کلاس
بنویس! محض رضای خدا بنویس، طفلکی استاد با زبان ِ بی زبانی میخواست به ما بفهماند حتی اگر تا الان از غول های بی شاخ ودمی چون قلم و کاغذ می ترسیدید ، حالا نترسید، من مثل شوالیه از شما مراقبت می کنم و هوایتان را دارم ،فقط شما بنویسید ! موضوعش هم همین کلاس باشد ، دوست داشتی با تخته حرف بزن ، با میز ، صندلی و... ماهم نه گذاشته و نه برداشته- توی دلمان البته- گفتیم که یعنی چه؟! یعنی برویم جلوی تخته ی کلاس بایستیم و بگوییم تخته جان ! دردت چیست ؟ راضی هستی از ما و ... انگار که استاد جادوگری چیزی باشد گفت ، حتما لازم نیست با چیزی حرف بزنید ، ولی باید بنویسید ، راجع به کلاس هم بنویسید ، بیچاره کم مانده بود پایش را مثل بچگی هایش بکوباند روی زمین و گریه کند !! ماهم گفتیم استاد جان ، نترس جانم ، نگران نباش ! می نویسیم ، شده چرند بنویسیم ولی می نویسیم تا قلب رئوف شما نشکند ، ما هم قلبمان اندازه ی قلب گنجشک است به جان شما گریه کنید جویبار چشمانمان جاری می شود !!
از همان روز هی توی کلاس چرخ زدیم ، انواع فیگور های مختلف را به خودمان گرفتیم که مثلا ما بلدیم ، سوز به دلتان و ازاین حرف ها ... ولی دریغ ، دریغ از یک چوب کبریت که جرقه ای را به سر ِ ما بزند ، گشتم نبود ، نگرد نیست ! چی ؟ همین سوژه را می گویم ، هی گشتم ، هی با خودم گفتم از چه چیز این کلاس بنویسم ؟ از صندلی های تاریخی اش ؟ از تخته های سفیدی که طفلکی ها از دست حل تمرین های غلط غلوط ما و استادان رو سیاه شده بودند ؟ راستش نمی دانستم از چه چیز بنویسم ، دلم را به دریا زدم ، شروع کردم :
بنویس ، محض رضای خدا بنویس ...