ای کاش اینجا را بخوانید خاله لیلا

خانم رستگار عزیز ی که هرگز ندیدم تان.
که هرگز خاله صدایتان نکردم و هیچ وقت وقت شناس نبودم و نامه ی خوبی برایتان نفرستادم که زیاد غر زدم و هیچ وقت تولد دوچرخه را به موقع تبریک نگفتم.
که نمی دانید شما و دوچرخه ای که با شما معنا می یافت چه طور اولین بار مرا از باتلاق افسردگی بیرون کشید که بعد ها چه طور به ادامه ی نوشتن که هیچ، به ادامه ی زندگی تشویق ام کرد.
که شاید اغراق باشد ولی راستی راستی همین طور است که دوچرخه و شما حقی بر گردن من دارید که درست مثل حق پدر و مادر جبران شدنی نیست
نیست و این بغض که از وقتی خبر را شنیدم دست بردار ِ گلوی من نیست.
هیچ کدام از این حرف ها اغراق نیست، تعریف بی خودی نیست. راست است و من دلم گرفته، دلم به اندازه ی تمام خوشی هایی که ساده از دست می روند گرفته.
خانم رستگار، نمی دانم هرگز اینجا را می خوانید یا نه، اما
دلتنگ تان می شویم. دلتنگی ای به مساحت تمام قلب های خواننده هایتان، به مساحت تمام ایران.
خاله لیلای عزیز. امیدوارم هر جا که هستید شاد باشید و بدانید که گوشه ی قلب چند صد نوجوان و جوان و چه بسا بیشتر جای گرفته اید، برای تمام عمرشان.
پ.ن: راستش عکس بهتر از این پیدا نکردم که دزدی نباشد و درش دوچرخه باشد و خواننده هایش. و البته که اینجا باغچه ی داستان است و برای داستان نوشتن. اما باید می نوشتم از کسی که یاریگر نوشتن مان بود در تمام این سال ها.