نگاه كردند  و با تعجب پرسيدند:‌اينجاست!

اينجاست يعني اينكه خيلي كوچك است. من كه از همان اول به آقاي توزنده‌جاني كه نبود  زنگ زدم و گفتم اينجا خيلي كوچك است. خبر نداشتم رفته‌ است براي ما كه ممكن است حالم در اين جاي كوچك به هم بخورد، آب بخرد.‌ قبل از ما يك سري از بچه‌ها رسيده بودند مثل مينا صيادي و الهه صابر ..

جا كوچك بود و مجبور شديم خيلي نزديك هم بنشينيم. تازه سخت‌تر از همه پله‌هايش بود اگر هواست نبود سرت مي‌خورد به بالاي سقف. آقاي توزنده‌جاني با بطري‌هاي آب معدني رسيدند. به هركدام يك صفحه از نيازمندي‌هاي روزنامه همشهري دادند كه هركي صندلي ندارد گوشه‌اي روي زمين بنشيند. من و چند نفر ديگر نشستيم روي پله‌ها. همان پله‌هاي كه اگر وقت پايين يا بالا آمدن دقت نمي‌كردي سرت مي‌خورد به سقف. هرچي بود هر كدام از ما گوشه‌اي تشريف فرما شديم.

جلسه كه مي‌خواست شروع شود، بچه‌ها حسابي شلوغ كرده بودند. دوتا دوتا، سه تا سه تا با هم حرف مي‌زدند. هركس چيزي مي‌گفت. آقاي توزنده‌جاني تهديد كردند هركس شلوغ كند به مبصر مي‌گويد حسابش را برسد. بچه‌ها هم كه عادت دارند به سروصدا و شلوغي هرجور بود ساكت شدند. اول در باره جلسه بعدي و جلسات بعدتر صحبت شد. آقاي توزنده‌جاني گفتند مي‌خواهند با فرهنسگراي دختران صحبت كنند و اگر اتاقي در اختيارمان بگذارند، آنجا دور هم جمع مي‌شويم. مهدي قزل ارسلان پيشنهاد داد هرهفته جمع شیم که مخالفانی داشت.بعضی ها هم پیشنهاددادنددو هفته يك بار دور هم جمع شويم . ولي هنوز زمان و مكان آن مشخص نيست. هر وقت معلوم شد از همين جا به سمع و نظر شما عزيزان مي‌رسد. 

سرانجام داستان خواندن شروع شد. اول كساني داستان خواندند كه راهشان دور بود مثل مينا صيادي كه از كرج آمده بود. هشت نفر داستان خواندند و ديگران در باره داستانهايشان بحث كردند. نقد‌هاي اينجا خيلي بهتر از كامنت‌هاي است كه توي وبلاگ مي‌گذارند. در باره خيلي چيزها هم صحبت شد. اما بيشتر بحث‌‌ها در باره زبان معيار و محاوره‌اي يا شكسته بود. بعضي‌ها با اين موضوع شديدا مخالف بودند و معتقد بودند نويسنده بايد از زبان واحدي استفاده كند. تقريبا همه اين مشكل را، در داستانها مي‌ديدند. بحث روايت عيني هم پيش آمد و در باره چخوف و همينگوي صحبت شد. داستاني از مهدي را، وحيد افتخاري خواند به نام "دوش". موضوعش خيانت زني به همسرش بود. داستان اينطوري پيش مي‌رفت كه مردي كه به او خيانت شده توسط دوش آب كه جريان برق دارد، كشته مي‌شود. مجتبي ناطقي حرف جالبي زد او گفت اين مرد قبل از اينكه توسط برق كشته شود، توسط كارهاي زنش به قتل رسيده بود. اين خيلي خوبه بود و به ما ياد آوري مي‌كرد كه بايد عمق كارها را ببينم و مورد نقد قرار دهيم تا بشود به چنين برداشتي رسيد.

بعضي‌ از بچه‌ها به توصيف‌هاي زيادي كه در داستان‌ها مي‌شود، اعتراض داشتند. در بين داستان‌هاي كه خوانده شد، داستان "مادر مرده" سهيلا كاوياني كار خوبي بود. داستان در باره بچه‌اي است كه از كودكي همه او را سرزنش مي‌كنند كه نحس و بد قدم است

داستان كه تمام شد همه گفتند:‌ آخي "

البته بايد بگويم كه داستانها همه تقريبا خوب بود و در باره آنها كلي صحبت شد. مرا ببخشيد كه فقط به دو داستان اشاره كردم. هرچه بود جلسه خوبي بود كه وقتي بحث‌ها گرم شد بچه‌ها تقريبا فراموش كردند كه تو مكاني كوچك نشسته‌اند. در پايان  بچه‌ها با هم عكس دستجمعي گرفتند . فقط اميدوارم جلسه خوب برگذار شده باشد كه همه خواهان  ادامه آن باشند و مهمتر از همه اميدوارم گزارش من هم به اندازه كافي خوب باشد كه كسي اعتراض نكند، اين چي بود نوشتي!

 عکس جلسه هم که پایین هستش