تبليغاتX
باغچه داستان - سلام باغچه ی کوچکم سلام!




















باغچه داستان

داستان نویسان نوجوان دوچرخه

اولین بار است که با اسم واقعی ام جایی چیزی می نویسم و به راستی که کار سختی است. باور کنید! کلی با خودم کلنجار رفتم تا راضی شدم. بعد از آن هم نوبت انتخاب یک داستان بود تا اینجا بگذارم. این یکی از قبلی هم سخت تر بود! و به هر حال بالاخره این را انتخاب کردم. امیدوارم بتوانید تحملش کنید:

   مورچه ها

چه قدر از این مورچه های بالدار بدم می آید. تق تق تق می خورند توی در و دیوار و صدا می دهند. انگار که مست کرده اند. چند روزبعد هم جنازه هایشان زیر دست و پا پیدا می شود.

خانه مادربزرگ پر بود از مورچه های بالدار. مهمانی داشتند انگار. سرت را باید پایین می گرفتی. وگرنه حتماً چندتایشان می رفتند توی لوله دماغت و همان طور تق تق تق می خورند به دیواره های دماغت. تازه این وقتی بود که شانس می آوردی. اگر شانس نداشتی و در آن لحظه داشتی حرفی می زدی یا مثلاً دهانت از تعجب باز مانده بود یک گروه از مورچه ها یک راست می رفتند توی دهانت و از آن به بعد هر چه می خوردی طعم مورچه ی بالدار را هم کنارش حس می کردی.

پدربزرگ جارو داد دستمان تا جنازه های مورچه ها جارو کنیم و جارو کنیم و ببریم تا دم سرسرا. بعد در را باز کنیم و غیژژژژژ مورچه ها را بریزیم توی حیاط. مورچه ها درست همین طور صدا می دادند غیژژژژژژژژژ . . . 

بهار که فرا می رسد مورچه های نر بال در می آورند. پرواز می کنند و پرواز می کنند بالای برکه ها، روی بیشه ها فردایش هم تالاپی می افتند و میمیرند. این را خانم معلم گفت. یکی از همکلاسی ها شیطنت کرد: خانم اجازه حتماً مورچه های ماده هم کلی توی دلشان می خندند. یکی دیگر گفت: خانم اجازه چرا مورچه های ماده بال در نمی آورند؟ همهمه ای بود در کلاس. دندان لقم را تکان می دادم و به مورچه های بی شوهر فکر می کردم.دستم را بالا کردم و گفتم: خانم اجازه حتما دیروزش مورچه های ماده کلی گریه و زاری کرده بودند پیش مورچه های نر، گفته بودند نروید نروید بال به چه دردتان می خورد توی این اوضاع و احوال؟  بچه ها همه خندیدند. من اما این را برای خندیدن نگفته بودم.

خوابیده بودم جلوی بخاری. بخاری دود می کرد و شعله هایش هر لحظه رنگی می شدند. آبی نارنجی قرمز . . . خوابیده بودم جلوی بخاری و مورچه های روی دیوار را می شمردم که هی راه خانه شان را گم می کردند. مثل کلاغ قصه ها. خوابیده بودم جلوی بخاری. قطره های عرق از روی پیشانی ام جاری شده بودند و گردنم می سوخت. فریادهای مادربزرگ در گوشم می پیچید: نرو اکبر. کجا می روی؟ سه راه برق به چه دردت می خورد توی این اوضاع و احوال؟ صدای قدم های دایی اکبر را شنیدم که مثل صدای باد بود. مثل صدای باد که آرام و آرام بین برگ های درختها می پیچد مبادا که خوابشان را به هم بزند. قدم های دایی دورتر می شد. دورتر و دورتر . . . دیگر صدایش را نمی شنیدم. خواب آمده بود و دست های خاکی اش را به چشمانم مالیده بود.

خانم معلم تند تند حرف می زد. تند تند راه می رفت. تند تند  داد می کشید. تند  تندقهر می کرد. تند تند آشتی می کرد. می گفت: آدمها که میمیرند جسدشان را خاک می کنند. تا بعد موجودات ریز بیایند و جسدشان را تجزیه کنند. یکی از همکلاسی ها صدایش بلند شد: خانم اجازه تزجیه یعنی چه؟ خانم معلم یکی از چشم هایش را ریز کرد و گفت: اولاً تزجیه نه و تجزیه. بعد هم تجزیه یعنی همان که گفتم. موجودات ریز بیایند و جسد آدم را بخورند. بچه ها جیغ کشیدند. معلم سرش را به طرف تخته برگرداند: نه! منظورم این نبود. . . یکی گفت: اجازه خانم موجودات ریز مثلاً چی؟ دندان لقم را با نوک زبان تکان می دادم. دستم را بلند کردم و گفتم: اجازه مثلاً مورچه های بالدار . . .؟ همه بچه ها برگشتند و نگاهم کردند. جیغ کشیدم. دندان لقم افتاده بود.

با جیغ مادربزرگ از خواب پریدم. گوش هایم می سوخت. قطره های عرق از روی گردنم راه کشیده بودند و ریخته بوند روی بالشت. سرم را از روی بالشت خیس بلند کردم و با گیجی نگاه کردم. بوی عرق توی دماغم پیچیده بود. بوی دیگری هم بود. مثل بوی سوختگی. جیغ مادربزرگ مورچه های بالدار را هم پریشان کرده بود: کمک! کمک! اکبرم رفت . . . اکبرم پرپر شد . . . سلانه سلانه راه افتادم. دایی اکبر خوابیده بود کنار دیوار. سرش را کج گرفته بود انگار. توی یک دستش سه راه برق بود. محکم گرفته بودش. انگار که می ترسید در برود. بوی سوختگی می آمد. مادربزرگ بالای سرم ایستاده بود. به موهایش چنگ می زد و صورتش را زخمی می کرد با ناخن. همان جا زانو زدم. دستم را دراز کردم تا دایی اکبر را بیدار کنم. مادربزرگ جیغ کشید و من را کشید کنار. محکم شانه ام را چنگ زد. گلویم می سوخت. داد زدم دایی اکبر! دایی اکبر! بیدار شو! همان جا ایستاده بودم و محکم پاهایم را زمین می کوبیدم. چشم هایم کم کم می سوخت.

پدربزرگ آمد. همان جا ایستاد. لب هایش را به هم فشار داد و چند تا مرد را صدا کرد تا بیایند جنازه را ببرند.  همسایه ها جمع شده بوند. پچ پچ می کردند. گریه می کردند. حرف می زدند. جنازه را که بردند دم سرسرا این طور صدا کرد: غیژژژژژژژژژ . . . چشمم افتاد به مورچه های بالدار روی دیوار. راهشان را کج کرده بودند طرف سرسرا. یاد تزجیه افتادم. یا تجزیه، یا هر چه که بود. به هق هق افتادم. رفتم طرف دیوار با دسته جاروی پدربزرگ محکم زدم توی سرشان. شانه هایم می لرزید. فریاد زدم: نه! نه! دایی اکبرم را نخورید! نخوریدش! با جارو می کوبیدم توی دیوار. گچ های روی دیوار جدا می شد و می ریخت روی زمین. موهای جارو هم. اشک های من هم. مورچه های بالدار می چرخیدند و می چرخیدند و می خوردند به دیوار و تالاپی می افتادند زمین. اشکها از روی گونه ام راه کشیده بودند و می رفتند توی دهانم. با نُک زبان زدم به جای خالی دندانم. شور شده بود.

كاشته شده چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 21:48 توسط رویا زنده بودی| |


Design By : Night Skin