معرفی کتاب 3-با هم بخوانیم
پنجره ای با نور نارنجی روشن بود . زن گفت « چراغ آشپزخانه روشن است » پژوی سفید پیچید و روی پل جلوی خانه ایستاد . مرد خمیازه کشید و پیاده شد . از در نرده ای حیاط خلوت گذشت . از پله ها بالا رفت . به کفش کن در ورودی رسید . کلید را در جیب کتش پیدا کرد و خواست در را باز کند . ولی کلید در مادگی قفل نچرخید . کلید چراغ را زد . لامپ سر در روشن شد . زن از پژو پیاده شد . از در نرده ای گذشت و گفت « من بازش می کنم . تو برو بچه ها رو بیار »
زن خواست در را باز کند . ولی در باز نمی شد . مرد دست ها را در جیب های شلوارش فرو برده و ایستاده بود . زن غش غش خندید و گفت« شاید کلیدش نیست . با کلید خودم باز می کنم »
و در کیفش پی کلید گشت . ولی کلید ها در قفل نمی چرخیدند . بادی که می آمد ردیف چنار های کنار جوی آب را می لرزاند . برگ ها در تاریکی می ریختند و صدای خش خششان می آمد که روی زمین کشیده می شدند . این بار مرد قاه قاه خندید . زن گفت « صدات را پایین بیار . همسایه ها خوابند »
مرد گفت « خوب شد که بچه ها خوابیدند » و دوباره خواست کلید را در قفل بچرخاند . زن از ایوان باریک مشرف به حیاط خلوت گذشت . از پنجره نگاهی به آشپزخانه انداخت . نور تند چراغ های آشپرخانه چشمش را زد . سایه ای را دید که کنار اجاق گار ایستاده بود و بعد چشم هایی که نگاهش می کرد . پیرزنی در آشپزخانه ایستاده بود . کت کرکی کهنه ای پوشیده بود . دامنش سیاه و بلند بود . ساق های جوراب ها تا پی هایش افتاده بود .موهای سفیدش را در بیگودی های سرخی پیچیده بود .
زن تا جلوی در دوید . مرد هنوز داشت با قفل ور می رفت . زن آهسته گفت « یک نفر در آشپزخانه است » مرد بلند گفت « کی هست ؟ »
زن گفت « نمیشناسم »
مرد پاورچین پاورچین تا پشت پنجره رفت . پیرزن ت پشت پنجره آمد و بیرون را نگاه کرد . مرد فریاد کشید « چطور جرئت کردی به خانه ما وارد شوی ؟»
پیرزن چشم ها را تنگ کرد و به دقت به مرد نگاه کرد . زن هم شانه به شانه ی مرد ایستاده بود . زن از لابلای حفاظ ها با مشت به پنجره کوبید .
-« زودباش در را باز کن »
پیرزن پنجره را باز کرد و به چشم های زن خیره شد . مرد و زن رو در روی پنجره ایستاده بودند . مرد فریاد زد « زود باش در را باز کن »
پیرزن نگاهی به ساعتش انداخت . « در خانه را به روی شما باز کنم ؟ الساعه به پلیس تلفن می کنم » و به کندی از آشپزخانه بیرون رفت . کتری آب روی شعله ی آبی اجاق گار می جوشید...